گنجور

 
علی اشتری

شاید ز بیوفائی دورانم

بس خون رود ز دیده بدامانم

پتک غم ای طبیعت آهنگر!

چند بسر زنی، که نه سندانم

خیل غمم چنین بسر آوردی

پنداشتی که سام نریمانم

ای دیو روزگار نه کاووسم

کانداختی بگوشه زندانم

من سالخورده پیر خراباتم

من مرغ نغمه ساز گلستانم

بستی به بند قهر، پر و بالم

بگشا که عندلیب غزلخوانم

دورم ز دلبران چمن کردی

فریاد از این جفا که بمن کردی

من پر شکسته مرغ خوش آوایم

در بند آهنین چه نهی پایم؟

گلها بپژمرند سحرگاهان

گر نشنوند نغمه شیوایم

ای باغبان کج دل نابخرد

خیره درین قفس، چه دهی جایم؟

شب نیست آنکه تا بسحرگاهان

بیدار نیست چشم گهر زایم

ای اشکهای گرم فرو ریزید

با یاد آن دو نرگس شهلایم

نفس آرزو کند که فراز آید

آنشب که نیست غصه فردایم

یعنی فلک چو رنگ زغن گیرد

چنگال مرگ دامن من گیرد

در زین قفس گشای که پر گیرم

زی چرخ کج مدار سفر گیرم

بنیان روزگار بهم ریزم

آتش شوم به خشک و به تر گیرم

سوزنده اخگری شوم و سوزم

هرجا از این زمانه اثر گیرم

یا نی ز مهر و ماه شوم برتر

دامان آن یگانه پدر گیرم

تا کاخ این زمانه فرو ریزد

آنجا ز سوز و ناله ثمر گیرم

آوخ که پیش غرقه این دریا

آنجا نه ساحلی است دگر پیدا

نه این قفس بباغ دری دارد

نه شام تیره ام سحری دارد

نه در دل زمانه دون پرور

این آه و ناله ها اثری دارد

داد از غم فلک که نمیدانی

چه سخت قلب و بد گهری دارد

مرغ دلم ز سنگ جفا دیگر

نه پا و سر، نه بال و پری دارد

دورم ز یار خویش درین زندان

ناید کسی کزو خبری دارد

ایدل ز دیده همزه خون رفتی

زنهار از این قفس چو برون رفتی

شو همسفر نسیم سبک پا را

این پیک صبح بادیه پیما را

با او بهر دیار سفرها کن

تا کوه را بگردی و صحرا را

چون جمله کوه و دشت بپیمائی

بینی جمال و جلوه گلها را

باید میان آنهمه گل گردی

تا باز یابی آن گل رعنا را

در بستری بناز فرو بسته

بینی بتی دو نرگس شهلا را

در بر گرفته است بمهر و ناز

آن ناشکفته غنچه زیبا را

داده است نام اختر تابانی

آن رشگ مشتری و ثریا را

در گوش او بمهر بخوان از من

آهسته: این ترانه شیوا را

کو آمدم ز کوه بپابوست

بوسه زنم بچهر اورانوست

 
 
نسکبان اندروید