هما! نصیب تو از من چنان که خواهی نیست
که استخوان مرا مغز همچو ماهی نیست
اگر به خاک شهیدان گذار خواهی کرد
کسی که کشته نمی گردد او سپاهی نیست
هلاک قاعده ی جنگ و صلح طفلانم
که در میانه ره و رسم عذرخواهی نیست
به نام درد دل از خون خود رقم سازیم
چو برق، خامه ی ما در پی سیاهی نیست
کسی که کسب هوایی نموده، می داند
که سربرهنگی ما ز بی کلاهی نیست
چو لاله ساخته با صاف و درد خویش سلیم
گدای میکده را ذوق پادشاهی نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این بیتها از یک شاعر نشاندهنده احساسات عمیق و پیچیده او درباره زندگی، جنگ و عشق هستند. شاعر بیان میکند که آنچه که نصیب او از عشق یا زندگی است، به خواستهاش نیست و به نوعی احساس عدم تعلق و ناکامی را میسازد. او به جنگ و صلح اشاره میکند و میگوید که کسانی که به حقیقت کشته نمیشوند، واقعی در میدان نبرد نیستند. شاعر همچنین از درد و رنج خود سخن میگوید و به وضوح حس میکند که گاهی دلیلی برای عذرخواهی در زندگی وجود ندارد. در نهایت، او از وضعیت انسانی خود و چالشهای اجتماعی مینویسند و به نوعی نشان میدهد که در دنیای پر از سختی، برخی ارزشها و زیباییها وجود دارد که نمیتوان آنها را نادیده گرفت.
هوش مصنوعی: ای هما! سهم تو از من به اندازهای نیست که بخواهی، زیرا من مانند استخوانی هستم که درونش مغز وجود ندارد، مثل ماهی.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی در مکان مقدس شهیدان قدم بگذاری، بدان که کسی که جانفشانی نمیکند، واقعاً سرباز نیست.
هوش مصنوعی: تلفیق و ارتباط میان جنگ و صلح برای من مانند کودکان است که در میانه ی راه، هیچ نشانه ای از عذرخواهی وجود ندارد و این وضعیت موجب نابودی و آسیب به آنها خواهد شد.
هوش مصنوعی: با نام درد و غم، از احساسات خود مینویسیم، مانند برقی که ناگهان میتابد و نوشتهمان در جستجوی تاریکی و ناامیدی نیست.
هوش مصنوعی: کسی که تجربهای از پرواز در آسمان دارد، میداند که نداشتن کلاه به معنای بیسرپناهی یا نادانی نیست.
هوش مصنوعی: با زیبایی و زبایی خود مانند لاله، دردهای درونش را به آرامی به نمایش میگذارد، اما کسی که در میکده گدای معشوق است، از لذت و هیجان پادشاهی بهرهای ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا به عشق تو جز ناله ای و آهی نیست
به حال زار من خسته ات نگاهی نیست
طریق راه و روش در غم تو بسپردم
عزیز من چه کنم چون سرت به راهی نیست
غم تو بر دل تنگ منست پیوسته
[...]
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سرِ مرا به جز این در، حواله گاهی نیست
عدو چو تیغ کِشد، من سپر بیندازم
که تیغِ ما به جز از نالهای و آهی نیست
چرا ز کویِ خرابات روی برتابم
[...]
نرنجم از تو گرت سوی ما نگاهی نیست
گناه بخت من است این ترا گناهی نیست
تو هیچ داد دل من نمیدهی چه کنم؟
کجا روم که به غیر از تو پادشاهی نیست
خوشم به چهره کاهی که دارم از غم تو
[...]
کجا روم که مرا جز درت پناهی نیست
به جز عنایت تو هیچ عذرخواهی نیست
سرم فدای رهت باد تا نگویندت
که در طریقهٔ عشق تو سر به راهی نیست
دلا ز باده پرستی خجل مشو کاین جرم
[...]
مرا که جز به خرابات عشق راهی نیست
به غیر درگه پیر مغان پناهی نیست
ز بهر سجده بتی گر طلب کنم چه عجب
به غیر بت چو سرم را حواله گاهی نیست
به قتل من چه کشد غمزه ات صف مژگان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.