گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

ای داشته به سر ز رعونت کلاه کج

سر کج مکن که کج بودش جایگاه کج

سیلی باد بین که چسان افگند به خاک

غنچه که می نهد دو سه روزی کلاه کج

از چشم راست بین همه را، کز کژی بود

کردن به مردمان ز تکبر نگاه کج

در نیک کوش کت بد و نیک ار به طینت است

کز خاک راست است بر آید گیاه کج

گمراهیت به بادیه های کج افگند

تو راه راست گیر و رو، ار هست راه کج

دنیا به عهد تو نشود بر مراد تو

کز زور دست تشنه نشد راه چاه کج

خسرو حساب خویش ترا داد راست پند

تو خواه راست دان سخنش را و خواه کج

 
 
زنده‌رود
جویای تبریزی

دیدم کلاه ابروی آن کجکلاه کج

از پیچ و تاب شد به دلم تیر آه کج

کج کج بود خرام سیه مست باده را

چشمت از کند به سوی من نگاه کج

افغان دل به نالهٔ زنجیر شد بدل

[...]

نورس دماوندی

از بس که کرده ای به اسیران نگاه کج

بر سر چو ابلقت شده طرف کلاه کج

مژگان صفت به قلب دلم راست می زند

تابسته ترک چشم تو تیغ نگاه کج

جز خط که تکیه بر گل خورشید داده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه