گنجور

 
افضل‌الدین کرمانی

بسم الله الرحمن الرحیم.

تعالی الله خالق کل شی

و جل الله رازق کل حی

قادر خدایی و لطیف رهنمایی که کله ازرق و رواق معلق را وراء نواظر بینندگان حجاب عالم غیب گردانید تا بوالعجبان تقدیر از پس پرده تصویر عجائب ملکوت نمایند و بساط اغبر و فرش مکدر را عرصه عالم شهادت تا مقاهران شب و روز به کعبتین ساعات بر وی اظهار لعب‌های غریب و بازی‌های عجیب کنند و فضای این کله و بساط را میدان قضا تا وشاقان سرای قدر در وی تازند و به چوگان ارادت گوی حوادث بازند.

هم حواس را از مشاهده کیفیت حضرت ربوبیت راه بسته، هم عقول را از ادراک اسرار ملکوت خاطر خسته، هم اوهام را در طلب حقایق کنه عزت او شراک نعل گسسته.

فیض فضلش هر لجظه فوجی را از دروازه بغداد وجود در آورده که (یفعل الله ما یشاء)

عین عدلش هر ساعت جوقی به بادیه فنا فرو برده که (یحکم ما یرید.)

نظر لطفش گاه بنده‌ای را از حضیض ذلت بر ذروه عزت کشیده که (تعز من تشاء.)

اثر قهرش گاه بنده‌ای را از اوج حشمت به خاک محنت افکنده که (و تذل من تشاء.)

گاه مقالید ممالک اقالیم در قبضه مکنت بنده نهاده و دست تصرف او در حل و عقد عالمی مطلق گردانیده که (توتی الملک من تشاء.)

گاه بنده‌ای را از سریر سلطنت و مسند عزت و کبریا برگرفته و در مهامه سرگشته و حیران کرده که (و تنزع الملک ممن تشاء.)

آیه سیزدهم و چهاردهم از سوره یونس از سر این صنع و رمز این مشیت خبر می‌دهد که (لقد اهلکنا القرون من قبلکم لما ظلموا و جاءتهم رسلهم بالبینات و ما کانوا لیومنوا کذلک نجزی القوم المجرمین، ثم جعلنا خلائف فی الارض من بعدهم لننظر کیف تعملون.)

کلام بی‌عیب و کتاب بی‌ریب خبر می‌دهد و می‌گوید که ما بسیار قرن‌ها مردم را پیش از شما هلاک کردیم آنگاه که ظلم کردند و ما رسولان فرستادیم و به ایشان ایمان نیاوردند و ما مجرمان را پاداش چنین دهیم. پس شما را بعد از آن قوم خلیفه زمین گردانیدیم تا ببینیم که شما چه عمل خواهید کرد.

و امداد صلوات و اعدات تحیات نثار روان خواجه‌ای باد که ممهد قواعد دین است و موکد معاقد یقین، آن محتشمی که همت بلندش این کلبه پست را پشت پای انکار زد و فرمود (مالی للدنیا و للدنیا ولی.)

بصیرت ثاقبش مردار دنیا را به مردار خوارگان کاسره انداخت که (و للآخرة خیر لک من الاولی.)

و ماهی الا جیفه مستحیله

علیها کلاب همهن اجتذابها

فان تجتنبها کنت سلما لاهلها

و ان تجتذبها نازعتک کلابها

و درود بی‌نهایت بر اصحاب و انصار و اهل بیت او که آیات حق را مفسرند و ولایات صدق را مدبر.

و سلم تسلیما کثیرا.

اما بعد چنین گوید مطرز این اوراق و مبرز این اعلاق، امام عالم تاج الزمان سلطان الافاضل علامه الزمان افضل الملة و الدین احمد بن حامد سقی الله ثراه و جعل الجنة ماواه (هرکس که تنگ بلاغت بر رخش براعت کشیده است و در میدان دعوی تاخته و در مجلس اطناب و ایجاز ساز اعجاب و اعجاز ساخته و به قلم مشکین مد، کاغذ کافور خد را نگاشته و بر رباوه استعراف علم استهداف افراشته که (من صنف فقد استهدف) لا شک در تحریر و تقریر که به قلم و کلم می‌کند تصور فایده‌ای کرده است و خیال منفعتی بسته که (لایخلوا سواد عن منفعته.)

و من در جمع این فصول و نظم این اصول چند فواید اندیشه کرده‌ام.

یکی آن که در ضمن این حکایات و طی این روایات تحریض است بر تخلق به اخلاق حمیده از عدل و حلم و سخاوت و شجاعت

دوم آن که اهل خبرت را در مطاوی این سواد فنون عبرت است.

سوم آن که شکر انقضای دور محنت و اقبال موسم راحت در ایراد این کلمات و ابناء این بنا حاصل است.

چهارم آن که ذکر پادشاهی که از حسن نظر و شمول رأفت و کمال معدلت او کرمان که در خرابی سبارا دو رخ می‌نهاد امروز در نزاهت فردوس را سه ضربه می‌دهد مهمل داشتن و روز این دولت نامورخ گذاشتن محض کفران نعمت باشد و بی‌خبری از نیک و بد مجاری تقدیر. شعر:

و قد وجدت مکان القول ذاسمه

فأن وجدت لسانها قائلا فقل

امتی که اند سال است تا در هموم محن و سموم فتن سوخته‌اند این ساعت به یمن معدلت و نظر مکرمت آن پادشاه رُخاء رَخا و نسیم نعیم بر ایشان می‌وزد. شعر:

ما صیع الله فی بدو و لا حصر

رعبته انت بالاحسان راعها

و امة کان قبح الجور یسخطها

دهرا فاصبح حسن العدل یرصیها

پنجم آن که چون خواستم به خدمت ملک دینار مستسعد شوم و به تقبیل بساط اشرف مشرف، چنان که قاعده بندگان باشد که به خدمت درگاه ملوک شوند تُحَف لایق و طُرَف موافق نداشتم که کربت غربت و مفارقت وطن با کثرت عیال و تقلب احوال با من هیچ نگذاشته بود پس بر سن متنبی رفتم. شعر:

لاخیل عندک تهدیها و لا مال

فلیسعد النطق ان لم تسعد الحال

با خود گفتم که تحفه اهل علم دعاست و هدیه ارباب نظم ثنا.

هیچ خدمتی در این دولت ورای آن نیست که ایام همایون ملک را تاریخی سازند و فتوح متواتر او را روزنامه کنند تا صیت این دولت بر تعاقب ایام باقی و موبد ماند و ذکر آن بر صفحات اوراق روزگار مخلد، چه بقاء ذکر، عمر دوم است.

و حسن احدوثه حیاتی مستأنف. شعر:

و اذا الفتی غدرت به ایامه

کفل الثناء لع بعمر ثانِ

جان در تن تو دم شماری بیش است

واین نیک و بد تو یادگاری بیش است

گیرم که همه ملک جهان ملک تو شد

ای هیچ ندیده کار و باری بیش است

و هیچ تحفه به آن حضرت معظم بهتر از دعای خیر نه و آن که به تضرع و ابتهال از لطف ملک متعال خواهند تا سرادق اجلال و فازه اقبال این ملک را به اطناب بقا ممدود دارد و به اوتاد دوام مشدود (انه القادر علی ذلک)

و من بناء این مجموع بر مواجب ثنا و لوازم دعا و ذکر ورود رایات عالیه او (قرن الله بها النصر) از خراسان به ولایت کرمان و شرح فتوح او و انواع مواهب و نعم که حق تعالی بر وی تازه گردانید نهادم و تشبیب این فصول را مطلع سخن از اواخر دولت آل سلجوق و روزگار فتور و سبب ضعف مملکت کرمان کردم.

اما در حالت این جمع عامل دل از ولایت نشاط مصروف است و هملاج طبع از ریاضت صروف روزگار قطوف و ملال خاطر و کلال ضمایر و پریشانی دل غالب لاشه نفس سوخته بیابان اندیشه است و کبوتر جان در مخالب شاهین نوایب، دانه دل در آسیای حادثه آس شده است لاجرم غبار آسیا بر موی نشسته است و کافور تجارب بر مشک ذوایب پاشیده‌اند لاجرم نسل سخن از صلب مهجت قطع شده است. شعر:

قنعت علی کره و طاطات ناظری

الی رنق مروق من العتش حشرج

و لجلجت فی قولی و کنت متی اقل

یسمعه فی مشهد لم الجلج

لاشک با این قصور حالت و فتور آلت آن چه من می‌خواهم خاطر مسامحت نکند و آن چه او دهد من ارتضاء نکنم.

امید به فضل حق تعالی و فر دولت ملک چنان است که بعد از بذل مجهود در اقامت بندگی خجل نشود ان شاء الله تعالی.

و این مجموع بر پنج قسم قرار داده شد.

قسم اول: در ذکر آخر دولت آل سلجوق و ایام فترت کرمان.

قسم دوم: در ورود رایات منصوره ملکی به کرمان و گرفتن ملک و یافتن ظفر و شرح فضایل ذات بزرگوار.

قسم سوم: در تحریض بر عدل و شرح اخلاق ملوک و ذکر ممالک کرمان و خصایص بلاد او و یاد کردن بعضی از تاریخ آن.

قسم چهارم: در ثناء صاحب قوام الدین و ذکر محاسن ذات و شرح بزرگی خاندان و مآثر اسلاف وی.

قسم پنجم: در شرح احوال محور این سطور و تقلب او در اوحال احوال.

نام این مجموع (عقد العلی للموقف الاعلی) نهاده شد.

توقع است که اهل معرفت و ارباب درایت در این سواد به عین رضا تأمل فرمایند و دامن تجاوز بر عثرات قلم و هفوات خاطر او پوشانند. (و من ستر علی اخیه ستره الله تعالی فی الدنیا و فی الآخره.)

و از حق تعالی در اتمام این غرض توفیق خواسته می‌آید چه (انه المنان المتطول به)