گنجور

 
طغرل احراری

اگر اینست اکنون قدر رفعت آشنایش را

ز چرخ آید به شاگردی مسیحا پاسبانش را!

به روی صفحه هردم از نی کلکم شکر ریزد

به هنگام رقم گر در قلم آرم زبانش را!

به مضمون میانش گر کمر بندم ز مو لیکن

خلل از سایه مو می‌رسد موی میانش را!

نخندد غنچه در گلشن ز حسرت خون دل گردد

اگر در باغ ناگه بشنود وصف دهانش را!

بود درس خط او بی‌اشارات لبش مشکل

که باشد ترجمان دیگری مر ترجمانش را!

جهانی بسمل داغ خدنگ او بود لیکن

نشانی جز دل من کی بود تیر کمانش را؟!

نباشد هیچ ممکن بوالهوس را ذره‌ای مهرش

که می‌باشد اثر از سایه عنقا نشانش را!

مکن جز آه بلبل شعله شمع دلیل خود

که غیر از ناله کی گیرد درین راه کس عنانش را؟!

شود در باغ آخر طوق قمری پایبند غم

گر آزادی همین باشد قد سرو روانش را!

خوشا طغرل ازین یک مصرع بیدل که می‌گوید

که یا رب مهربان گردان دل نامهربانش را!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
بیدل دهلوی

زبان حال عاشق گر دعایی دارد این دارد

که یارب مهربان‌گردان دل نامهربانش را

طغرل احراری

همین شعر » بیت ۱۰

خوشا طغرل ازین یک مصرع بیدل که می‌گوید

که یا رب مهربان گردان دل نامهربانش را!

نظیری نیشابوری

غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را

به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را

ز مستی‌های شوق آن بلبل شوریده‌احوالم

که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را

اثر می‌کرد گاهی ناله‌ام، از بس که نالیدم

[...]

عرفی

گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را

ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را

صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون

کند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را

برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغی

[...]

کلیم

از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را

ربودم دلنشین زخمی که می‌بوسم دهانش را

جنونم می‌برد تنها به سیر آن بیابانی

که نبود ایمنی از رهروان ریگ روانش را

چمن کی گلبنی آرد به آب و رنگ رخسارت

[...]

صائب تبریزی

چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را

کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را

کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟

مرا این بس که گرد سر بگردم باغبانش را

کنار حسرتی از طوق قمری تنگتر دارم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه