عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴
دلداده را ز تیر ملامت گزند نیست
دیوانه را طریقهٔ عاقل پسند نیست
از درد ما چه فکر وز احوال ما چه باک
آنرا که دل مقید و پا در کمند نیست
فرهاد را که با دل شیرین تعلقست
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸
سیاه چرده بتم را نمک ز حد بگذشت
عتاب او چو جفای فلک ز حد بگذشت
لطافت لب و دندان و مستی چشمش
چو می پرستی ما یک به یک ز حد بگذشت
به لابه گفت که از حد گذشت جور رقیب
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰
هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
مه را نظیر رویش گفتن روا نباشد
موئی چنان خمیده چشمی چنان کشیده
در چین به دست ناید و اندر ختا نباشد
با او همیشه ما را جز لاله در نگیرد
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰
یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد
دل پر درد مرا نوبت درمان آمد
این چه ماهیست که کاشانهٔ ما روشن کرد
وین چه شمعیست که بازم به شبستان آمد
بخت باز آمد و طالع در دولت بگشاد
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷
میپزد باز سرم بیهده سودای دگر
میکند خاطر شوریده تمنای دگر
هوس سروقدی گرد دلم میگردد
که ندارد به جهان همسر و همتای دگر
دوش در کوی خودم نعره زنان دیده ز دور
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴
وصل جانان باشدم جان گو مباش
در جهان جز فکر جانان گو مباش
ساکن خلوت سرای انس را
گلشن و بستان و ایوان گو مباش
ما کجا اسباب دنیا از کجا
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶
ای ترک چشم مستت بیمار خانهٔ دل
زلف تو دام جانها خال تو دانهٔ دل
آنجا که ترک چشمت شست جفا گشاید
تیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل
خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشم
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰
یارب از کرده به لطف تو پناه آوردیم
به امید کرمت روی به راه آوردیم
بر سر نفس بدآموز که شیطان رهست
از ندامت حشر از تو به سپاه آوردیم
بر گنه کاری خود گرچه مقریم ولی
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷
ما گدایان بعد از این از کار و بار آسودهایم
چون به روزی قانعیم از روزگار آسودهایم
هرکسی بر قدر همت اعتباری کردهاند
ما توکل کردهایم از اعتبار آسودهایم
دیگران در بحر حرص ار دست و پائی میزنند
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳
خدایا تو ما را صفائی بده
به ما بینوایان نوائی بده
در گنج رحمت به ما برگشا
وزان داد هر بینوائی بده
همه دردناکان درماندهایم
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱
زهی لعل لبت درج لئالی
مه روی ترا شب در حوالی
چو چشمت گشتم از بیمار شکلی
چو زلفت گشتم از آشفته حالی
حدیث زلف خود از چشم من پرس
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴
عزم کجا کردهای باز که برخاستی
موی به شانه زدی زلف بیاراستی
ماه چو روی تو دید گفت زهی نیکوی
سرو که قد تو دید گفت زهی راستی
آتش غوغای عشق چون بنشستی نشست
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶
خم ابروی او در جانفزائی
طراز آستین دلربائی
خدا را محض لطفش آفریده
به نام ایزد زهی لطف خدائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدا
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱ - در حل فال گوید
چون ز بهر فال بگشائی کتاب
از عبید آن فال را بشنو جواب
حرف اول را ز سطر هفتمین
بنگر از رای بزرگان سر متاب
از حروف آن حرف کاندر فاتحه است
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳ - در شکایت از قرض
مرا قرض هست و دگر هیچ نیست
فراوان مرا خرج و زر هیچ نیست
جهان گو همه عیش و عشرت بگیر
مرا زین حکایت خبر هیچ نیست
هنر خود ندانم و گر نیز هست
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷ - در یاس از خلق و توکل به خدا
نماند هیچ کریمی که پای خاطر من
ز بند حادثهٔ روزگار بگشاید
خیال بود مرا کان غرض که مقصود است
حصول آن غرض از شهریار بگشاید
بدان هوس بر سلطان کامران رفتم
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۳ - در صفت قصر شیخ ابواسحاق
بفیروزی در این قصر همایون
که بادا تا به نفخ صور معمور
به شادی بزم سلطان قصب پوش
که دل را ذوق بخشد دیده را نور
جمال ملک و دین شاه جوانبخت
[...]
عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۱ - در حقیقت احوال خود گوید
بیش از این از ملک هر سالی مرا
خردهای از هر کناری آمدی
در وثاقم نان خشک و ترهای
در میان بودی چو یاری آمدی
گه گهی هم باده حاضر میشدی
[...]
عبید زاکانی » عشاقنامه » بخش ۳ - غزل
خم ابروی او در جان فزائی
طراز آستین دلربائی
خدا از لطف محضش آفریده
به نام ایزد زهی لطف خدائی
به غمزه چشم مستش کرده پیدا
[...]