گنجور

 
اهلی شیرازی

من که چون شمع ز داغ تو صدم روشنی است

گر بگریم ز غمت غایت تر دامنی است

شب چراغ غم دل از در دلها طلبند

ورنه محمود چکارش به در گلخنی است

این چه سحرست که آن آهوی صید افکن تو

خود بخواب است و صدش غمزه بصید افکنی است

آفتابی تو و کس را نبود تاب نظر

مگر آن کس که چو آیینه دلش آهنی است

ای ز جان پاک تر آن لعل می آلود بنوش

کز کمینگاه دلم وسوسه در رهزنی است

همه کس درد دل خود به طبیبان گفتند

قصه درد دل ماست که نا گفتنی است

اهلی از زخم رقیب است ز رحمت محروم

غایت دوستی مدعیان دشمنی است

 
sunny dark_mode