گنجور

 
عطار

خراسی دید روزی پیر خسته

که می‌گردید اشتر چشم بسته

بزد یک نعره و در جوش آمد

که تا دیری از آن باهوش آمد

به یاران گفت کین سرگشته اشتر

زفان حال بگشاد از دلی پر

که رفتم از سحرگه تا شبانگاه

مگر گفتم زپس کردم بسی راه

چو بگشادند چشمم شد درستم

که چندین رفته بر گام نخستم

بر آن گام نخستینیم جمله

اسیر رسم و آیینم جمله

بقای ما بلای ماست ما را

که راحت در فنای ماست ما را

اگر شادیست ما را گر غم از ماست

که بر ما هرچ می‌آید هم از ماست

چه بودی گر وجود ما نبودی

دریغا کز دریغا نیست سودی

وجود جان به مرگ تن نیرزد

که عمری زیستن مردن نیرزد

بلاشک هستی ما پستی ماست

که ما را نیستی از هستی ماست

اگر هستی ما نابوده بودی

ز چندین نیستی آسوده بودی

من حیران کزین محنت حزینم

شبان روزی ز دیری گه چنینم

همه کام دلم از خود فنا نیست

که در عین فنا عین بقا نیست

دلم خوانی ای ساقی تو دانی

مرا فانی مکن باقی تو دانی

ز رشک برق جانم دود گیرد

که دیر آمد پدید و زود میرد

در هر پیر زن می‌زد پیمبر

که‌ای زن در دعا با یادم آور

ببین تا خود چه کاری سخت افتاد

که خواهد آفتاب از ذره فریاد

یقین می‌دان که شیران شکاری

درین ره خواستند از مور یاری

همی درمان تو نابودن تست

به نابودن فرو آسودن تست

چه راحت بیش از آن دانی و چه ناز

که فانی گردی و از خود رهی باز

فنا بودی فنایی شو ز هستی

که چون از خود فنا گشتی برستی

نه گل بی خار ونه می بی خمارست

ترا با تو توی بسیار کارست

بجز تو دشمن تو هیچ کس نیست

که دشمن هیچ کس را هم نفس نیست

ترا با تو چو چیزی در میانست

کناری گیر کاینجا بیم جانست

چه وادیست این که هرگامیست پرچاه

چه دریاست این که ما رانیست بر راه

درین دریا نه تن نه جان پدیدست

نه سر پیدا و نه پایان پدیدست

گر افریدون و گر افراسیابی

درین دریا تو هم یک قطره آبی

اگر بادی ز خرمن برد کاهی

چرا می‌داری این ماتم به ماهی

چو دهقانان دین را نیز مرگیست

درین دریا چه جای کاه برگیست

به استغنا نگر گر می ندانی

غم کاهی مخور ای کاهدانی

عزیزا بی تو گنجی پادشایی

برای خویشتن بنهاد جایی

اگر رأیش بود بردارد آن گنج

وگرنه هم چنان بگذارد آن گنج

چرا چندین فضولی می‌کنی تو

ظلومی و جهولی می‌کنی تو

ترا بهر چه می‌باید خبر داشت

که آن گنج از چه بنهاد از چه برداشت

جو تو اندر میان آن نبودی

زمانی کاردان آن نبودی

چو شه گنجی که خود بنهاد برداشت

چرا پس خواجه این فریاد برداشت

مزن دم گرچه عمر تو عزیزست

که اکنون نوبت یک قوم نیزست

جهان سبز گلشن کشت زاریست

که گه دروی خزان گه نوبهاریست

چو تخمی کشته شد دیگر دمیدست

چو این یک بدروند آن یک رسیدست

چو برسیدند و روزی چند بودند

چو تخمی زیر چرخ چرخ سودند

بدین سانست کردار زمانه

یکی را باش گر هستی یگانه

 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی
sunny dark_mode