امروز مرا فرقت آن روی چو ماه است
در هجر ندانم که در آفاق چه ماه است
از خلق نخواهم که کنم درد تو پنهان
اما چه کنم این دو رخ زرد گواه است
گوید که مکش آه، مرا آه چه سازد
خورسندی بیمار چو از ناله و آه است
زلف آمد و بگرفت همه عارض او را
آشفتگی من همه از زلف سیاه است
کردم نظری و دلم افتاد درین قید
از قید دل ای دیده ترا عین گناه است
ای دل چو اسیر سر زلف و ذقنی تو
شب حاضر خود باش که در راه تو چاه است
باشد رخ صوفی و قدوم تو چو در شهر
مقبول بود زر که برو سکه شاه است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم دوری محبوب و زیبایی او میگوید. او با احساسات عمیق خود درباره تنهایی و درد ناشی از فراق عشقش سخن میگوید و میخواهد این درد را از دیگران پنهان کند، اما چهرهاش گواهی بر رنج اوست. شاعر در ادامه از زیبایی محبوبش، به ویژه موهای سیاه او و تأثیر آن بر دلش سخن میگوید و خود را اسیر این زیبایی میبیند. او همچنین به تفاوت محبوب با دیگران اشاره میکند و میگوید که زیبایی او در دل ایام و در شهر مورد پذیرش است. در کل، این شعر حاکی از عواطف عمیق عشق و غم فراق است.
هوش مصنوعی: امروز دوری و جدایی از آن چهره زیبای چون ماه، برای من طاقتفرساست و نمیدانم در این دنیا چه زیبایی دیگری وجود دارد.
هوش مصنوعی: من نمیخواهم که دیگران زخمهای تو را از من پنهان کنند، اما چه کنم که چهرهی بیروح و زرد تو خود نشاندهندهی درد توست.
هوش مصنوعی: میگوید که نگذار آه بکشم، زیرا آه من چه سودی دارد. شادی بیمار از ناله و آه او ناشی میشود.
هوش مصنوعی: زلف محبوب به چهره او پیچیده و در بیناییام اختلال به وجود آورده است. تمام این آشفتگی من ناشی از آن زلف سیاه است.
هوش مصنوعی: من به دنیا نگاه کردم و متوجه شدم که گرفتار عشق شدهام. ای چشم، این نگاه کردن تو به من، خود گناهی است بزرگ.
هوش مصنوعی: ای دل، وقتی که تو در دام زیباییهای او گرفتار شدهای، باید در این شب تنها به فکر خودت باشی، چرا که در مسیر عشق تو، خطرها و مشکلاتی lurking است.
هوش مصنوعی: اگر چهرهی صوفی و حضور تو در این شهر مورد پسند باشد، آن وقت مانند سکهی طلا در دست مردم ارزشمند خواهد بود، چرا که تو خود نماد والایی و ارزشمندی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا ماه مرا رفتن با خیل و سپاه است
هر روز مرا دل بره و دیده براه است
پر گرد سپاه است دو رخسار من از غم
تا بر گل رخساره او گرد سپاه است
چون زلف درازش غم هجرانش دراز است
[...]
چشم همه را بر گل روی تو نگاه است
انصاف بده دیده مارا چه گناه است
طوبی چکنم من که خرابم ز قد تو
سرو تو مگر کمتر از آن شاخ گیاه است
مگذر ز وداع من بیمار که امروز
[...]
روزم سیه از پرتو آن چشم سیاه است
کز چین جبین سلسله جنبان نگاه است
خمیازه گل وقت سحر بی سببی نیست
غفلت نکنم، در خم آن طرف کلاه است
بر داغ سیه روزی عشاق ببخشای
[...]
امشب که ز بختم به سوی بزم تو راه است
چون شمع، سراپای تنم وقف نگاه است
بی ابروی او بس که شب عید ملولم
در دیده هلالم چو پر زاغ سیاه است
جز نرمی خویشم ز کسی نیست حمایت
[...]
دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است
در مزرع غم ریشهٔ این دانه نگاه است
بیدرد نجوشد نفس از سینهٔ عاشق
موجی که از این بحر دمد شعلهٔ آه است
این دشت زیارتکده منظره کیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.