دادیم دل به دست تو در پای مفکنش
غافل مشو ز ناله و زاری و شیونش
چون دست در غمت زد و پا استوار کرد
گر دست می نگیری در پا میفکنش
ما عهد اگر نه با سر زلف تو بسته ایم
بی هیچ موجبی چو سر زلف مشکنش
هر دل که هست بسته زنجیر زلف تو
نتوان نگاه داشت به زنجیر در تنش
نگرفت دست فتنه گریبان هیچکس
تا در نبست عشق تو دامن بدامنش
تنگ آمد از فراق تو بر من همه جهان
مسکین کسی که جز در تو نیست مسکنش
تا کی شکار عشق تو باشد دلی که هست
درگاه شاه عالم عادل نشیمنش
صاحب قران مظفر دین خسرو عجم
گر چرخ سر کشید فرو کوفت گردنش
شاهی که از برای گل افشان بزم اوست
هر گل که مرغزار سپهرست گلشنش
بر هر مبارزی که نه از نام اوست حرز
از سطح آب کم بود اطراف جوشنش
ای همت تو ساکن آن بقعه کز علو
بالای هفت خطه چرخ است بر زنش
رای تو رایضی است که در زیر ران حکم
هر روز رامتر بود ایام توسنش
بر هر که تافت روزی خورشید لطف تو
خورشید همچو ذره برآید ز روزنش
آتش فروغ رای تو دارد از این قبل
در بر گرفته اند چو جان سنگ و آهنش
آزاده ایست لطف تو شاها که هر زمان
خطی به بندگی رسد از سرو و سوسنش
گر جرم ماه با تو به یک جو کند خلاف
هم در زند شکوه تو آتش به خرمنش
تا شب ز اختران بگشاید کمین مهر
بر هم زند مصادمت روز مکمنش
باد از مصادمات حوادث تو را امان
کامروز هر که هست در توست مامنش
بر دشمنت گشاده کمین اختران نحس
وز هیبت تو تیره چو شب روز روشنش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این اشعار، شاعر به عشق و فراق میپردازد و احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق بیان میکند. او به قدرت و زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که اگر دستی از او نگیرند، سقوط خواهد کرد. در دل شاعر، زنجیری از عشق معشوق وجود دارد که او نمیتواند آن را نادیده بگیرد. همچنین، او به تشنگی و نیاز خود به عشق اشاره کرده و میگوید که جهان برایش تنگ شده است. شاعر در نهایت به قدرت و عظمت معشوق خود اشاره میکند و از فراوانی لطف و رحمت او سخن میگوید. این اشعار نشاندهنده عشق عمیق، درد فراق و امید شاعر به وصال معشوق است.
هوش مصنوعی: ما دلمان را به تو سپردیم، آن را زیر پا نگذار. فراموش نکن که ناله و فریادش را میشنوی.
هوش مصنوعی: وقتی که کسی در غم تو شریک میشود و با تمام وجود برایت تلاش میکند، اگر تو او را رها کنی، گویی او را در وضعیتی سختتر قرار دادهای. پس در چنین شرایطی نباید او را بیپناه بگذاری.
هوش مصنوعی: اگر ما پیمانی با موهای سر تو بستهایم، هیچ دلیلی ندارد که این را بشکنیم.
هوش مصنوعی: هر دلی که به زنجیر زلف تو اسیر شده باشد، نمیتوان آن را درون زنجیر دیگری محبوس کرد.
هوش مصنوعی: هیچ کس به دامان فتنه و آشوب نیفتاده، مگر اینکه عشق تو با او در ارتباط بوده است.
هوش مصنوعی: دنیا برای من به خاطر دوری تو تنگ و خفه شده است، و کسی که خانهاش تنها در وجود توست، واقعا مسکین و بیچاره است.
هوش مصنوعی: چقدر طول میکشد که دلی که در درگاه سلطان جهان قرار دارد، همچنان به دام عشق تو گرفتار باشد؟
هوش مصنوعی: کسی که قرآن را در دست دارد و همانا او پادشاهی بزرگ از سرزمین عجم است، اگر آسمان بر او سخت بگذرد و چرخ روزگار به گردن او فشار آورد، او با قدرت و استقامت ایستادگی خواهد کرد.
هوش مصنوعی: پادشاهی که بر بزمش گلافشانی میکنند، همچون گلی است که در دشت آسمان شکفته میشود و باغ او گلستانی است.
هوش مصنوعی: هر مبارزی که به نامش یاد نمیشود، در اطراف زرهاش از سطح آب کاسته میشود.
هوش مصنوعی: ای تلاش و اراده تو باعث شده که در آن مکان مقدس ساکن شوی، جایی که از ارتفاع بالای هفت آسمان به دنیا نگاه میکند.
هوش مصنوعی: انتخاب تو مانند انتخابی است که هر روز با تدبیر و آرامش بیشتری تحت تأثیر قرار میگیرد و مانند اسب تندرو، به تدریج در مسیر خود راندگی میشود.
هوش مصنوعی: هر کسی که در پرتو مهربانی تو قرار بگیرد، مانند ذرهای خواهد بود که از نوری که تو به او میتابانی، درخشش مییابد.
هوش مصنوعی: آتش نوری که از فکر تو میتابد، مانند نوری است که سنگ و آهن را در آغوش خود گرفته و آنها را به ذوب تبدیل میکند.
هوش مصنوعی: لطف تو ای شاه، باعث شده که هر زمان پیامی از جانب آزادگان به تو برسد، از زیبایی و جوانیشان باشد.
هوش مصنوعی: اگر جرم ماه هم وزن تو شود، باز هم در برابر عظمت تو، مثل آتش در دامن یک کاه بیاهمیت خواهد بود.
هوش مصنوعی: تا شب با ستارهها خود را نشان دهد، خورشید در روز با هم برخورد میکند و در این نبرد، راز پنهانش را آشکار میکند.
هوش مصنوعی: بادهای ناشی از برخورد حوادث، امروز تو را در آغوش خود گرفتهاند. هر کس در این زمان در تو پناهگاهی دارد.
هوش مصنوعی: بر دشمنانت کمین کن که ستارههای نحس درخشان هستند و با وجود تو، روز را مانند شب تاریک میکنند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آن خط تیره گرد بناگوش روشنش
گوئی نوشته اند بخون دل منش
خون دل منست نه خط آن زبسکه گشت
اندر دلم خیال بناگوش روشنش
در دل نهال عنبر و سوسن نشانده ام
[...]
ای صاحبی که هر که در آفاق سرکش ست
از طوق منت تو بفرسود گردنش
آنجا که رای تو به سر مشکلی فتد
حاجت نیفتد به بیان مبرهنش
در نوبهار تربیتت یافت رنگ و بوی
[...]
مرغِ دلم که زلفِ تو باشد نشیمنش
کی آرزو کند هوسِ سینۀ منش
هرگز وی التفات به زندانِ تن کند
روحی که زیرِ سایۀ طوباست مسکنش
خورشید اگر ز گوشۀ برقع کند نگاه
[...]
گر دستها چو زلف در آرم به گردنش
کس را بدین قدر نتوان کرد سرزنش
دیگر بر آتش غم او گرم شد دلم
آن کو خبر ندارد ازین غم خنک تنش!
دستم نمیرسد که: کنم دستبوس او
[...]
او چون فکند خویش تو خود را میفکنش
از خود شکسته است ازین بیش مشکنش
تا شد دلم مقیم سر زلف دلبرت
از یاد رفت منزل و ماوا و مسکنش
دل آنچنان بیاد تو مشغول گشته است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.