بخش ۴۲ - گفتار در ذکر شمول قحط در بردسیر و آمدن غز از گرمسیر به در بردسیر و گرگ آشتی با ملک تورانشاه کردن
چون بهار سنه ۵۶۹ خراجی درآمد، در کرمان قحطی مفرط ظاهر شد و سفره وجود، از مطعومات چنان خالی، که دانهای در هیچ خانهای نماند. قوت هستی و طعام خوش در گواشیر چندگاهی استه خرما بود که آنرا آرد میکردند و میخوردند میمردند. چون استه نیز به آخر رسید، گرسنگان نطعهای کهنه و دلوهای پوسییده و دبههای دریده، میسوختند و میخوردند و هر روز چند کودک در شهر گم میشدند که گرسنگان، ایشان را به مذبح هلاک میبردند و چند کس فرزند خویش طعمه ساخت و بخورد. در همه شهر و حومه، یک گربه نماند و در شوارع، روز و شب سگان و گرسنگان در کشتی بودند؛ اگر سگ غالب میآمد آدمی را میخورد، اگر آدمی غالب میآمد، سگ را. و اگر از جانبی چند منی غله در شهر میآوردند چندان زرینه و سیمینه و اثواب فاخره در بهایی آن عرض میدادند که آن را نمیتوانستند فروخت. یک من غله به دیناری نقره قرض میسر نمیشد. اگر در شهر کسی را پس از تاراج متواتر و غارات متوالی خیری مانده بود، در بهای غله بر این نسق صرف میکرد و روز میگذاشت و از تراکم مردگان در محلات، زندگان را مجال گذر نماند و کس را پروای مرده و تجهیز و تکفین نبود.
القصه، غز چون به زمستان عرصه گرمسیر را از مهرههای سکان و قطان برافشاندند و کیسه ولایت را از نقد ثروت خالی گردانید و جنین هر دفین از رحم زمین اخراج کرد، در تابستان سنه ۵۶۹ شعبده دیگری باخته روی باز بردسیر نهاد و خواستند که عذار احترام را به آب اعتذار بازشویند. رسولی فرستادند پیش ملک تورانشاه که ما از خراسان به عزم خدمت پادشاه و نیت مقام کرمان آمدیم و مصداق این دعوی آن که بر ده فرسنگی دارالملک نزول کردیم و شکوه بارگاه ملک را، و احترام جانب پادشاه را، قدم در حرم ملک و بیضه ولایت و حوالی شهر ننهادیم؛ بر انتظار آن که مثال پادشاه به تعیین مسکن و مقام صادر شود. پس نااندیشیده، لشکری به سر ما آمد. چون حال بر آن جمله دیدیم بر مقتضی، (و فی الشر نجاة لاینجیک احسان) به معارضه برخاستیم. اکنون امسال قاعده کلمهای که پارسال ایراد کردهایم، برقرا ممهد است و نیات برخدمت پادشاه صادق و ضمایر در صوامع طاعت معتکف. اگر پادشاه عمارت ولایت میخواهد و بر نفوس و اموال و اعراض مسلمامان میبخشاید ما را به بندگی قبول کند و سمت عبودیت بر روی روزگار ما نهد و بنای معاهده را به تغلیط ایمان و مصافحت ایمان معمور گرداند و اگر خواهد، در میان حشم آید و اگر رغبت این مساعدت ننماید، حکم او راست.
چون رسالت بر مقتضای عقل مطرد بود و بر حفظ مصالح از قبول آن چاره نبود، پادشاه بزرگی از بزرگان ولایت، با رسول غز فرستاد و به حسن اجابت، رسالت داد و تردد نمود تا در شب نخست، شمع انس برافروختند و بر قامت حال، قبای صبح دوختند و امرا و معارف غز، در بردسیر به سرای ملک که ربض است حاضر آمدند و شرف دستبوس حاصل کرد و به انواع خلع و تشریفات، مخصوص شد و ملک جرأت نمود و تا صحرا، در میان حشم شد و به سلامت بازگشت. و غز در بردسیر طوف کرد. اگر مزروعی دید، بر قاعده خورد و روی به جانب بم نهاد و چون نواحی شق بم، به وسیله وجود سابق علی مضبوط و محفوظ بود، بر ولایت نسا و نرماشیر هجوم کردند و صد هزار آدمی در پنجه شکنجه و چنگال نکال ایشان افتادند و در زیر طشت آتش گرفتار شدند و خاکستر در گلو میکردند؛ و این را (قاورد غزی) نام نهاده بودند. بیت:
قاورد غزی که دور باد از لب تو
من خوردستم هجر تو آن را ماند
بعد از خراب البصرة، ولایت نرماشیر و نسا در دست گرفت و عمارت فرمود و آن طرف را مستقل خود کرد و با سابق علی که به استدعا و استحضار ایشان متهم بود، مدت ده سال تا رسیدن ملک دینار، گاه در عربده شقاق بودند و گاه در قهقهه وفاق. و در زمستان سنه ۵۶۹ باز جیرفت شدند و بر معهود عادت، عوادی فساد و غوائل عناد غز جاری و ساری و ایذای خلق و انکار حق بر حال خود و جمله حرکات و مجموع معاملات موجب نقض عهد و مقتضی نکت صلح.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.