گنجور

 
حکیم سبزواری
 

دل بشد از دست یاران فکر درمانش کنید

مرهم زخم عجین از آب پیکانش کنید

شهسوارم میرود ای اشک راهش را ببند

ای سپاه ناله زود آهنگ میدانش کنید

گر رود از اشک سیل انگیز و آه شعله خیز

شور محشر میشود یاران پشیمانش کنید

خسرو چابک سوارم عزم جولان کرده است

معشر عشاق سزها گوی چوگانش کنید

میستیزد فارس رد گون بما ای همدمان

از خدنگ آه دلها تیر بارانش کنید

آن دل نازک ندارد طاقت فریاد و داد

دادخواهان دست خود کوته ز دامانش کنید

وادی غم هر کف خاکیش جانی یا دلی است

رهروان ترک دل و جان در بیابانش کنید

طوطی گویای اسرار از فراقش تلخکام

زان لب شکر شکن در شکرستانش کنید