گنجور

 
اسیری لاهیجی

پیر بغدادی جنید آن رهنما

چونکه شد اندر طریقت پیشوا

هر کسی کردند آغ ا ز حسد

گفتن او را پیشوایی کی رسد

صد کمال ار هست پوشاند حسد

بحر قلزم را بجوشاند حسد

مانع جمله کمال آم د حسد

خلق عالم را وبال آمد حسد

گفت پیغمبر حسد ایمان برد

همچو آن آتش که هیزم را خورد

از حسد بگذر درآ در راه دین

گر همی خواهی شوی آگاه دین

با خلیفه عاقب ت آ ن حاسدان

عرض کردند حال آ ن شیخ زمان

کو ه می گوید ح کایات ع ج ب

می کنند از وی روایات عجب

زین سخن در فتنه می افتند خلق

مبتلای بدع تی گردند خلق

گفت با ایشان خلیفه در جواب

منع او بی حجتی نبود صواب

زانکه بی حج ت چو کردم منع او

در میان خلق افتد گفت و گو

فتنه دیگر ا ز آن پیدا شود

کار او زین بیشتر بالا شود

می بباید آزمایش کرد زود

تا به حجت منع او بتوان نمود

آن خلیفه داشت یک زیبا کنیز

بود در پیش خلیفه بس عزیز

در جمال ودر ملاحت دلپذیر

در همه عالم به خوبی بی نظیر

بد خلیف ه عاشق روی نکوش

دایماً آشفت ۀ آن رنگ و بوش

گفت تا پوشد لباس فاخرش

زود آرایند هر گون زیورش

گرد رویش بسته درهای ثمین

دست و پایش پر ز خلخال گزین

یک کنیز دیگرش همراه کرد

تا از آن دریا برانگیزند گرد

در ف ل ان جا گفت رو ای خوبرو

روبرو شو با ج نید آخر بگو

کامدم پیش تو ای شیخ انام

از سر صدق و ز اخلاص تمام

زانکه دل بگرفتم از کار جهان

نیست ما را طاق ت بار گران

هست ما را مال بیحد و شمار

وین دلم با کس نمی گیرد قرار

پیش تو از بهر این کار آمدم

تا بگویم پیشت احوال ندم

تا بیندشی صلاح کار ما

زانکه هستی تو امام و رهنما

گر بخواهی تو م را ای پیشوا

مال خود سازم همه پیشت فدا

رو به طاعت آورم در صحبتت

چون کنیزان باشم اندر خدمتت

اندرین معنی نما سعی بلیغ

روی خود بنما چو خور در زیر میغ

رو گشاده خویش بر وی عرضه کن

تا مگر بفریبد او را این سخن

آمد آن مهرو روان پیش جنید

تا مگر ساز د ز رعنا پیش صید

آنچه تعلیمش نمود اندر نهفت

او دو صد چندان همه با شیخ گفت

یک نظر بر روی آ ن زیبا نگار

اوفتاد آن شیخ را بی اختیار

سر به پیش افکند شیخ اوستاد

گشت خاموش و جواب زن نداد

لحظه ای شد سر برآورد آن زمان

کرد آهی دردناک از سوز جان

آه را چون در رخ آن زن دمید

در خسوف افتاد و جان از وی پرید

بر نیامد زو نفس در حال مرد

بر سر یک امتحان جان را سپرد

امتحان او لیا هر کو کند

خویش را بر تیغ فولادی زند

این جماعت را که بی ما و منند

امتحان کم کن که بی جانت کنند

خادمه شد با دل اندوهگین

با خلیفه گفت حا ل ش را چنین

شد خلیفه بیقرار از درد و غم

آتشی افتاد در وی از ندم

گفت هر نادان که با اهل دلان

آن کند که می نباید کرد آن

این ببیند که نباید دیدنش

زین گلستان این بود گل چیدنش

پس خلیفه گفت مرد اینچنین

پیش خود نتوان طلب کردن یقین

در زمان برخاست شد پیش جنید

گفت کای لطف خدا را گشته صید

چون دلت می داد کآخر آن چنان

زار سوزی ماه رویی همچو جان

گفت شیخش کای امیر المؤمنین

رحم تو بر مؤمنان آمد چنین

خواستی چل ساله طاع ا ت مرا

این سلوک و این ریاضات مرا

این همه بیخوابی و جان کندنم

در طلب پیوسته خونها خوردنم

تا دهی بر باد جوجو خرمنم

من کیم تا در میان گویم منم

فعل حق دان هر چه کردند اولیا

زانکه در حق گشته اند ایشان فنا

در میا با اولیا اندر نبرد

چون چنین کردی چنین خواهند کرد

صدق پیش آور که تا بینی عیان

آنچه دادند اولیا از وی نشان

امتحان شیخ دین گر می کنی

دست حیرت بسکه بر سر می زند

در حقیقت امتحان اهل حق

امتحان حق بود بی هیچ دق

گر نداری صدق و اخلاص و یقین

در ره مردان مر و جایی نشین

گر به پیشت فعل ایشان بد نمود

آن ز جهل تست ای مرد عنود