دریغا دیدهٔ ره بین نداری
بغفلت عمر شیرین میگذاری
بسر بردی بغفلت روزگاری
مگر در گور خواهی کرد کاری
الا ای حرص در کارت کشیده
چو شد قد الف وارت خمیده
اگر طاعت کنی اکنون نه زانست
که میترسی که مرگت ناگهانست
بسی شادی بکردی کام راندی
کنون چون پیر گشتی بازماندی
ز دارو کردنت ای پیر تا کی
بمی باید شدن تدبیر تاکی
نشد یک ذره کم ای پیر آزت
نکردستند گوی از شیر بازت
کنون زشتست حرص از مردم پیر
گنه خود چون بود با موی چوی شیر
چو مویت شیر شد ای پیرخیره
مکن آلوده شیرت را بشیره
بکف در آتشین داری نواله
که در پیری بکف داری پیاله
چو میشویی بآب تلخ تن را
بشوی از اشگ شور خود کفن را
مکن روباه بازی و بیارام
که پیه گرگ در مالیدت ایام
نمیترسی که از کوی جهانت
تو غافل در ربایند از میانت
تو خوش بنشسته و گردون دونده
تو مرغ دانه کش عمرت پرنده
تو خفته عمر بر پنجاه آمد
کنون بیدار شو که گاه آمد
چو گر عمری بدنیا خون گرستی
نه بس کاریست این کاکنون کرستی
چه کارست این که در دنیاء فانیست
جهانی کار کار آن جهانیست
غم خود خور که کس را از تو غم نیست
چه میگویم ترا حقا که هم نیست
ترا افتاد اگر افتاد کاری
که کس را نیست بر دل از تو باری
ز مرگت گر کسی دل ریش دارد
ز خود ترسد که آن در پیش دارد
کسی کز مرگ تو بسیار گرید
ز مرگ خود بترسد زار گرید
زمانی لب زخندیدن ببندد
بصد لب یک زمان دیگر بخندد
ترا افتاد کار ای پیرخون خور
به ایمان گر توانی جان برون بر
نخواهی بود با کس در میانه
تو خواهی بود با تو جاودانه
نترسی زانک فرداهم درین سوز
همه با خود گذارندت چو امروز
کنون من گفتم و رفتم بزودی
بکِشتم می ندانم تا درودی
کنون با گفت افتادست کارم
که گر طاعت کنم طاقت ندارم
کنون آن بادها از سر برون شد
که زیر خاک میباید درون شد
کنون چون زندگانی رخت دربست
بسوی خاک رفتم باد در دست
کنون گر شاد و گر غمناک رفتم
دلی پر آرزو با خاک رفتم
جهان پر غمم بسیار دم داد
سپهر گوژ پشتم پشت خم داد
غم من چند خواهد کرد بردار
ندارم جز ز فانی هیچ بر کار
بسی در دین و دنیا راز راندم
بدین نرسیدم و زان باز ماندم
دمم شد سرد و دل برخاست از دست
که بر فرقم زپیری برف بنشست
چو شد کافور موی مشگ بارم
کفن باید که من کافور دارم
همه مویم تا سپیدی جایگه کرد
جهان بر من سر پستان سیه کرد
چنان افتادهام از پای پیری
که از کس مینیابم دست گیری
جوانان طعنه خوش میزنندم
بطعنه در دل آتش میزنندم
ولیکم هست صبر آنک ایشان
چو من بیچاره گردند و پریشان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به موضوع پیری، غفلت از زندگی و مرگ میپردازد. شاعر به فردی که در پیری گرفتار حرص و بیتوجهی به زمان خود است، هشدار میدهد که زندگی سریعاً در حال گذر است و او در حال از دست دادن فرصتهای مهم میباشد. او به این افراد میگوید که نباید تنها به لذات دنیوی بچسبند، زیرا روزی باید با حقیقت مرگ مواجه شوند. شاعر از شنونده میخواهد که به تفکر درباره زندگی و مرگ پرداخته و درک کند که هیچکس نمیتواند از مرگ فرار کند و هر فرد باید با خود و اعمالش روبهرو شود. در نهایت، او تاکید میکند که با وجود غم و مشکلات زندگی، تنها چیزی که باقی میماند حقیقت مرگ و غفلت از آن است.
هوش مصنوعی: ای کاش چشمی برای دیدن راه حق داشته باشی و به حماقت، عمر شیرین خود را تباه نکن.
هوش مصنوعی: در زندگی با بیتوجهی و غفلت گذراندهای، اما آیا در نهایت در قبر به فکر انجام کاری خواهی بود؟
هوش مصنوعی: ای حرص و ولع، در کار تو به قد و قامت من خمیده و زبون شدهای.
هوش مصنوعی: اگر اکنون خوب رفتار کنی، این به خاطر ترس از مرگ ناگهانیات نیست.
هوش مصنوعی: تو در جوانی لذتها را تجربه کردی و خوشیها را چشیدی، اما حالا که سن تو بالا رفته، به یک جا رسیدهای و از آن شادیها فاصله گرفتهای.
هوش مصنوعی: ای پیر، تا کی میخواهی من را با دارو معالجه کنی؟ تا کی باید به فکر مرگ باشم و تدبیر کنم؟
هوش مصنوعی: ای پیر، تو هیچ کم نشدهای و آزارت نکردهاند، بلکه همچون شیر قوی و نیرومند باقی ماندهای.
هوش مصنوعی: این جمله میگوید که اکنون حرص و طمع از مردان سالمند زشت به نظر میرسد، زیرا آنها با وجود پیری و تجربه، همچنان از چیزهای دنیوی طمع میکنند، مانند شیرهای که در حال ریختن است.
هوش مصنوعی: به زمانی که موهایت سفید و کمپشت شده، نباید با افکار و اعمال ناپاک، شیرینی و لطافت وجود خود را فاسد کنی.
هوش مصنوعی: در دست تو لقمهای پر حرارت است که در دوران پیری، در دستت جامی خواهد بود.
هوش مصنوعی: وقتی که با آب تلخ، بدن خود را شستشو میدهی، از اشکهای شور خود هم باید کفن خود را پاک کنی.
هوش مصنوعی: به دنبال فریبکاری و تظاهر نباش، چون سرانجام ممکن است با مشکلات جدی روبهرو شوی.
هوش مصنوعی: آیا نمیترسی که در غفلت از دنیای خود، چیزی را از دست بدهی؟
هوش مصنوعی: تو در راحتی و خوشی نشستهای، در حالی که زمان به سرعت میگذرد و عمر تو مانند پرندهای است که به دنبال دانه میچرخد.
هوش مصنوعی: تو تا حالا بیش از پنجاه سال از عمرت را خوابیدهای، حالا وقت آن است که بیدار شوی، چون زمان فعالیت و اقدام فرارسیده است.
هوش مصنوعی: اگر در طول عمرت تنها به خوشیها و لذتهای دنیایی بپردازی، این کار کافی نیست و به تنهایی نمیتواند ارزشمند باشد.
هوش مصنوعی: این شعر به ما یادآوری میکند که کارهایی که در دنیای زودگذر و فانی انجام میدهیم، احتمالاً در مقایسه با کارهایی که در دنیای واقعی و پایدار وجود دارند، اهمیت کمتری دارند. به عبارتی، باید به کارهایی که ارزش و معنا دارند بیشتر توجه کنیم و از گذران زندگی صرفاً به دنبال کارهای زودگذر و بیمعنا نباشیم.
هوش مصنوعی: غم خود را بر خودت نگهدار، زیرا کسی به فکر غمت نیست. حقیقتاً میگویم که اصلاً کسی به آن اهمیت نمیدهد.
هوش مصنوعی: اگر اتفاقی برای تو پیش بیاید که هیچ کس دیگر از آن خبر ندارد، بار سنگینی بر دل من خواهد بود.
هوش مصنوعی: اگر کسی دلش به خاطر مرگ تو جریحهدار باشد، از خود میترسد چون مرگ خود را در آینده میبیند.
هوش مصنوعی: کسی که بابت مرگ تو خیلی گریه میکند، از مرگ خودش بیشتر میترسد و به شدت بیتاب است.
هوش مصنوعی: زمانی که لبها از خنده فاصله میگیرند، ممکن است در آینده با تعداد بیشتری لب دوباره بخندند.
هوش مصنوعی: اگر در کار تو مشکلی پیش آمد، ای پیر خسته، اگر توانستی با ایمان و اعتقاد، جانت را از دست بده.
هوش مصنوعی: اگر با هیچکس رابطهای نداشته باشی، در دل و وجود خودت همیشه با تو خواهی بود و این همراهی ابدی خواهد بود.
هوش مصنوعی: نگران نباش، زیرا فردا نیز مانند امروز، همه با درد و رنجی که دارند، تو را با خود خواهند برد.
هوش مصنوعی: اکنون من صحبت کردم و رفتم، به زودی او را میکشم، اما نمیدانم آیا دیگر کسی خبری از من خواهد داشت یا نه.
هوش مصنوعی: این روزها اوضاع به گونهای است که اگر بخواهم به آنچه باید انجام دهم عمل کنم، توانایی انجامش را ندارم.
هوش مصنوعی: حالا آن بادها که باید در دل زمین پنهان میشدند، به بیرون آمدهاند.
هوش مصنوعی: اکنون که زندگیام تمام شده و به سوی خاک میروم، بادی در دست دارم.
هوش مصنوعی: اکنون چه شاد باشم و چه غمگین، با دلی پر از آرزو، از این دنیا رفتهام.
هوش مصنوعی: در جهانی پر از غم و اندوه، آسمان بر من فشار میآورد و احساس میکنم که پشت من خمیده شده است.
هوش مصنوعی: من فقط غم خود را میدانم و هیچ کسی را ندارم که به من کمک کند، چون هیچ چیزی از دنیا نمیتواند به من در این مورد کمک کند.
هوش مصنوعی: من مسائل زیادی را درباره دین و دنیا بیان کردم، اما نتوانستم به حقیقتی دست پیدا کنم و به همین خاطر از ادامه تلاش منصرف شدم.
هوش مصنوعی: زندگیام رو به پایان است و احساسم به شدت تحت فشار قرار گرفته است، چرا که نشانههای پیری مانند برف بر پیشانیام نشستهاند.
هوش مصنوعی: وقتی موی مشکیام مانند کافور سفید شد، باید کفنی برای خودم آماده کنم چون من کافور دارم.
هوش مصنوعی: همه موهایم سفید شده و به این ترتیب، دنیا بر من سیاهی و زشتی را تحمیل کرده است.
هوش مصنوعی: من به قدری درگیر مشکلات زندگی شدهام که دیگر هیچکس نیست که به من کمک کند.
هوش مصنوعی: جوانان با کلام تند و کنایهآمیز به من حمله میکنند، در حالی که در دل خود آتش خشم دارند.
هوش مصنوعی: شما هم صبر داشته باشید تا زمانی که آنها نیز مانند من بیچاره و ناآرام شوند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.