گنجور

شمارهٔ ۳۰۸

 
امیر معزی
امیر معزی » قصاید
 

حلم باید مرد را تا کار او گیرد نظام

صبر باید تا ببیند دوست دشمن را به‌ کام

عادت ایوب و ابراهیم صبر و حلم بود

شد به صبر و حلم پیدا نام ایشان از انام

صنع یزدان همچنان‌کایوب و اپراهیم را

خواجه را دادست صبری‌ کامل و حلمی تمام

تا به صبرش دوست از دشمن همی آید پدید

تا به حلمش‌ کار ملک و دین همی‌ گیرد نظام

کارهای ملک و دین در دست دستوری سزاست

کاو وزیر بن الوزیرست و هُمام بن الهمام

دین یزدان را نظام و شاه ایران را پدر

ملک را فخر و جهان را صدر و دولت را قوام

سایهٔ اقبال و بخت و مایهٔ فتح و ظفر

هم به صورت هم به سیرت هم به‌ کنیت هم به نام

محترم شخصی‌ که هر شخصی‌ که بیند طلعتش

ننگرد در طلعت او جز به چشم احترام

چون فلک پرگار زد بر دولتش روز نخست

دولت او دست زد در دامن یوم‌القیام

هرکه بشناسد که یزدان هست حَیّّ لا یَموت

او یقین داند که بختش هست حی لا یَنام

لشکری را بزم او خرم‌کند وقت شراب

امتی را خوان او سیری دهد وقت طعام

بر زمین خشکی نماند گر دلش باشد بحار

در هوا باران نگنجد گر کَفَش باشد غمام

از مَسام او کرم بر جای خوی زاید همی

ازکرم‌گویی هزاران چشمه دارد در مسام

صاحبی در مشرق و مغرب همال اوکجاست

خواجه‌ای در دولت و ملت نظیر او کدام

بالَطَف هنگام پرسش با نظر هنگام عدل

باکرم هنگام بخشش با طرب هنگام جام

از طرب روز ضیافت وز کرم روز نوال

از نظر روز مظالم وز لطف روز سلام

ای هلال رایت تو آفتاب افتخار

ای زمین حضرت تو آسمان احتشام

ای علی‌الاطلاق خورشید خراسان و عراق

ای به استحقاق مخدوم و خداوند کِرام

گر روا بودی پس از خیرالبشر پیغمبری

جبرئیل از آسمان سوی تو آوردی پیام

چون قلم در دست تو پیش از حسام آمد به‌قدر

از حسد پر اشک شد روی حُسام اندر نیام

وزدم خصمانت‌ جون اشک حسام افزوده گشت

اشک را گوهر لقب دادند بر روی حُسام

راه دنیی را و عقبی را عمارت‌کرده ای

هر دو ره را توشه‌ای درخور همی سازی مدام

آنچه دنیی را همی سازی صلاح است و صواب

وانچه عقبی را همی سازی صلوت است و صیام

بر جهانداران به اقبالت شود سهل‌المراد

هر کجا در مملکت کاری بود صعب المرام

شرح اقبال تو هرگز کی توان‌ گفتن به شرط

چرخ هفتم را مساحت کی توان کردن به‌گام

چون به جیحون شاه مشرق پای کرد اندر رکاب

کرد دست عزم تو بر اسب کام او لگام

گه به‌دست جوکیان چون مار پیچان شد کمند

گه ز دست جنگیان چون مرغ پران شد سهام

رای تو با رایت شاه عجم پیوسته گشت

تا تکینانش رهی گشتند و خانانش غلام

شاه بر دشمن مظفر شد چو بر شاهین تَذَرو

شاه را دشمن مسخر شد چو بر شاهین حمام

فتح توران خسرو ایران به تدبیر تو کرد

هم به تدبیر تو خواهدکرد فتح روم و شام

تاکه در صدر وزارت جون تو دستوری بود

پای خسرو بر رکاب فتح باشد بر دوام

هر که او را دین بود مخلص بود در عهد تو

تا که در دین مخلص عهدش همی خواهد ذمام

هرکه او یک لحظه آزار تو را دارد حَلال

لذت یک ساعتی بر عمر او گردد حرام

هرکجا خیلی زدند از بهر آشوب تو دم

هرکجا قومی نهادند از پی قهر تو دام

تیر محنت خسته‌ کرد آن قوم را در یک وطن

بند خذلان بسته‌کرد آن قوم را در یک مقام

خون ایشان همچو مغز گنده گشت اندر عروق

مغز ایشان همچو خون تیره گشت اندر عظام

نایب تو چرخ‌ گردان است در کین‌ توختن

بی‌نیازی تو ز جنگ و فارغی از انتقام

از گهرهای مدیح تو قلم در دست من

گردن ایام را عقدی همی سازد مدام

کلک گوهر بار تو پرگوهرم‌ کردست طبع

لفظ شکر بار تو پرشکرم‌ کردست کام

گر جهان با ما درشتی‌ کرد و تندی مدتی

شد به تدبیر تو نرم و شد به فرمان تو رام

زیر حکم‌ تو چو اسبی با لگام آهسته شد

عالمی آشفته مانند هیونی بی‌لگام

کار دولت خام بود و بند دولت بود سست

باغ رحمت خشک بود و شاخ حرمت زردفام

سبزکردی شاخ زرد و تازه‌کردی باغ خشک

سخت‌کردی بند سست و پخته کردی کار خام

گشت ظاهر در ولایت رحمت و انصاف و عدل

گشت پیدا در شریعت حرمت و عهد و دوام

اصل هرکاری کنون بستی تو بر عقل و کرم

جَهل جُهّال از میان بیرون شد و لؤم لِئام

همچنان شد کارهای ملک و دین‌کز ابتدا

بود در عهد ملک سلطان و در عهد نظام

از ملک سنجر ملک سلطان ز تو صدر شهید

تا قیامت شاد و خشنودند در دارالسّلام

ای مبارک رای ممدوحی‌ که از اوصاف تو

مادحانت را پدید آمد حِکَم اندر کلام

من رهی در خدمت تو با خطر بودم چو خاص

تا زخدمت دور ماندم بی‌خطر گشتم چو عام

گر ز خدمت دور ماندن لذتی باشد بزرگ

من بدین دولت نیم مستوجب عیب و ملام

خویشتن را داشتم یک چند دور از بهر آنک

روز غمهای تو را دیدم‌ که نزدیک است شام

خواستم تا آن ظلام از روزگارت بگذرد

نور رای تو پدید آرد جهانی بی‌ظلام

گر چه شخصم غایب است از خدمت درگاه تو

روح پاکم را به حبل خدمت توست اعتصام

من به شکر مدح تو همواره تر دارم زبان

گرچه اکنون خشک دارم زآتش هجر توکام

روز روشن جز ثنای تو نگویم بیش خلق

چون شب آید جز ثنای تو نبینم در منام

کی بود کز خانه آرم سوی درگاه تو روی

چشم وگوش و دل نهاده بر قبول و اهتمام

گفته هر ساعت به همراهان ز حرص خدمتت

عَجِّلوا یا قَومنا الا‌غتنام‌الا غتنام

تا که باشد بوم و بام خانه‌ها را روشنی

اندر آن هنگام‌کز مشرق برآید نور بام

سایهٔ طوبی بنای دولتت را باد بوم

موکب شَعری سرای همتت را باد بام

کار تو با عدل و از تو کارها با اعتدال

شغل تو با نظم و از تو شغلها با انتظام

زیر فرمان تو گُردانی به از گودرز و گیو

زیر پیمان تو مردانی به از دستان و سام

طبع توسوی نشاط و چشم توسوی نگار

گوش تو سوی سماع و دست تو سوی مدام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام