گنجور

 
اهلی شیرازی

هرگز گلی نچید دل من ز باغ کس

روشن نگشت خانه من از چراغ کس

بر مژده وصال دگر دل نمی نهم

بازی نمیخورم دگر از لهو و لاغ کس

در عشق اگرچه هیچ فراغت دلم نیافت

هرگز حسد نبرد به عیش و فراغ کس

دایم اگر چه سوخته عشق بوده ام

هرگز چنین نسوخت دل من ز داغ کس

تا رشته ی زجان و رگی باقی از تن است

سودای زلف او نرود از دماغ کس

اهلی وفا ز مردم عالم طمع مدار

کاین جرعه کرم نبود در ایاغ کس