گنجور

 
علی اشتری

تا دیده کودکی گشودم از خواب

دردا به هزار امید با پای شباب

هر در که زدم نداشت جز رنگ و فریب

هر سو که شدم نبود جز نقش سراب

در مدرسه غیر نحو، یا صرف نبود

استاد مرا ز سر حق طرف نبود

بسیار کتاب بود و یک حرف نبود

یک قطره درون آنهمه ظرف نبود

رفتم بر شیخ و گفتم ای مایه زهد

ز اسرار ازل چگونه آگاه شدی

خندید و ز کبر گفت: در سایه زهد

بر صوفی خرقه پوش آوردم روی

گفتم که ز سر حق مرا حرفی گوی

کوبید بهم دستی و هوئی زد و گفت

در خرقه من به بین و اسرار بجوی

رفتم به نیاز بر در باده فروش

گفتم تو چه دانی ز ازل گفت خموش

از خم به سبو کرد شرابی لب تلخ

فرمود که این بگیر و بردار و بنوش

سرمست شدم ز جسم و جان دور شدم

با بال خیال تا نشابور شدم

بر تربت خیام دو صد بوسه زدم

دیدم نوری که خیره زان نور شدم

گفتم به ادب: که ای تو جانرا معبود

زین خلقت بیهوده چه باشد مقصود

جامی دگر از شراب نابم پیمود

وانگه بزبان حال با من فرمود:

«اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

وین حل معما نه تو خوانی و نه من »

«خود در پس پرده گفتگوی من و تست

چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من »

 
 
نسکبان اندروید