گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

سرهنگ‌زاده‌ای بود مجهول در کرمان، او را طاهر محمد امیرک گفتندی؛ مردی بود که هر سازی توانستی زد اما متهوری بود فضول چاپلوس. اتفاق را این طاهر در صحبت ایبک بود در بم. با ایبک گفت من اندیشه تهوری کرده‌ام؛ اگر راست آید، خود اقبال خداوند است و اگر نه، سپاهی از حشمی کم گیر. من شب بیرون روم زین الدین رسول‌دار را به رسن رشوت از چاه غفلت برآورم و او را به تطمیع مال و تمنیت مناصب از جاده وفای ملک ارسلان بگردانم و در سمع وی افکنم که سرحد کرمان که ملاحق ولایت فارس است، این حشم را مسلم باشد و در بلاد کرمان سکه و خطبه به نام اتابک زنگی باشد و این حشم را در شهر آورم. لابد ملک و لشگری برخیزد و ما به سر حد رویم و ملک توران‌شاه را از یزد بیاوریم و زیادت مدد از فارس التماس کنیم و کرمان را مستخلص گردانیم. ایبک را این سخن بر مذاق راست آمد و چون تقدیر در ساختن این کار بود طاهر با آن چه قبول کرد، وفا نمود و چند شب آمد وشب تا این کار را به فیصل انجامید.

شبی نعره برآمد که لشکر فارس، بنه برگرفت و در شهر بم شد. بلبل دل هر کسی از مردم لشکرگاه، از این خبر، از قفس تن پرید و هر که بود علایق و عوایق امید از جان و مال بریدند. شعر:

شبی چو روز قیامت سیاه و هایل و تند

قدم ز رفتن سست و زبان ز گفتن کند

اهل لشکرگاه را پای گریز و روی ستیز نماند و جز صبر و انتظار مرگ هیچ چاره‌ای نه. حق تعالی فضل کرد و شر ایشان در آن شب دفع کرد. چه حشم فارس شب در شهر نشد و هم در ربض شب گذاشت و حال ایشان در جزع و فزع افتاد و از حال ما زارتر بود. بامداد چون به هم پیوستند و خروج کردند، از دیوارها خود را می‌نمودند؛ چه هنوز غلبه در لشکرگاه دشت بود اما هول شب دست و پای مردم را چنان سست کرده بود که کسی را طاقت لجام بر سر اسب کردن نبود. امیری شبانکاره‌ای بود او را امیر حسین سرو گفتندی، به مردی مذکور و به شجاعت مشهور، او را دیدم، لرزه بر هفت اندام افتاده بود و گریزان رخت در هم می‌آورد. چند نوبت سیف الدین الجیوش که ذکر او سابق است، لجام او می‌گرفت و باز می‌گرداند و می‌گفت ای امیر، چون مثل تویی که پهلوان لشکری و شیرمرد حشم جریده مفاخر عشیره، در این موقف قدم تجلد سخت نداری و لگام تصبر فروگیری و توقف ننمایی و بر این صفت راه‌ گریز جویی از دیگران چه حساب؟ در حق تو است، بیت:

به جایی که من پای بفشاردم

عنان سواران شدی پاردم

به جایی که رستم گریزد ز جنگ

مرا و تو را نیست پای درنگ

و ایبک به لب رود آمد که مصاف رو باروی دهد؛ عاقبت ملک ارسلان و اتابک محمد جملگی بنگاه و خیمه‌ها و دیگ‌های پخته گذاشتیم و شب به نرماشیر آمد و از آنجا به راهی و عروطریقی صعب که آن را عقبه زرناق خوانند، روی به جیرفت نهاد.