تا دیده کودکی گشودم از خواب
دردا به هزار امید با پای شباب
هر در که زدم نداشت جز رنگ و فریب
هر سو که شدم نبود جز نقش سراب
در مدرسه غیر نحو، یا صرف نبود
استاد مرا ز سر حق طرف نبود
بسیار کتاب بود و یک حرف نبود
یک قطره درون آنهمه ظرف نبود
رفتم بر شیخ و گفتم ای مایه زهد
ز اسرار ازل چگونه آگاه شدی
خندید و ز کبر گفت: در سایه زهد
بر صوفی خرقه پوش آوردم روی
گفتم که ز سر حق مرا حرفی گوی
کوبید بهم دستی و هوئی زد و گفت
در خرقه من به بین و اسرار بجوی
رفتم به نیاز بر در باده فروش
گفتم تو چه دانی ز ازل گفت خموش
از خم به سبو کرد شرابی لب تلخ
فرمود که این بگیر و بردار و بنوش
سرمست شدم ز جسم و جان دور شدم
با بال خیال تا نشابور شدم
بر تربت خیام دو صد بوسه زدم
دیدم نوری که خیره زان نور شدم
گفتم به ادب: که ای تو جانرا معبود
زین خلقت بیهوده چه باشد مقصود
جامی دگر از شراب نابم پیمود
وانگه بزبان حال با من فرمود:
«اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من »
«خود در پس پرده گفتگوی من و تست
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من »



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.