گنجور

 
شاطر عباس صبوحی

غم درآمد ز درم چون ز برم یار برفت

عیش و نوش و طربم، جمله به یکبار برفت

بنوشتم چو ز بی مهریت ای مه، شرحی

آتش افتاد به لوح و، قلم از کار برفت

خواست نرگس که به چشم تو کند همچشمی

نتوانست، سر افکنده و بیمار برفت

مگر از روی تو، بلبل سخنی گفت به گل

که بزد چاک گریبان و، ز گلزار برفت؟

چهره زرد من، از هجر رخت گلگون شد

بس که خون دلم از دیده به رخسار برفت

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت

که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت

باد بوی گل رویش به گلستان آورد

آب گلزار بشد رونق عطار برفت

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم

[...]

حکیم نزاری

آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفت

دل به جان آمد از آن روز که دلدار برفت

یا رب این بار چنان رفت که باز آید باز

یا دلش سیر شد از ما و به یک بار برفت

یا رب از کوفتگی های ره آسایش یافت

[...]

خواجوی کرمانی

هیچ داری خبر ای یار که آن یار برفت

یا شنیدی ز کسی کان بت عیار برفت

غم کارم بخور امروز که شد کار از دست

دلم این لحظه نگهدار که دلدار برفت

که کند چاره‌ام این لحظه که بیچاره شدم

[...]

نسیمی

خون ببار از مژه ای دیده! که دلدار برفت

مونس جان و قرار دل بیمار برفت

گرچه باشد همه کس را دل آزرده ز درد

درد من این که مرا یار دل آزار برفت

دوش در صومعه دل ذکر دو زلفت می گفت

[...]

آشفتهٔ شیرازی

آدمی وار عیان گشت و پری وار برفت

از پسش جامه دران خلق بیکبار برفت

تا صبا نافه زچین سرو زلفش بگشود

مشک خجلت زده در طبله عطار برفت

خواست تا منع زعشقم کند و حسن تو دید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه