گنجور

 
یغمای جندقی

ظلمت خط تو پیرامن رخسار گرفت

یا رب از آه که این آینه زنگار گرفت

می بیاور که خبر می دهد از فصل بهار

لطف آن سبزه که پیرامن گلزار گرفت

ترک یغما سپهش از نگهی هوشم برد

بنگر این طرفه که مست آمد و هشیار گرفت

تا ترا پادشه مصر ملاحت گفتند

تهمت خوبی یوسف ره بازار گرفت

بوی خون دل خود می شنوم باد صبا

ره مگر در خم آن طره طرار گرفت

فتنه از چشم تو ایمن نتوانست نشست

جای در حلقه آن زلف زره سار گرفت

دیده شد تا دل سنگ آردش از گریه به راه

باز این ابر بهاری ره کهسار گرفت

با وجودت نکند میل به هستی یغما

خویش اغیار گرفت آنکه تو را یار گرفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اوحدی

ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت

شد دگرگونه دگری یار گرفت

این که در کار بلای دل ما می‌کوشید

اثر قول حسودست که برکار گرفت

دل من آینهٔ صورت او بود و ز غم

[...]

سیف فرغانی

عشق تو عالم دل جمله بیکبار گرفت

بختیار اوست برما که ترا یار گرفت

من اسیر خود واز عشق جهانی بیخود

من درین ظلمت وعالم همه انوار گرفت

وقت آنست که از روزن ما در تابد

[...]

صائب تبریزی

جوش سودا ز سرم عقل گرانبار گرفت

این چنین گل نتوان از سر دستار گرفت

چمن آرای مرا حاجت در بستن نیست

جوش گل راه تماشایی گلزار گرفت

صفایی جندقی

خجلت مشتری آن مه ره بازار گرفت

مهر و مه را به یکی جلوه خریدار گرفت

نقد کی نسیه کجا مفت نه چون گفت به چند

دل و دین همه بی درهم و دینار گرفت

بیش و کم جان به تن بنده و آزاد فزود

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
طغرل احراری

از رخت آیینه تا لذت دیدار گرفت

وز نگاه دگران جانب خود عار گرفت

خاک ره از قدمت رتبه گلزار گرفت

از تو گل‌های چمن زینت دستار گرفت

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از طغرل احراری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه