گنجور

 
اسیری لاهیجی

گفت درویشی که روزی از قضا

می شدم اندر بیابان با رضا

در میان آن بیابان مهیب

ناگهان دیدم یکی شخص غریب

بر زمین استاده او بر هر دو پا

واله و حیران و سر سوی سما

چشمها وا کرده بود اندر هوا

همچو کوهی ایستاده پا به جا

نزد او رفتم که تا پرسم سخن

خود نکرد او التفاتی سوی من

دادم آوازی جواب من نگفت

در عجب ماندم از آن گفت و شنفت

دست بنهادم که تا جنبانمش

او نمی جنبید قطعاً مرده وش

من ز حال او عجب حیران شدم

سه شبانروزی تمام آنجا بدم

تا مگر آید دمی بر حال خود

واقفم گرداند او از نیک و بد

همچنان آن مست جام بیخودی

بود مخمور شراب سرمدی

او به خود نامد در آن ایام هیچ

ماندم از حالش عجب در پیچ پیچ

در مناجات آمدم کای ذوالمنن

واقف این سر پنهان بی سخن

واقفم گردان برین سر نهان

بر دل من کشف کن این داستان

اندر آ ن بودم که خوابم در ربود

مرغ جانم زین قفس طیران نمود

در زمان دیدم ک ه آمد سوی من

پیر نورانی و گفت ای ممتحن

در چه حالی وز چه حیران گشته ای

وز چه رو آش فته و سر گشته ای

گفتمش آخر بگو این مرد کیست

این چنین حیران و و اله بهر چیست

گفت این مردی ک ه اندر کار او

گشته ای حیران، شنو حالش نکو

زاهد و عابد بد او هفتاد سال

مشتغل اندر عبادت لایزال

در دل او کرد حق روزی نظر

چون ز غیر حق ندید آنجا اثر

جز محبت او نمی جست از خدا

می نبود اندر دلش جا غیر را

داد او را از محبت بهره ای

قدر ی ک عشری ز عشری ذره ای

زان محبت اینچنین حیران شدست

از کمال شوق زینسان آمدست

پایش اندر خاک و سر سوی سما

هر دو دیده باز کره در هوا

تا قیامت اینچنین استاده است

آتش عشقش به جان افتاده است

حق تنش را از سباع و از هوام

منع فرم و ده است تا یوم القیام

جن و انس و با ملک جمع ار شوند

هیچ نتوانند بیدارش کنند

مقصد و مقصود از ایجاد ما

جز محبت نیست یکدم با خدا

این جوابم داد و رفت از پیش من

من شدم بیدار و حیران زین سخن

هر کجا سلطان عشقش جاکند

صد جهان در هر نفس شیدا کند

ای کریم منعم و پرودگار

ز ین محبت شمه ای بر ما گمار

تا ازین فکر و خیالات عجب

وارهد این جان پر رنج و تعب

پردۀ ناموس را برهم درد

ننگ بگذارد ز هستی بگذرد

مست جام عشق گردد آن چنان

کز خودی هرگز نیابد او نشان

محو گردد در جمال با کمال

فارغ آید از فراق و از وصال

نیست گردد او ز هستی مجاز

بی خبر آید ز ناز و وز نیاز

از غم دنیای دون و ملک و مال

خاطرش آسوده باشد لایزال

پردۀ او باز برخیزد ز راه

یابد او بی ما و من قرب اله

از محبت گردد او محبو ب حق

گرچه طالب بود، شد مطلوب حق

قوت و قوت یابد از دیدار دوست

فانی از خودگشته و باقی به اوست

رفت از فکر و خیال و خواب خور

از غم دنیای دون شد بیخبر

پیش او یکسان نماید مدح و ذم

گشت فارغ از وجود و از عدم

آنچنان محو است در نور بقا

کو نمی داند بقا را از فنا

یا ر بیند پیش او اغیار ن ی ست

غی ر جانان در جهان دیار نیست

جز نظر بر حسن جان افزای یار

نیست او را در دو عالم هیچ کار

چون دویی برخاست ، جمله وحدتست

تا نپنداری مقام کثرتست

هر ک ه او را دیدۀ بینا بود

هر چه بیند ، حق در او پیدا بود

هر که دارد در جهان نقش وجود

جمله مرآت جمال دوست بود

گر تو هستی در جهان صاحبنظر

در جه ا ن منگر به روی او نگر

دیده بر دیدار او داریم ما

غیر حسنش در نظر ناریم ما

هر که ز انوار الهی بهره یافت

مهر نورش دید کز هر ذره تافت

اوست معنی ، جمله عالم صورتست

او کتاب ه ر چه بینی آیتست

او چو دریا و دو عالم موج دان

او می و جمله جهان را جام خوان

دیدۀ روشن بیار و نور بین

دل مصفی کن ، بهشت و حور بین

حق چو جان و جمله عالم چون تن است

همچو خور در کاینات این روشن است

صورت کثرت حجاب وحدتست

گرچه وحدت را ظهور از کثرتست

نیست غیر از یار در عالم عیان

در حقیقت اوست پیدا و نهان