گفت درویشی که روزی از قضا
می شدم اندر بیابان با رضا
در میان آن بیابان مهیب
ناگهان دیدم یکی شخص غریب
بر زمین استاده او بر هر دو پا
واله و حیران و سر سوی سما
چشمها وا کرده بود اندر هوا
همچو کوهی ایستاده پا به جا
نزد او رفتم که تا پرسم سخن
خود نکرد او التفاتی سوی من
دادم آوازی جواب من نگفت
در عجب ماندم از آن گفت و شنفت
دست بنهادم که تا جنبانمش
او نمی جنبید قطعاً مرده وش
من ز حال او عجب حیران شدم
سه شبانروزی تمام آنجا بدم
تا مگر آید دمی بر حال خود
واقفم گرداند او از نیک و بد
همچنان آن مست جام بیخودی
بود مخمور شراب سرمدی
او به خود نامد در آن ایام هیچ
ماندم از حالش عجب در پیچ پیچ
در مناجات آمدم کای ذوالمنن
واقف این سر پنهان بی سخن
واقفم گردان برین سر نهان
بر دل من کشف کن این داستان
اندر آ ن بودم که خوابم در ربود
مرغ جانم زین قفس طیران نمود
در زمان دیدم ک ه آمد سوی من
پیر نورانی و گفت ای ممتحن
در چه حالی وز چه حیران گشته ای
وز چه رو آش فته و سر گشته ای
گفتمش آخر بگو این مرد کیست
این چنین حیران و و اله بهر چیست
گفت این مردی ک ه اندر کار او
گشته ای حیران، شنو حالش نکو
زاهد و عابد بد او هفتاد سال
مشتغل اندر عبادت لایزال
در دل او کرد حق روزی نظر
چون ز غیر حق ندید آنجا اثر
جز محبت او نمی جست از خدا
می نبود اندر دلش جا غیر را
داد او را از محبت بهره ای
قدر ی ک عشری ز عشری ذره ای
زان محبت اینچنین حیران شدست
از کمال شوق زینسان آمدست
پایش اندر خاک و سر سوی سما
هر دو دیده باز کره در هوا
تا قیامت اینچنین استاده است
آتش عشقش به جان افتاده است
حق تنش را از سباع و از هوام
منع فرم و ده است تا یوم القیام
جن و انس و با ملک جمع ار شوند
هیچ نتوانند بیدارش کنند
مقصد و مقصود از ایجاد ما
جز محبت نیست یکدم با خدا
این جوابم داد و رفت از پیش من
من شدم بیدار و حیران زین سخن
هر کجا سلطان عشقش جاکند
صد جهان در هر نفس شیدا کند
ای کریم منعم و پرودگار
ز ین محبت شمه ای بر ما گمار
تا ازین فکر و خیالات عجب
وارهد این جان پر رنج و تعب
پردۀ ناموس را برهم درد
ننگ بگذارد ز هستی بگذرد
مست جام عشق گردد آن چنان
کز خودی هرگز نیابد او نشان
محو گردد در جمال با کمال
فارغ آید از فراق و از وصال
نیست گردد او ز هستی مجاز
بی خبر آید ز ناز و وز نیاز
از غم دنیای دون و ملک و مال
خاطرش آسوده باشد لایزال
پردۀ او باز برخیزد ز راه
یابد او بی ما و من قرب اله
از محبت گردد او محبو ب حق
گرچه طالب بود، شد مطلوب حق
قوت و قوت یابد از دیدار دوست
فانی از خودگشته و باقی به اوست
رفت از فکر و خیال و خواب خور
از غم دنیای دون شد بیخبر
پیش او یکسان نماید مدح و ذم
گشت فارغ از وجود و از عدم
آنچنان محو است در نور بقا
کو نمی داند بقا را از فنا
یا ر بیند پیش او اغیار ن ی ست
غی ر جانان در جهان دیار نیست
جز نظر بر حسن جان افزای یار
نیست او را در دو عالم هیچ کار
چون دویی برخاست ، جمله وحدتست
تا نپنداری مقام کثرتست
هر ک ه او را دیدۀ بینا بود
هر چه بیند ، حق در او پیدا بود
هر که دارد در جهان نقش وجود
جمله مرآت جمال دوست بود
گر تو هستی در جهان صاحبنظر
در جه ا ن منگر به روی او نگر
دیده بر دیدار او داریم ما
غیر حسنش در نظر ناریم ما
هر که ز انوار الهی بهره یافت
مهر نورش دید کز هر ذره تافت
اوست معنی ، جمله عالم صورتست
او کتاب ه ر چه بینی آیتست
او چو دریا و دو عالم موج دان
او می و جمله جهان را جام خوان
دیدۀ روشن بیار و نور بین
دل مصفی کن ، بهشت و حور بین
حق چو جان و جمله عالم چون تن است
همچو خور در کاینات این روشن است
صورت کثرت حجاب وحدتست
گرچه وحدت را ظهور از کثرتست
نیست غیر از یار در عالم عیان
در حقیقت اوست پیدا و نهان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در یک بیابان، درویشی به یک مرد غریب برخورد میکند که به حالت حیرت و مستی ایستاده است. او تلاش میکند با او صحبت کند، اما مرد توجهی به او نمیکند و همچنان در حالت بیخودی باقی میماند. درویش چند روز در کنار او میماند تا از حالش آگاه شود. در این مدت، او با خدایش مناجات میکند و از او میخواهد حقیقت این مرد را به او نشان دهد. در خواب، پیر نورانی به او ظهور میکند و توضیح میدهد که این مرد زاهدی بوده که به عشق و محبت خداوند مشغول بوده و به دلیل همین عشق به این حال افتاده است. او حتی از خواب و بیداری، دنیا و آخرت جدا شده و در عشق الهی غرق شده است.
پیغام کلی این است که عشق و محبت به خداوند باعث محو شدن انسان از خود و درک حقایق عمیقتر میشود و در مسیر عشق، انسان از هر گونه تعلقات دنیوی رها میشود. در نهایت، درویش به بیداری و حیرت میرسد و دعوت میکند که میطلبند تا از جلوههای محبت الهی بهرهمند شوند.
هوش مصنوعی: روزی در بیابان بودم و به طور تصادفی با انسانی خوشنفس و راضی به نام رضا برخورد کردم.
هوش مصنوعی: در آن بیابان ترسناک ناگهان فردی ناشناس را دیدم.
هوش مصنوعی: او بر روی زمین ایستاده، با هر دو پا، در حالی که حیران و شگفتزده است و سرش به سمت آسمان بلند است.
هوش مصنوعی: چشمها به حالت باز در آسمان بودند، مانند کوهی که ثابت و استوار ایستاده است.
هوش مصنوعی: به پیش او رفتم تا از او سوالی بپرسم، اما او به من توجهی نکرد.
هوش مصنوعی: من صدایی را به او دادم، اما او پاسخی نداد. از این صحبت و سکوت او در تعجب ماندم.
هوش مصنوعی: دستم را دراز کردم تا او را تکان دهم، اما او تکان نخورد، بنابراین کاملاً مشخص است که مرده است.
هوش مصنوعی: من به حال او خیلی تعجب کردهام و سه شب و روز تمام در آنجا بودم.
هوش مصنوعی: منتظر هستم تا زمانی فرا برسد که به حال خود آگاه شوم و او مرا از خوب و بد آگاه کند.
هوش مصنوعی: او همچنان مثل آن فرد مستی بود که به خاطر نوشیدن شراب جاودانی، حالتی از بیخودی و سرخوشی دارد.
هوش مصنوعی: در آن زمان، او به خودش توجهی نداشت و من از وضعیت او کاملاً متحیر مانده بودم.
هوش مصنوعی: عبارت بیانگر حالت و حالتی است که شخص به درگاه خداوند میآید و با احترام و خشوع از او درخواست میکند که بر حال او آگاه باشد. این فرد در تلاش است تا احساسات و رازهای درونیاش را بدون کلام به خداوند منتقل کند و با توجه به رحمت و مهربانی خداوند، از او خواسته که به درون و مشکلاتش توجه کند.
هوش مصنوعی: من از رازهای پنهان در دل خود آگاه هستم، آن را برای من روشن کن و این داستان را به من بگو.
هوش مصنوعی: در آن زمان که خوابم برد، روح من از این قفس آزاد شد و پرواز کرد.
هوش مصنوعی: در زمانی مشاهده کردم که یک پیرمرد نورانی به سمت من آمد و گفت: ای آزمونگیر!
هوش مصنوعی: چطور شدهای که اینقدر حیران و سردرگم به نظر میرسی؟ از چه چیزی تحت تأثیر قرار گرفتهای و در چه وضعیتی قرار داری؟
هوش مصنوعی: به او گفتم در نهایت بگو این مرد کیست که اینقدر حیران و شگفتزده است و برای چه چیزی اینگونه در فکر فرو رفته؟
هوش مصنوعی: این مردی که تو را در کارش حیرت زده کرده، حالش را بشنو که خوب است.
هوش مصنوعی: زاهد و عابد، انسانی است که هفتاد سال در عبادت و بندگی خداوند مشغول بوده و هیچ لحظهای از عبادت خود غافل نشده است.
هوش مصنوعی: در دل او، حق روزی را مشاهده کرد، زیرا در آنجا هیچ نشانهای از غیر حق ندید.
هوش مصنوعی: جز عشق او، چیزی از خدا نمیخواست و در دلش جا برای غیر او نبود.
هوش مصنوعی: او از محبت به او بهره ای داد که مانند یک دهم از یک دهم هم جزئی از آن است.
هوش مصنوعی: به خاطر علاقه و محبت عمیق، به طور عجیبی به شدت شگفتزده و مجذوب شده است و این حالت به دلیل اوج شوق و اشتیاقی است که دارد.
هوش مصنوعی: پای او در زمین و سرش به آسمان است، هر دو چشمش به دور و بر در حال مشاهده است.
هوش مصنوعی: تا روز قیامت، آتش عشق او همچنان در جانها شعلهور است و هیچگاه خاموش نخواهد شد.
هوش مصنوعی: حق بدن را از درندگان و پرندگان و چیزهای خطرناک محفوظ نگهدار و به او اجازه نده تا روز قیامت.
هوش مصنوعی: اگر جن و انسان و فرشتگان هم جمع شوند، هیچ کدام نمیتوانند او را از خواب بیدار کنند.
هوش مصنوعی: هدف و نتیجه وجود ما تنها عشق و محبت است، و ما به مدت کوتاهی هم که شده، در کنار خدا هستیم.
هوش مصنوعی: او به من جواب داد و از نزد من رفت. من از این حرفش به شدت بیدار و حیرتزده شدم.
هوش مصنوعی: هر جا که محبت و عشق واقعی حضور داشته باشد، آنجا همه چیز به زیبایی و شگفتی خواهد بود و پر از شور و شوق میشود.
هوش مصنوعی: ای بخشنده و مهربان، ای پروردگار، لطف و محبت خود را بر ما بگستر.
هوش مصنوعی: تا زمانی که این روح خسته و رنجیده از افکار و خیالات عجیبی آزاد شود.
هوش مصنوعی: کسی که به خاطر شرم و ننگ، پردهپوشی و ناموس دیگران را لگدکوب کند، از وجود خود میگذرد و به نابودی میرود.
هوش مصنوعی: شخصی که در عشق غرق میشود، آنچنان مسحور و شاداب میشود که دیگر هیچ نشانی از خودش پیدا نمیکند.
هوش مصنوعی: در زیبایی و کمال، فرد به گونهای غرق میشود که از احساس دوری و نزدیکی به معشوق رها میشود.
هوش مصنوعی: او از واقعیت و وجود خود غافل میشود و به حالتهای عاشقانه و نیازهای درونی خود پی میبرد.
هوش مصنوعی: از غم زندگی مادی و خواستههای دنیوی، دلش همیشه راحت و آرام است.
هوش مصنوعی: پرده از روی او کنار میرود و او بدون نیاز به ما و من، به خدا نزدیک میشود.
هوش مصنوعی: از طریق محبت، او محبوب خدا میشود، هرچند که خود به دنبالش بود و در نهایت به محبوب خدا تبدیل میشود.
هوش مصنوعی: دیدار دوست باعث میشود انسان قوت و انرژی بیشتری بگیرد و از خودگذشتگی کند، زیرا آنچه که پایدار و باقی میماند، دوست است.
هوش مصنوعی: در فکر و خیال و خواب، از غم و مشکلات دنیای پست فاصله گرفت و بیخبر از همه چیز شد.
هوش مصنوعی: در حضور او، خود را مدح و نکوهش یکسان میکند و از وجود و عدم بینیاز میشود.
هوش مصنوعی: این شخص به قدری در زیبایی و روشنی زندگی غرق شده است که نمیتواند تفاوت بین ماندگاری و زوال را تشخیص دهد.
هوش مصنوعی: ای پروردگار، در پیش تو کسی جز محبوب قرار ندارد و در این دنیا هیچ جایی برای غیر از جانان نیست.
هوش مصنوعی: جز دیدن زیباییهای جانافزای محبوب، هیچ کار دیگری در این دو جهان برای او وجود ندارد.
هوش مصنوعی: وقتی که دو نفر به پاخیزند، در حقیقت آنها تجلی یک وحدت هستند، تا این که نپنداری این وضعیت نشاندهنده کثرت است.
هوش مصنوعی: هر کسی که دارای دید و بصیرت باشد، هر چیزی را که ببیند، حقیقت را در آن میبیند.
هوش مصنوعی: هر کسی که در این دنیا نشانهای از وجود دارد، در واقع انعکاسی از زیباییهای دوست (خدا) است.
هوش مصنوعی: اگر تو در این دنیا فردی صاحبنظر هستی، به آنچه که بر روی او مینگرد، توجه نکن.
هوش مصنوعی: ما فقط به دیدن او چشم دوختهایم و جز زیباییاش در نظرمان چیزی نیست.
هوش مصنوعی: هر کسی که از نورهای الهی بهرهمند شود، محبت و روشناییاش به قدری است که از هر ذرهای درخشش دارد.
هوش مصنوعی: او، ذات حقیقی و اصلی همه چیز است و تمام عالم دارای شکل و صورت است. هر چیزی که میبینی، نشانه و علامتی از آن حقیقت بالاست.
هوش مصنوعی: او همچون دریاست که همه چیز را در خود میگنجاند و به دو جهان (مادی و معنوی) به مثابه امواجی مینگرد. او را به یاد میآورد که آن می (شراب) است و تمام جهان را بهعنوان جامی در نظر میگیرد.
هوش مصنوعی: چشم باز و روشنی را به خود بیاور و با دل پاک، زیباییهای بهشت و زنان بهشتی را ببین.
هوش مصنوعی: حق مانند جان است و تمام عالم مانند تن. این موضوع مانند روشنایی خورشید در جهان واضح و مشخص است.
هوش مصنوعی: چهرهی گوناگونیها مانع از شناخت وحدت است، با این حال وحدت نمیتواند بدون ظهور و نمایان شدن در کثرت وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: در این جهان هیچکس جز محبوب وجود ندارد؛ در واقع، او هم به وضوح آشکار است و هم در خفا و پنهان.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.