گنجور

 
نظامی عروضی
 

صاحب کامل الصناعة طبیب عضدالدوله بود به پارس به شهر شیراز.

و در آن شهر حمالی بود که چهارصد من و پانصد من بار بر پشت گرفتی، و هر پنج شش ماه آن حمال را درد سر گرفتی و بی قرار شدی و ده پانزده شبانروز همچنان بماندى.

یک بار او را آن درد سر گرفته بود و هفت هشت روز بر آمده و چند بار نیت کرده بود که خویشتن را بکشد.

آخر اتفاق چنان افتاد که آن طبیب بزرگ روزی به در خانهٔ آن حمال بگذشت. برادران حمال پیش او دویدند و خدمت کردند و او را به خدای عز و جل سوگند دادند و احوال برادر و درد سر او به طبیب بگفتند.

طبیب گفت:

«او را به من نمائید!»

پس آن حمال را پیش او بردند. چون بدیدش مردی شگرف و قوی هیکل و جفتی کفش در پای کرده که هر پای منی و نیم بود به سنگ.

پس نبض او بدید و تفسره بخواست. گفت:

«او را با من به صحرا آرید!»

چنان کردند. چون به صحرا شدند طبیب غلام خویش را گفت:

«دستار حمال از سرش فرو گیر و در گردن او کن و بسیار بتاب.»

پس غلام دیگر را گفت:

«کفش او از پای بیرون کن و تائی بیست بر سرش زن.»

غلام چنان کرد. فرزندان او به فریاد آمدند اما طبیب محتشم و محترم بود هیچ نمی‌توانستند کرد.

پس غلام را گفت که:

«آن دستار که در گردن او تافته‌ای بگیر و بر اسب من نشین و او را با خود کشان همی دوان.»

غلام همچنان کرد و او را در آن صحرا بسیار بدوانید. چنان که خون از بینی او بگشاد، و گفت:

«اکنون رهاکن!»

بگذاشت، و آن خون همی‌رفت گنده‌تر از مردار. آن مرد در میان همین رعاف در خواب شد و درمسنگی سیصد خون از بینی او برفت و باز ایستاد. پس او را بر گرفتند و به خانه آوردند. از خواب در نیامد و شبانروزی خفته بماند. و آن درد سر او برفت و به معالجه محتاج نیفتاد و معاودت نکرد.

عضدالدوله او را از کیفیت آن معالجت پرسید.

گفت:

«ای پادشاه! آن خون نه مادتی بود در دماغ که به یارهٔ فیقرا فرود آمدی. وجه معالجتش جز این نبود که کردم.»