گنجور

 
اهلی شیرازی

امیر المؤمنین شمع هدایت

چراغ دیده ها شاه ولایت

فلک یک خادم شب زنده دارش

چراغ افروز قندیل مزارش

دو شمع افروزد از مهر و مه بدر

به بالین و به پایینش شب قدر

چو گشتی ذوالفقارش گرم و خونریز

کشیدی خود زبان چون آتش تیز

دو سر زان تیغش ایزد آفریده

که خصمش کور گردد هر دو دیده

به تیزی چون زبان مار بودی

دو سر زان تیغ تیزش می نمودی

کس این پروانه چون بخشد به دشمن

که برگیرد سرش چون شمع از تن

چو شمع تیغ قهرش می برافروخت

به گردش هر که می گردید می سوخت

نبی از جمله شمع جمع بوده است

علی پروانه آن شمع بوده است

نبی جا بر کتف کردی ولی را

نگه کن پایه قدر علی را

علی با نور احمد بود الحق

دو شمع روشن از یک نور مشتق

الا ای پرتو انوار یزدان

چو برقی گه درخشان گاه پنهان

خوش ان کز شمع وصلت همچو خورشید

رسد پروانه دیدار جاوید

مرا داغ غلامی بر جبین است

نشان بخت سبز من همین است

بود کز شمع دیوانخانه عفو

دهد لطف توام پروانه عفو

 
sunny dark_mode