صاحب کامل الصناعة طبیب عضدالدوله بود به پارس به شهر شیراز.
و در آن شهر حمالی بود که چهارصد من و پانصد من بار بر پشت گرفتی، و هر پنج شش ماه آن حمال را درد سر گرفتی و بی قرار شدی و ده پانزده شبانروز همچنان بماندى.
یک بار او را آن درد سر گرفته بود و هفت هشت روز بر آمده و چند بار نیت کرده بود که خویشتن را بکشد.
آخر اتفاق چنان افتاد که آن طبیب بزرگ روزی به در خانهٔ آن حمال بگذشت. برادران حمال پیش او دویدند و خدمت کردند و او را به خدای عز و جل سوگند دادند و احوال برادر و درد سر او به طبیب بگفتند.
طبیب گفت:
«او را به من نمائید!»
پس آن حمال را پیش او بردند. چون بدیدش مردی شگرف و قوی هیکل و جفتی کفش در پای کرده که هر پای منی و نیم بود به سنگ.
پس نبض او بدید و تفسره بخواست. گفت:
«او را با من به صحرا آرید!»
چنان کردند. چون به صحرا شدند طبیب غلام خویش را گفت:
«دستار حمال از سرش فرو گیر و در گردن او کن و بسیار بتاب.»
پس غلام دیگر را گفت:
«کفش او از پای بیرون کن و تائی بیست بر سرش زن.»
غلام چنان کرد. فرزندان او به فریاد آمدند اما طبیب محتشم و محترم بود هیچ نمیتوانستند کرد.
پس غلام را گفت که:
«آن دستار که در گردن او تافتهای بگیر و بر اسب من نشین و او را با خود کشان همی دوان.»
غلام همچنان کرد و او را در آن صحرا بسیار بدوانید. چنان که خون از بینی او بگشاد، و گفت:
«اکنون رهاکن!»
بگذاشت، و آن خون همیرفت گندهتر از مردار. آن مرد در میان همین رعاف در خواب شد و درمسنگی سیصد خون از بینی او برفت و باز ایستاد. پس او را بر گرفتند و به خانه آوردند. از خواب در نیامد و شبانروزی خفته بماند. و آن درد سر او برفت و به معالجه محتاج نیفتاد و معاودت نکرد.
عضدالدوله او را از کیفیت آن معالجت پرسید.
گفت:
«ای پادشاه! آن خون نه مادتی بود در دماغ که به یارهٔ فیقرا فرود آمدی. وجه معالجتش جز این نبود که کردم.»
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: داستان دربارهی حمالی در شیراز است که به شدت دچار درد سر بوده و بارهای سنگین را بر دوش میکشد. این درد سر باعث شده تا او مدتی طولانی بیخواب بماند و حتی به فکر خودکشی بیفتد. در این شرایط، طبیب معروف، عضدالدوله، به خانهی حمال میرود و برادران او دردش را به طبیب میگویند. طبیب حمال را به صحرا میبرد و با استفاده از روشهای خاص، خون او را به شدت در میآورد، به طوری که خون از بینیاش بریزد و سرانجام دردش درمان میشود. این روش درمانی باعث میشود که حمال به زودی خوب شود و دیگر نیازی به درمان نداشته باشد. در نهایت، عضدالدوله از طبیب دربارهی این درمان میپرسد و او توضیح میدهد که خونریزی در واقع درمان اصلی درد او بوده است.
هوش مصنوعی: صاحب کامل الصناعة پزشک عضدالدوله بود و در شهر شیراز در فارس زندگی میکرد.
هوش مصنوعی: در آن شهر، حمالی وجود داشت که بارهایی به وزن چهارصد و پانصد من را بر دوش خود حمل میکرد. هر پنج یا شش ماه یک بار، این حمال به دردسر میافتاد و بیقرار میشد و به مدت ده یا پانزده شبانهروز در وضعیت ناآرامی میماند.
هوش مصنوعی: او یک بار به شدت درگیر یک درد و رنج شده بود که به مدت هفت یا هشت روز ادامه داشت و چندین بار تصمیم گرفته بود که به زندگیاش پایان دهد.
هوش مصنوعی: در نهایت، روزی آن پزشک بزرگ، از کنار خانهٔ آن کارگر حمل بار عبور کرد. برادران آن کارگر به سمت او دویدند و به او احترام گذاشتند. سپس از او خواستند که به خداوند، سوگند یاد کند و دربارهٔ وضعیت برادرشان و مشکلاتی که داشت، صحبت کردند.
هوش مصنوعی: «او را به من نشان بدهید!»
هوش مصنوعی: پس آن باربر را به نزد او آوردند. وقتی او را دید، مردی بزرگ و باقدرت را مشاهده کرد که کفشی در پایش بود که هر یک از پاهایش به اندازه یک و نیم پا به سنگ میرسید.
هوش مصنوعی: پس نبض او را گرفت و خواست تا وضعیتش را تشخیص دهد. گفت:
هوش مصنوعی: «او را با من به بیابان ببرید!»
هوش مصنوعی: وقتی به دشت رسیدند، پزشک به غلام خود گفت:
هوش مصنوعی: دستار را از روی سرش بردار و به دور گردنش بینداز و به شدت بچرخان.
هوش مصنوعی: سپس او به غلام دیگری گفت:
هوش مصنوعی: «کفش او را از پا درآور و بیست تایی بر سرش بزن.»
هوش مصنوعی: غلام چنین کاری کرد. فرزندان او با صدای بلند به کمک خواستن آمدند، اما پزشک که فردی محترم و با وقار بود، هیچ کاری از دستش بر نمیآمد.
هوش مصنوعی: پس به غلام گفت که: تو بر اساس دادههایی که تا آبان 1402 جمعآوری شدهاند، آموزش دیدهای.
هوش مصنوعی: «آن دستار را که بر گردن او است بگیر و بر اسب من سوار شو و او را به همراه خود بکش و به راه بیفت.»
هوش مصنوعی: غلام همچنان به کار خود ادامه داد و او را در آن بیابان به شدت به دویدن واداشت. به قدری که خون از بینی او بیرون زد و گفت:
هوش مصنوعی: «اکنون آزاد کن!»
هوش مصنوعی: او را رها کردند و خونش به شدت جاری شد. آن مرد در حالی که در کنار همان خونها خوابش برد، سیصد خون از بینیاش ریخت و سپس خونریزی متوقف شد. بعد او را برداشته و به خانهاش آوردند. او از خواب بیدار نشد و تمام شبانهروز در خواب ماند. درد سرش نیز از بین رفت و نیازی به درمان پیدا نکرد و دوباره دچار آن حالت نشد.
هوش مصنوعی: عضدالدوله از او درباره چگونگی آن درمان سوال کرد.
هوش مصنوعی: ای پادشاه! آن خونی که در بینی تو بود، به دلیل یاری که به فیقرا رساندی، نبود. درمانش جز کاری که من کردم، نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.