گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

ابوالحسین از اجلهٔ مشایخست از متاخران در نشاپور، از اقران نصر آبادی و بوعثمان مغربی و بوعبداللّه خفیف٭ و جز ایشان، علی امامست روزی‌مند از دیدار مشایخ. و مرزوق از صحبت ایشان. بنشاپور بابوعثمان حیری و محفوظ٭ صحبت کرده، و بسمرقند با محمد فضل بلخی٭ و ببلخ بامحمد حامد٭ و بگوز گانان بابوعلی گوزگانی٭ و بری با یوسف حسین رازی٭ و ببغداد جنید دیده و رویم و سمنون و بوالعباس عطا و جریری٭ و بشام باطاهر مقدسی، و بابوعبداللّه جلا و بابوعمرو دمشقی، و بمصر بابوکر مصری و بابوبکر مصری و بابوبکر زقاق و بوعلی رودباری٭ صحبت کرده، و مشایخ جهان دیده، و حدیث بسیار داشت وثقه بود در حدیث پیغامبر.

قاضی با منصور ازدی هروی و با منصور فقیه نباح ویرا دیده بود و از روی حدیث سماع دشتند. وقتی این علی بندار با شیخ بوعبداللّه خفیف٭ می‌رفت، در راه در تنگی پل رسیدند، شیخ بوعبداللّه خفیف ویرا گفت: فرا پیش رو وی گفت: فرا پیش تو. گفت: ابح گفت: چرا؟ گفتی: تو جنید دیدهٔ من ندیده‌ام.

شیخ الاسلام گفت: که مهینه نسبت این طایفه دیدار پیرانست و صحبت بایشان. علی بندار گفت: دارا سس علی البلوی بلا بلوی محال. یطلب الحق بالهوینا و انما وجود الحق بطرح الدارین.

علی بندار گوید: که در دمشق شدم بنزدیک بوعبداللّه جلی رفتم مرا گفت: علی! کی در دمشق آمدی؟ گفتم: سه روز است. گفت: کجا بودی که درین سه روز برمن نیامدی؟ گفتم؟ بابن جرصا بودم بحدیث نوشتن. گفت: شغلک الفضل عن الفرض گفت: فضیله تو از فریضه مشغول داشت «یعنی فضایل و نوافل و سنت. تر از فریضه مشغول کرد.»

شیخ الاسلام گفت: کی دیدار پیران از فرایض این قوم است که از دیدار پیران آن یاوند که بهیچ چیز نیاوند مرضت قلم تعدنی الخبر قال الامام فی مناجاته: الهی! این چیست؟ کی دوستان خود را کردی؟ که هر کی ایشانرا جست، ترا یافت. و تا ترا ندید، ایشانرا نشناخت.

وانشدنا الامام لنفسه

صیرتنی مرآة من یبغبک

من یرنی یرک

وَتَرَاهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْکَ وَهُمْ لاَ یُبْصِرُونَ. «اعراف آیه ۱۹۸»

سخن جوانمردان با جوانمردان است، جوان مرد باید تا جوانمرد بیند «از آنکه او نه اوست. پس هر که این جوانمرد دید نه او دید از آنکه او نه اوست قصه ببرید حق گاه گاهی رهی از دست برواید و خویشتن ببهانه رهی فادیده قوم نماید تا آن دیده بدیدن او بیاساید. آنگه حقیقت رو دورهی باز آید اررهی هرگز فارهی نایذ هم رهی را شاید، از آنک همه فتنهٔ رهی از بود رهی می‌زاید هرچه از بهانه می‌کاهد از حقیقت می‌فزاید. چون بهانه بتمامی برخاست حقیقت فرود آید، آدمی با این کار کیست؟ که این کار نه بابت آدمی است یکی دیده ور بهانه آمد و یکی در حقیقت کار حقیقت دارد بهانه را چه قیمت.

شیخ الاسلام گفت: که بحط محمدبن علی بن بندار الصیر فی دیدم: در کتابی: که واسطی٭ گوید: کی هر چه این طایف دارند، ازین کار از علم و سخن آن همه ازدو آیت از اقران بیابند، یکی: انزل من السماء ماء ددیگر والبلدا الطیب.

شیخ الاسلام گفت: که من باین حکایت بشناختم. علی بندار پسری داشت محمدنام، نجیب بن عزیز بود وعارف بن عارف، نادر بود.