گنجور

 
عطار نیشابوری
 

ترا در ره بسی ریگست ای دوست

ز یک یک ریگ بیرون آی از پوست

ز یک یک ریگ اگر تو می‌کشی بار

بسی به زانک از کوهی بیک بار

هوا و کبر و عجب و شهوت و آز

دروغ و خشم و بخل و غفلت و ناز

همه سر در کمینت می‌شتابند

که تا چون بر تو ناگه دست یابند

همه ریگیست اگر در هم زند دست

شود کوهی و در زیرت کند پست

بپرهیز ار دل تو مرد دین است

که کوه آتشین دوزخ اینست

یقین می‌دان که هرچ آرایش است آن

همه جان ترا آلایش است آن

چه خواهی آنچ ناپروردهٔ تست

چه جویی آنچ ناگم کردهٔ تست

اگر حق یک درم از دادهٔ خویش

ز تو بستاند ای افتادهٔ خویش

چنان ناحق شناسی تو گیرد

دو گیتی ناسپاسی تو گیرد

تویی اینجا بیک جوزر چنین هست

ولی صد ملک آنجا دادی از دست

ترا چون جای اصلی این جهان نیست

بدنیا غره بودن جای آن نیست

جهان بی وفا جز ره گذر نیست

ترا چندین تحمل در سفر نیست

خردمندا تو جانی و تنی آی

چراغی در میان گلخنی آی

چو خواهد گشت گلخن بوستانت

چراغی گو درین گلخن بمانت

درین نه کاسهٔ جان سوز دل گیر

گرت روزی عروسی کرد تقدیر

عروسی گر کنی بردار بانگی

منادی کن که کاسهٔ ده بدانگی

اگر چون یونسی در قعر عالم

چو جانت جوف ماهی شد مزن دم

وگر چون یوسفی با روی چون ماه

قناعت کن درین بیغولهٔ چاه

قناعت کن بآبی و بنانی

حساب خود چه گیری باز یابی

همه کار جهان ناموس و نام است

اگر نه نیم نان روزی تمام است

برو هر روز ساز نیم نان کن

دگر بنشین و کار آن جهان کن

فراغت در قناعت هرک دارد

ز مهر و مه کلاهش ترک دارد