گنجور

 
جامی

پاره پاره دل حزین مرا

بین شرار آه آتشین مرا

پاک می کردم اشک خویش ز رخ

غرق خون ساخت آستین مرا

چشم تو گر دلم ربود چه باک

چون سلامت گذاشت دین مرا

بس که سودم به راه ناقه تو

بین چو زانوی او جبین مرا

رخ ز دورم نمودی اندر راه

زد ره عقل دوربین مرا

خط تو صف کشیده مورانند

که کمر بسته اند کین مرا

بی تو می مرد جامی و می گفت

که بقا باد نازنین مرا

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی
امیرخسرو دهلوی

گر چه بر بود عقل و دین مرا

بد مگویید نازنین مرا

گوشش از بار در گران گشته ست

نشنود ناله حزین مرا

آخر، ای باغبان، یکی بنمای

[...]

واقف لاهوری

یا به من ده دل غمین مرا

یا شنو نالهٔ حزین مرا

تا که نزدیک آمدی بستی

دیدهٔ عقل دوربین مرا

اشک چون طفل شوخ می‌گیرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه