گنجور

 
عرفی

دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود

گفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود

رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکده

کز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود

صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاب

اضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود

نعمت فردوس بر ما ریختند، اما نشد

کام لذت یاب، چون ذوق مگس با ما نبود

طایر خلدیم و ننشینیم از شاخی به شاخ

کز هوای دل دو صد دام و قفس با ما نبود

عادت دل ما نمی دانیم، کاین نا آشنا

تا به ما بستند عهدش یک نفس با ما نبود

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
نورس دماوندی

یاد از آن عمدی که تقلید هوس با ما نبود

داشتیم آزادی و چندین قفس با ما نبود

غنچه ی بی رنگی دل بوی جان در پرده داشت

سینه ی مجروحی از هر خار و خس با ما نبود

ماهیان بودیم و در سرچشمه ی حیوان وصل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه