می زد صفیر شوق خزان دیده بلبلی
می رفت در حقیقت حالش تاملی
گفتا ز سر ناله من آگهی نیافت
جز بلبلی که داد ز کف دامن گلی
با لطف قد و نکهت زلفت نیافتیم
بر طرف جوی سروی و در باغ سنبلی
گشتم چو خاک پست و نکردی چو آفتاب
هرگز ز اوج طارم عزت تنزلی
آمد علاج علت دل بوسه ای ز تو
ای وای اگر کند لب لعلت تعللی
چیزی به جز خیال ز من در میان نماند
تا دارم از میان تو با خود تخیلی
خم گشت پشت طاقت جامی ز بار دل
بیچاره عاشقی که ندارد تحملی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به احساس شوق و عشق خود اشاره میکند و با استفاده از تصویرسازیهای زیبای طبیعی، حال و هوای دلش را بیان میکند. او در پی عشقش به محبوب، دچار درد و رنج است و به تنهایی و فراق میاندیشد. شاعر از امید به بوسهای از محبوب یاد میکند که میتواند مرهمی بر آلام وی باشد و در انتها به ناتوانی خود در تحمل این عشق و غم اشاره میکند. در واقع، غزل سرشار از حسرت و آرزو دربارهٔ وصال محبوب و چالشهای عاشقی است.
هوش مصنوعی: صدای خوش بلبلی در فصل خزانی دلنشین است و او به راستی حالتی عمیق و تفکری معنادار را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: گفت: از ناله و گریه من کسی خبر ندارد، جز بلبل زیبا که گل را از دامنم گرفت و به صدا درآمد.
هوش مصنوعی: ما به خاطر زیبایی قامت و عطر زلف تو نتوانستیم از کنار جوی گذشته و به باغی با گل سنبل سر بزنیم.
هوش مصنوعی: من همانند خاکی حقیر شدم و تو هرگز مانند آفتاب از اوج مقام و عزت خود تنزل نکردی.
هوش مصنوعی: ای کاش دردی که به دل دارم با بوسهای از تو درمان شود، اما وای بر من اگر لب زیبایت در آنگاه تعلل کند.
هوش مصنوعی: هیچ چیز جز خیال تو در من باقی نمانده است، چون من همواره در خیال تو غرق هستم.
هوش مصنوعی: بخاطر سنگینی درد عشق، کمرم خم شده و طاقت نوشیدن جام را هم ندارم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد
اندر حکایت خلفا زید باهلی
گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر
بر نغمت سحاق براهیم موصلی
کس کرد و باز خواست دگر روز بدرهها
[...]
ز آیینه ی سپهر چو شد رنگ منجلی
خورشید را طلوع ده ای ترک قنقلی
بزدای دل، ز رنگ زمانه که روزگار
بس شام را سیه کند و صبح صیقلی
بازم رهان که بر دلم انده موکّلست
[...]
هر روز باد میبرد از بوستان گلی
مجروح میکند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگار
بر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کند
[...]
فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلی
ای یار بد مگوی تو باری که عاقلی
عیبت نمی کنم که ز مبدای کن فکان
دانسته ام که در چه مقامات مشکلی
غیر تو هیچ نیست حجابی که بگذری
[...]
از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی
تا از خجالت تو نروید دگر گلی
عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه
گر در رخ تو نیک بکردی تاملی
تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.