گنجور

 
حکیم سبزواری
 

علی صدغ لیلی تهب النسیم

از این غصه دل اوفتاده دو نیم

هر آنکس که چشم ترا دید و گفت

الا ان هذا لسحر عظیم

رقیبش بما بر سر خشم بود

قنا ربنا ذالعذاب الالیم

بهاران شد و میدمد گل ز شاخ

فدعنی و کاساً رحیقاً ندیم

چو مردم بخاکم فشانید می

لیحیی المرام العظام الرمیم

فتاده است اسرار شورم بسر

بذکری لسملی و عهد قدیم