گنجور

 
خواجه عبدالله انصاری
 

«بن اسماعیل الخواص» کنیت او ابواسحاق. شیخ الاسلام گفت: که وی از اهل عسکر است یگانه در طریق توکل و تجرید، و یگانهٔ مشایخ در وقت خویش، از اقران جنید و نوری٭ بوده، و پیش ازیشان برفته از دنیا در قدیم در سنه احدی و تسعین و مائتین ار درست شود. و یوسف حسین رازی ویرا بشسته و دفن کرده به وی و گور وی آنجاست. ویرا در سیاحات و ریاضات مقاماتست و حکایتهاست عجب ویرا. و چون وی برفت از دنیا، جنید گفت: که بساط توکل در نور دیدند. استاد جعفر خلدی و از سیروانی مهین٭ و جز از ایشان گویند که بغدادیست و پدر از آمل بوده ویرا پنجاه حج آرند، هر سال هزار فرسنگ ورد او بود، و هربار بر راهی دگر رفتی و وحش و هر چیزی که دیدی، روی بوی کردی توکل درست کردن را.

وی گوید:دوازده راه شناسم بادیه را، جز ازین راههاء معروف. وی گوید: در راهی رفته‌ام برسیم و در راهی برزر، و در راهی بر ماران. ویرا گفتند: نماز چون می‌کردی؟ گفت: سجاده برپشت ایشان او گندم و نماز می‌کردم. شیخ الاسلام گفت: کی وی امامست. و ویرا کتب است و کتاب اعتقاد است، من آنرا دیده‌ام و وی صحبت دار خضر بوده .

شیخ بوبکر کتانی٭ گوید که وقت خواص از سفر باز آمده بود ویرا گفتم: این بار در بادیه چه شگفتی دیدی؟ گفت: خضر فرا من رسید، مرا گفت، ابراهیم خواهی که با تو همراهی کنم؟ گفتم نه. گفت: چرا؟ گفتم اورشکن است ترسم که دل من در تو بندد. گفتند: که کتانی از وی پرسید: کی چرا؟ وی جوابی نگفت.

شیخ الاسلام گفت: کی شیخ بوالحسن خرقانی٭ مرا گفت: در میان سخنان که با من می‌گفت که ار با خضر صحبت یا وی توبه کن، و اگر از هری شب بمکه شوی از آن توبه کن.

ابراهیم خواص گفت: العلم کله فی کلمتین لا تتکلف ما کفیت و لا تضیع ما استکفیت هم وی گفت: التاجر برأس مال غیره مفلس. و هم وی گفت: لیکن لک قلباً ساکناً و کفاً کفا فارغاً و یذهب النفس حیث شاء و قال الخواص: الاخلاص سر بین اللّه و بین عبده. شیخ الاسلام گفت که بوالحسن علوی گوید: که در مسجد دینور شدم، خواص را دیدم در صحراء مسجد در میان برفت گفتم: سلام علیک یا باسحق! بیا تا در پوشش رویم، کم برو شفقت آمد، گفت: مرا با مجوسیة می‌خوانی! یعنی از تجرید یا سبب آمدن، و از افراد با علاقت آمدن، مجوسیت بود. و گویند که گفتم: مجوسیت چیست؟ این بگفت.

شیخ الاسلام گفت: تا نشان دو گانگی بجای مجوسیت بجا. گفت: خواص دست مرا بر گرفت و بر برخود نهاد، از گرمی که بود خواستید کی دست من بسوختید و در عرق غرق بود، در من نگرست و بخندید، و این دو بیت بر خواند.

شعر

لقد وضح الطریق الیک حقا

فما احد بغیرک یستدل

فان ورد الشتأ فانت کهف

و ان وردا المصیف فانت ظل

شیخ الاسلام گفت: ممشاد دینور٭ گوید: که در نیم. خواب بودم در مسجد. در خواب به من گفتند: که خواهی که دوستی از آن ما به بینی؟ خیز بسر تل تویه شو. تا به بینی. بیدار شدم. برف آمده بود، رفتم بر سر کوه توبه. خواص را دیدم در میان برف نشسته مربع، و چند سپری سبز گرد بر گرد وی تهی از برف نیامده بود بر سر وی. و وی در عرق غرق وارند. که ویرا گفتم: که این منزلت به چه چیز یافتی؟ گفت به خدمت فقرا. کسی ویرا دید در بیابان حیوه زده بفراغت نشسته آنکس گفت ویرا یا باسحق! از چه می‌نشینی؟ گفت: بر وای بطال؟ ار ملوک زمین دانندی کی من ایذر فرا در چی‌ام بشمشیر بسر من آیندی از حسد. وقتی در مسجد نشسته بود بر سجاده، کسی فرا شد، و مشتی سیم بر سجاده وی فرو کرد، وی برخاست و سجاده فر فشاند. و آن سیم‌ها بریخت بر خاک و سنگ و گفت: این نشستگاه پیش ازین ازین بر من آمده، آن کس گوید که هرگز بعز وی ندیدم کی وی چنان کرد و بذل خود «که» آن سیم برمی‌چدم از زمین. خواص رحمه اللّه در مسجد ری برفت از دنیا، و گور وی آنجاست.

شیخ الاسلام گفت: هرگز گور ندیدم با آن هیبت و شکوه که آنست که گوئی شیری است خفته، کی ناگاه فرا زان رسی گور وی در زیر حصار طبرک نهاده و گفت: که وی در علت شکم برفت هر باری که فارغ گشتی، غسل کردی، آنروز که برفت از دنیا گویند که هفتاد بار اجابت بود و هرباری غسل کرد و سرمائی بود عظیم. پسین بار در آب برفت عظم اللّه کرامته و قدس روحه. شیخ الاسلام گفت که فضل رازی را در شهر ری صدهزار درم میراث رسید، آن همه بر پاشید چون با خویشتن آمد و از حال بعلم آمد ویرا ده درم مانده بود.گفت: این فاتعلم بکار برم آخر گفت: این چیست کی من کردم؟ که از وجد و حال بعلم افتادم. برخاست بنزدیک ابراهیم خواص رفت از وی پرسید: کی صدهزار درم میراث یافتم در پاشیدم ده درم ماند در علم بکار بردم. خواص گفت: کی این ترا ازان افتاد که ازان باول شربت آب خورده بودی چرا خود دست فرازان کردی؟ یعنی مال برگرفتی بهر بذل را، تا ترا فرا گرفتند، آخر بوسه بر دست من رد گفت: فدای آن دستم: کی چون درک افتاد از وجد با علم افتاد یعنی که نه باجاهل افتاد

شیخ الاسلام گفت: کی پدر گفت، که بوالمظفر ترمذی٭ گفت که عبدالرحمن خراسانی گفت: که کسی از شبلی پرسید؟ کی از دویست درم چند زکوة باید داد؟ گفت: آن تو بگویم، یا آن خویش؟ گفت: آن تو و آن من چند است؟ گفت: ترا دویست درم پنج درم بباید داد، و ما را یعنی در مذهب ما، از دویست درم دویست درم و پنج درم بباید داد.

گفت: این خود دانم. این پنج چیست؟ گفت: آن دویست که داری بدهی، پنج دیگر وام کنی بدهی گفت: این مذهب کیست؟ گفت: آن ابوبکر صدیق رضی اللّه عنه