بخش ۸ - گفتار در ذکر سلطنت ملک محیی الدنیا و الدین طغرلشاه بن محمد بن ارسلانشاه بن کرمانشاه بن قاورد که پادشاه هشتم است از قاوردیان که در کرمان و عمان و فارس سلطنت کردند
در شهور سنه اربع و اربعین خمسامئه خراجی موافق با ششم روز جمادی الاولی سنه احدی و خمسین و خمسامئه به دور پادشاهی کرمان به ملک محیی الدنیا و الدین طغرلشاه بن محمد بن ارسلانشاه بن کرمانشاه بن قاورد انار الله برهانهم رسید. به حکم ارث سریر مملکت را به جمال همایون خویش بیاراست.
پادشاهی بود عادل، رحیم، لطیف و مشفق بر رعیت. و از خاندان مبارک آل سلجوق کدام پادشاه بود که به این اوصاف حمیده موصوف نبود و به این اخلاق شریفه معروف نه؟ سبحان الله مبارک دولتی که دولت آل سلجوق بود که جهان پیر به ظهور رایات ایشان طراوت عهد جوانی از سر گرفت و مزرعه دنیا تا اقطاع ایشان شد کمال عمارت یافت اسباب نظام احوال عالم به حسن سیر ایشان ساخته شد و اعلام اسلام به قوت مدد تمکین و نصرت ایشان ساخته شد.
اکثر مدارس و بقاع و رباطات و مساجد و منارات که در بلاد شرق و غرب است، همه از بنای ملوک و وزرا و امرای آل سلجوق است. تربیت هر زمین که سم لشکر منصورشان مجروح شد از وی به جای نبات دشتی سنبل و زعفران دمید و مزاج هر هوا که با بخار غبار لشکر میمونشان بیامیخت روایح مشک تتاری و بخور عود قماری داد.
لاجرم صدای نوبت دولتشاهی به هفت اقلیم رسید و جمله بلاد اسلام را از چین تا روم در حکم و فرمان آوردند و سکه و خطبه خویش بیاراستند. چون ایام دولت آن خاندان سر در نشیب انحطاط نهاد و ماه تمام آن مملکت روی به حماق روال آورد عمارت بلاد و آسایش عباد است در فتراک آن دولت زده پای افزار موافقت پوشید و قدم در راه عدم نهاد. شعر:
آسایش جان و راحت دل بودی
رفتی و هر آن چه با تو گفتم همه رفت
ملک طغرلشاه برادرش محمودشاه را در قلعه کوه محبوس فرمود و دوازده سال و کسری بر بساط نشاط و ساحت راحت در سهو لهو نشست و پشت به چهار بالش آسایش بازداد و در آن دور رواج اهل ملاهی و نفاق اصحاب طرب ظاهر شد و رعیت به موافقت آسایش (الناس علی دین ملوکهم) و متابعت (الناس بزمانهم اشبه منهم بآیاتهم) روی به میخانه نهادند و رکوع صراحی را سجود میکردند و روزگاری خوش میگذاشت و قاعده ملوک کرمان چنان بود که در ماه آذر از دارالملک بردسیر انتقال باز دولت خانه جارفت کردندی و در ماه اردیبهشت عزیمت معاودت بردسیر فرمودندی چنان که هفت ماه موسم گرما مرکز عز و علا به بردسیر بودی و پنج ماه به گرمسیر. شعر:
بر سریر سرور جای همه
بر بساط نشاط پای همه
پس در ماه اردیبهشت سنه سبع و خمسین خمسامئه اتفاق کسوفی تمام افتاد در برج ثور به غایت هایل و سهمناک چنان که هوا به مثابهای تاریک شد که ستاره پیدا آمد و مرغان از درختان درافتادند.
دیگر سال سنه ثمان و خمسین خراجی ملک طغرلشاه در جیرفت رنجور شد و در بیستم فروردین درگذاشت؛ و او را چهار پسر بود، بزرگترین ملک ارسلان و مادرش کنیزکی؛ و کوچکترین ترکانشاه هم از کنیزک و دو پسر در میانه از خاتون رکنی که بنت عم ملک بود؛ بزرگترین تورانشاه و دیگر بهرامشاه.
ملک ارسلان پادشاهی بود صاحبجمال و خوبروی و لطیف و عادل و جوانمرد، تا هشیار بودی وقور و شرمناک، اما به شرب شراب مشعوف بود و بر ملازمت لهو و منادمت حریص و چون بخار شراب در دماغ افتادی و دماغ او را گرم کردی، ملک همه جهان بر دل او سرد شدی و التفات به موجودات نمینمود و غم مصالح ملک از دل یک سو مینهاد و اورا طاقت استماع نصیحت نمیماند.
شه چو بنشست بر دریچه هزل
ملک بیرون برد ز روزن عزل
و بعد از دو پیاله افسر تکبر بر سر بنهادی و از کرسی تجبر فرود آمدی و هر که را دیدی به شکراب بوسه دهان دلش شیرین کردی. ما در خدمت او بودیم وقتی که او را کلمهای خوش آمدی یا شعری ثنایی شنیدی پیش از عطا رخساره ما را قِبله قٌبله خویش ساختی و ما آن را منصبی بلند و قربتی تمام پنداشتیمی. یک سیاهی، شبی که سقاسرای بود مُشکی از شراب در مجلس خانه آورد با وی همان لطف فرمودند و چند بار طوطی لب را به زیارت زاغ روی آن سیاه برد. ما دانستیم که آن از فضولی سکر است نه از افضال با اهل فضل.
اما هوای او در دل اهل کرمان و رعایا و لشکری چنان متمکن بود و خاص و عام در محبت او چنان غالی که نقش نام او در دل مینگاشتند و بر اندام خود نقش میکردند و دعای او چون عبادت حق سبحانه و تعالی واجب میپنداشتند.
و از کارهای نامعلوم که بر دست او رفت در نوبت های ملک او آن بود که زن پدر خود خاتون رکنی مادر تورانشاه را میل کشید و آن عورت عزیزه را مثله کرد و حقوق خویش و جانب حرمت مادری را مهمل گذاشت
ملک تورانشاه بن طغرل پادشاهی بود هزل بر وی غالب، و در مجالس عشرت پدر هر چه بازی و حرکات عزف و قصف بودی به وی منسوب شدی و دلش موافق زبان کمتر بودی و میان قول و عمل او مسافتی دور بودی. شعر:
ولانت تفعل ما تقول و بعضهم
مذق اللسان یقول مالا یفعل
نظم:
باور نکنم قولت زیرا که تو را در دل
یکباره رهی نیک است از گفتن تا کردن
و ملک بهرامشاه پادشاهی بود با هیبت و استقلال پادشاهی از همه زیاده چه پادشاهی بود عاقل رزین و زیرک و کاردان و سورت شراب و معاشرت عنان عقل او را از جاده حفظ مصالح و استماع نصایح نگردانیدی و طاعت شراب داشتی اما در دل رعیت جای نداشت و آب و هوای دولت او البته ملایم مزاج مردم کرمان نمیآمد و از طبقات لشکر نیز شرذمهای متابعت لوای دولت او نمینمودند و چون او به این معنی واقف بود، رعیت و حشم کرمان را از نظر عاطفت خویش دور و محروم و مهجور میداشت و تیرباران غضب و سقط او بر همه دایم میبود و از آن جهت خلقی بسیار از امرا و غلامان و معارف کرمان در نوبتهای ملک خود در آتش سیاست افکند و هلاک کرد و میپنداشت که به وسائل عنف قوافل قلوب از مناهی محبت ملک ارسلان بتوان گردانید و نمیدانست که (النار بالماء یطفی و دواء الخرق ان یرقی) لاجرم چندان که در وظیفه قتل میافزود طباع در نفرت و خیفت از وی دور مینمودند و بتر از همه آن که برادر کهین را ترکانشاه به علت موافقی که با ملک ارسلان داشت هلاک کرد و ندانست که (الرحم شجنة من الله فمن قطعه قطعه الله)
تو خون برادر بریزی همی
پس از جنگ مرغی گریزی همی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.