بخش ۱۵ - گفتار در بازآمدن ملک ارسلان بن طغرل از حضرت سلطان ارسلان بن طغرل با لشکر عراق و متحصن شدن بهرامشاه در گواشیر
ملک ارسلان چون از مصاف جیرفت در ضمان سلامت بیرون شد روی به حضرت عراق نهاد.
و عراق در آن زمان سلطان ارسلان بن طغرل داشت و مد بر ملک اتابک ایلدگز بود و مادر سلطان که حاضنه سلطنت و ملکه ایران بود، در حکم او. و فرزندان پسر چون اتابک پهلوان و اتابک قزل ارسلان و غیر او آورده بود و ملک عراق بر سنن استقامت جاری، کتایب نصرت و مقانبت ظفر در ظل چتر سلطانی متناصر و متوافد و کتب فتوح بلاد و قمع اعادی از جوانب متوارد.
و اتفاقا ملک ارسلان وقتی رسید که اتابک ایلدگز با اینانج در قلعه طبرک ری دربندان میداد و به یمن مقدم و هم در آن هفته در قلعه غدری پیوستند و اینانج را هلاک کردند و فتحی در حساب خواطر و وهم ضمایر نبود روی نمود.
و سلطان اتابک و تمام امرا به قدوم مبارک ملک ارسلان تفأل نمودند و سایه همای بر ایام میمون و روزگار همایون وی افکندند و همه در لزوم اغانت و وجوب اعانت او یک کلمه شدند و لاسیما مادر سلطان که او را به فرزندی قبول کرد و با وی حجاب برداشت و جناح اشیال بر احوال او پوشانید تا او را بر حسب مراد از حضرت بازگردانید.
و جمله معارف و امرای عراق چون پسر قراغوش و اتابک شیرگیر و عزیز الدین ممتاز و عزالدین دینوری و اتابک یزد و از فارس مجاهد گورکانی و غیر هم در خدمت او به کرمان فرستاد.
و از کرمان بر هوای ملک ارسلان جمله خیول اتابکی و صفوف حشم و اصحاب قلم روی به جانب اصفهان نهادند و بعضی در خدمت رکاب و سایه رایات اوتاری و ساوه و هر کجا که مقصد او بود شدند.
چون هوای سرد شدید سخت دم انفاس زمهریری فرو بست و عیار شب و روز ربیعی به میزان طبیعی یکی شد و از تودههای کافوری جویهای گلاب روان گشت و سنه ستین (خراجی) درآمد ملک ارسلان از حضرت عراق با سپاهی چون ابر آذاری متراکم با غرش رعد و تابش برق، بیت:
سپاهی چو شب صحن گیتی نورد
ز گردش سیه گنبد لاجورد
مضراع، به زینتی که برآید شب چهارده ماه، به راه فارس روان شدند، روز اول ماه تیر (سنه ۵۶۰ خراجی) به در بردسیر نزول فرمود. بهرامشاه عیون و جواسیس برگماشته بود و به عراق فرستاده و چون حال به این جمله میشنیدند ترتیب محاصره میکردند و مویدالدین غله بسیار و حوائج بیشمار از هر نوع ذخیره ساخت و مجانیق و عرادات بر دروب و بروج نصب کرد و احوال انهای ملک موید کرد و او امیر قراغوش را که پیری کار دیده بود امیر جمال الدین آیبه و فوجی از حشم بر سبیل استمداد فرستاده و در شهری لشکری تمام مجتمع شد.
ملک ارسلان با سپاهی بیحد و قیاس، بر دشت مقام ساخت و از اطراف و نواحی کرمان روی به معسکر ملک ارسلان نهادند و لشکرگاه را از بنای قصور و گرمابه و بازار و حوانیت و دارالضرب و بیاع خانه و دارالحکم، شهری معظم و مصری جامع ساختند. و به اتفاق در آن سال دخل شتوی چنان حاصل شد که در سوابق اعوام و سوالف ایام مثل آن معهود نبود و الوان نعمت از ثمار و فواکه از حد توقع درگذشت.
لشکر عراق در مبادی چند روز نزول کردند و بعد از آن به شهر و بارو برآمدند و جنگهای سلطانی کردند. حاصل آن جز هلاک رجال و مجروحی ابطال نبود. چون حصانت اطراف و مناعت جوانب و اعطاف شهر دیدند معلوم شد.
مانند بحر ژرف کز او بد گذر کند
عنقا به زخم شهپر و زورق به بادبان
و دانستند که استخلاص آن به جهد انسانی و جنگ سلطانی در وسع نیست و فتح آن به کلید استعجال محال است، موزه مکایدت خطر از پای بکشیدند و جوشن مجاهدت خصم از پشت بگشادند و بر بسترر تُرفه تکیه فرمودند و به خیشخانه تنعم توجه نمودند و در لشکرگاه عراقی و کرمانی، ندما و ظرفا و مطربان استاد خوش آواز و اسباب عیش مهیا و مشارب طرب و مراد مهنا.
ملک ارسلان و امرای عراق و کرمان عنانرخش هوی در میدان فراغ، فراخ کردند و بر مقتضی دامن غبوق در گریبان صبوح بستند و کمر حصار و اهل حصار گرفتند؛ اگر از شهر بیرون میآمدند و فسادی میکردند و متعرض لشکرگاه میبودند، ایشان را دفع میکردند و مالش میدادند. و لشکرگاه به امتداد ایام در خصب و راحت میفزود از تزاحم خلق و کثرت نعمت جنت عدن مینمود. و راستی را، من، بعد از دو سه ماه چون از مضیق دربندان بیرون آمدم و به فضای معسکر رسیدم پنداشتم که فردوس را به زمین فرستادهاند یا بغداد را به کرمان آوردهاند.
و بهرامشاه و مویدالدین از خراسان استمداد لشکری میکردند و قواصد و فیوج مواصل میداشت و ملک موید از فرط حزم نامزد لشکری نکرد و با حضرت عراق معاندت را عاقبی وخیم میدانست و در جواب مینبشست که مصحلت در مصالحت است و برادران به هم ساختن و کرمان قسمت کردن و خوردن و غریب را از میان بیرون کردن و باز خراسان و عراق فرستادن.
پس روز به روز لشکر صحرا در نعیم مقیم میآسودند و اهل حصار در عذاب الیم میفرسودند و بهرامشاه به تهمت هوای ملک ارسلان هر روز فوجی از امرای دولت و طبقات مردم کرمان از شهر وجود به دروازه عدم بیرون میفرستاد و بر در سرای، سیاست میفرمود، تا خلقی بسیار هلاک کرد و در شهر یتیم و بیوه سر در سجده و دعای بد مینهادند و قوت رعیت حصار باز آن آمد که درویشان و عورتان یک من و دو من غله از دشت به هزار حیله میبردند و به تسعیری تمام میفروختند. و رنج مردم به غایت برسید و مدت شش ماه طول آن محاصره بکشید.
چون رشته طاقت مقیمان حصار طاق شد و سنت الفرار مما لایطاق بر طبقات مردم واجب؛ هر کس به راهی بیرون میگریخت و امرای معارف شهر از بارو فرو میجستند.


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.