گنجور

 
نظامی عروضی
 

در سنهٔ سبع و اربعین و خمسمایة که میان سلطان عالم سنجر بن ملکشاه و خداوند من علاء الدنیا و الدین الحسین بن الحسین خلد الله تعالى ملکهما و سلطانهما به در اوبه مصاف افتاد و لشکر غور را چنان چشم زخمی افتاد و من بنده در هرات چون متواری گونه همی گشتم به سبب آن که منسوب بودم به غور دشمنان بر خیره هر جنسی همی گفتند و شماتتی همی کردند.

در این میان شبی به خانهٔ آزادمردی افتادم و چون نان بخوردیم و من به حاجتی بیرون آمدم آن آزادمرد که من به سبب او آنجا افتاده بودم مگر مرا ثنایی می‌گفت که:

«مردمان او را شاعر شناسند اما بیرون از شاعری خود مردی فاضل است، در نجوم و طب و ترسل و دیگر انواع متبحر است.»

چون به مجلس باز آمدم خداوند خانه مرا احترامی دیگرگون کرد چنان که محتاجان کنند.

و چون ساعتی بود به نزدیک من نشست و گفت:

«ای فلان! یک دختر دارم و بیرون از وی کس ندارم و نعمتی هست، و این دختر را علتی هست که در ایام عذر ده پانزده من سرخی از وی برود و او عظیم ضعیف می‌شود، و با طبیبان مشورت کردیم و چند کس علاج کردند هیچ سود نداشت. اگر می‌بندند شکم بر می‌آید و درد همی گیرد و اگر می‌بگشایند سیلان می‌افتد و ضعف پدید می‌آید، و همی ترسم که نباید که یکبارگی قوت ساقط گردد.»

گفتم:

«این بار که این علت پدیدار آید مرا خبر کن.»

و چون روزی ده برآمد مادر بیمار بیامد و مرا ببرد و دختر را پیش من آورد.

دختری دیدم به غایت نیکو، دهشت زده و از زندگانی ناامید شده.

همیدون در پای من افتاد و گفت:

«ای پدر! از بهر خدای مرا فریاد رس که جوانم و جهان نادیده.»

چنان که آب از چشم من بجست گفتم:

«دل فارغ دار که این سهل است.»

پس دست بر نبض او نهادم قوی یافتم و رنگ روی هم بر جای بود و از امور عشره بیشتر موجود بود چون امتلا و قوت و مزاج و سحنه و سن و فصل و هواء بلد و عادت و اعراض ملائمه و صناعت.

فصادی را بخواندم و بفرمودم تا از هر دو دست او رگ باسلیق بگشود و زنان را از پیش او دور کردم و خونی فاسد همی رفت. پس به امساک و تسریح درمسنگی هزار خون بر گرفتم و بیمار بیهوش بیفتاد.

پس بفرمودم تا آتش آوردند و برابر او کباب همی کردم و مرغ همی گردانیدم تا خانه از بخار کباب پر شد و بر دماغ او رفت و با هوش اندر آمد.

بجنبید و بنالید.

پس شربتی بخورد و مفرحی ساختم او را معتدل و یک هفته معالجت کردم.

خون به جای باز آمد و آن علت زائل شد و عذر به قرار خویش باز آمد.

و او را فرزند خواندم و او مرا پدر خود خواند و امروز مرا چون فرزندان دیگر است.