دلم به یک نظر آمد اسیر چشم سیاهی
شنیده ای که اسیر آورد کسی به نگاهی؟
ببین که زلف سیه پرده بسته صبح رخش را
چها به روز من آورده است دزد سیاهی
ستاره سوخت مرا، ای عجب ز اشک دو دیده
شبی نشد که نریزم ستاره در غم ماهی
ز بعد گریه من سوخت، ز آه من دل سنگش
هزار اشک چو گوهر نثار شعله آهی
شکست کشتی ما موج عشق و هیچ ندیدم
به غیر مرگ، ز طوفان اشک چشم پناهی
به چشم جادوی دلدار، جان سپار چو افسر
اگر به دل بودت، حسرت خدنگ نگاهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر احساس عمیق عاشقانه و دردهای ناشی از عشق را توصیف میکند. شاعر از جذابیت و زیبایی چشمان معشوق میگوید که او را به دام انداخته است. با اشاره به زلف و چهره معشوق، شاعر احساس میکند که عشقش برایش دردآور بوده و اشکهایش مانند ستارهها در شب تاریک به هدر رفتهاند. او در این شعر شکایت از نارسایی در عشق و غم ناشی از جدایی میکند و به طوفان احساسات در درون خود اشاره دارد. در انتها، شاعر به تحسین ویژگیهای معشوق پرداخته و به تاثیر لحن جادویی او بر دل اشاره میکند.
هوش مصنوعی: دل من با یک نگاه از سوی چشمهای تاریک و زیبا، به شدت به اسارت درآمده است. آیا شنیدهای که چطور کسی میتواند دیگری را با فقط یک نگاه به اسارت بکشاند؟
هوش مصنوعی: بزن به میدان که میبینم که چطور زلفهای سیاه، چهرهی صبح را گرفته و چه اثراتی بر زندگی من به جا گذاشتهاند، مانند دزدی که تاریکی را به روز من آورده است.
هوش مصنوعی: ستارهای باعث سوختن من شد، چه عجیب که در هیچ شبی اشکهایم را نریختم تا ستارهای را در غم ماه ببینم.
هوش مصنوعی: پس از گریهی من، دل او مانند سنگی سوخت و از آه من، هزار اشک مانند جواهر بر روی آتش آهش ریخت.
هوش مصنوعی: کشتی ما در امواج عشق غرق شد و جز مرگ چیزی ندیدم. در طوفان اشکهایم، هیچ پناهی نیافتم.
هوش مصنوعی: به زیبایی چشمان محبوب، جان خود را فدای او کن، همچنان که سرباز در برابر فرمانش. اگر در دل شما عشق او وجود دارد، حسرت یک نگاه او را نخورید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سپید گشت دو چشمم در انتظار نگاهی
که سوی من کند اما نکرد چشم سیاهی
زبیم آنکه ندانند کیست قاتلم افغان
که جانب تو نکردم به حشر نیز نگاهی
فتد به گردن من جرم خون من به قیامت
[...]
روم به جلد سگ پاسبان که گاه به گاهی
مگر به مغلطه یابم بر آستان تو راهی
به وحشتی است دل از خیل غمزه در خم زلفش
که بی دلی شب تاریک بر خورد به سیاهی
رخ تو ماه شمردم دل تو سنگ و چو دیدم
[...]
کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی
نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی
مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی
چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.