گنجور

 
اسیری لاهیجی

من آفتاب وحدتم تابان بانسان آمده

من نور اسم اعظمم، پیش از تن و جان آمده

من شاهباز حضرتم، عنقای قاف قربتم

بی شک همای دولتم، اینجا بطیران آمده

هم نور سبحانی منم، هم گوهر کانی منم

هم بحر عمانی منم، در قطره پنهان آمده

هم چشمه حیوان منم، هم خضر جاویدان منم

هم موسی عمران منم، برطور حیران آمده

هم مصر و هم کنعان منم، یعقوب هم احزان منم

هم یوسف چون جان منم، در چاه و زندان آمده

هم کفر و هم ایمان منم، هم سود و هم خسران منم

هم طاعت و عصیان منم، در عین غفران آمده

هم صورت و معنی منم، هم دنیی و عقبی منم

هم صاحب دعوی منم از بهر برهان آمده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
حکیم نزاری

ماییم و جانی بر دهان از جور هجران آمده

نی سهو گفتم جان به لب بر بوی جانان آمده

در انتظار وصل شد ده روزه ایّامِ بقا

مقصود کی حاصل شود عمری به پایان آمده

طاقت ندارم بیش ازین درد فراق دوستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه