گنجور

دیباچه

 
سعدی
سعدی » گلستان
 

بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که برآید

کز عهده شکرش به در آید

اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری

فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی(ص)

شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم

قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیم

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان

چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان

بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه

حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله

هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید

یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان جمالش به تحیر منسوب که ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِک

گر کسی وصف او ز من پرسد

بیدل از بی نشان چگوید باز

عاشقان کشتگان معشوقند

بر نیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم

ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراینده اندکه الناسُ علی دینِ ملوکِهم

زانگه که ترا بر من مسکین نظر است

آثارم از آفتاب مشهور ترست

گر خود همه عیب ها بدین بنده درست

هر عیب که سلطان بپسندد هنرست

گِلی خوشبوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم

و لیکن مدّتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

اللّهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِف جمیلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علی اعدائه و شُناتِه بماتُلِیَ فی القرآن مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَه

لَقد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سعدُه

وَ ایَّدَه المولی بِاَلویةِ النَّصرِ

کذلکَ ینشألینةُ هو عِرقُها

و حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِ

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست

تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا

امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک

مانند آستان درت مأمن رضا

بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر

بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا

یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس

چندان که خاک را بود و باد را بقا

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روزه دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساخت

کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل

باز دارد پیاده را ز سبیل

هر که آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنین هوسی

وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار

دوستی را نشاید این غدّار

نیک و بد چون همی بباید مرد

خنک آنکس که گوی نیکی برد

برگ عیشی به گور خویش فرست

کس نیارد ز پس تو پیش فرست

عمر برفست و آفتاب تموز

اندکی مانده خواجه غرّه هنوز

ای تهی دست رفته در بازار

ترسمت پر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به خوید

وقت خرمنش خوشه باید چید

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ

به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست

بگو ای برادر به لطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل در رسید

به حکم ضرورت زبان در کشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست

کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی

که جوهر فروشست یا پیله ور

اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقلست دم فروبستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز

که از وی گزیرت بود یا گریز

به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده

پیراهن برگ بر درختان

چون جامه عید نیکبختان

اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گوینده بر منابر قضبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریااز تاکش آویخته

روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال

دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون

آن پُر از لالها رنگارنگ

وین پر از میوه های گوناگون

باد در سایه درختانش

گسترانید فرش بوقلمون

بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهتناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند

بچه کار آیدت ز گل طبقی

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید مترسّلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان کهف امان المؤیدُ من السماء المنصورُ علی الاعداء عضدُ الدولةِ القاهرةِ سراجُ الملةِ الباهرةِ جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابکِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الی کلِّ خیر مآلهما و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید

گر التفات خداوندیش بیاراید

نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست

امید هست که روی ملال در نکشد

ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست

علی الخصوص که دیباچه همایونش

به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگیست

دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یأس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحبدلان متجلی نشود مگر آنگه که متحلّی گردد به زیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیرسریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذُ الغربا مربّی الفضلا محبُّ الاتقیا افتخار آل فارس یمینُ الملک ملک الخواص فخر الدولة والدین غیاث الاسلام و المسلمین عمدةُ الملوکِ و السلاطین ابوبکر بنُ ابی نصر اطال الله عمرَه و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه که ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق

هر که در سایه عنایت اوست

گنهش طاعتست و دشمن دوست

بهر یک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولیتر است که در حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور

پشت دوتای فلک راست شد از خرّمی

تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را

حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین

خاص کند بنده ای مصلحت عام را

دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست

کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل

حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را

تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود بنابر آنست که طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن در تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم

سخندان پرورده پیر کهن

بیندیشد آنگه بگوید سخن

مزن تا توانی بگفتار دم

نکو گوی اگر دیر گویی چه غم

بیندیش و آنگه بر آور نفس

و زان پیش بس کن که گویند بس

به نطق آدمی بهتر است از دواب

دواب از تو به گر نگویی صواب

فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید

هر که گردن به دعوی افرازد

خویشتن را بگردن اندازد

سعدی افتاده ایست آزاده

کس نیاید به جنگ افتاده

اول اندیشه وآنگهی گفتار

پای بست آمده است و پس دیوار

نخلبندم ولی نه در بستان

شاهدم من ولی نه در کنعان

لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند

قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ مردیت بیازمای وانگه زن کن

گرچه شاطر بود خروس به جنگ

چه زند پیش باز روئین چنگ

گربه شیر است در گرفتن موش

لیک موش است در مصاف پلنگ

اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه برو خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق

بماند سال ها این نظم و ترتیب

ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی

غرض نقشیست کز ما باز ماند

که هستی را نمی بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی به رحمت

کند در کار درویشان دعایی

امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد

باب اوّل: در سیرت پادشاهان

باب دوّم: در اخلاق درویشان

باب سوّم: در فضیلت قناعت

باب چهارم: در فواید خاموشی

باب پنجم: در عشق و جوانی

باب ششم: در ضعف و پیری

باب هفتم: در تأثیر تربیت

باب هشتم: در آداب صحبت

دراین مدت که ما را وقت خوش بود

ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

مراد ما نصیحت بود وگفتیم

حوالت با خدا کردیم و رفتیم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

عاکف نوشته:

هرکه مرزوع خود به خورد وبه خوید درست است ،خوید با واو غیر ملفوظ(خید) گندم وجویی را گویندکه سبز شده باشد لیکن خوشه ان هنوز نرسیده باشد ……….. ایضا؛گندم وجو خوشه نبسته به نقل از لغتنامه دهخدا انتشارات دانشگاه تهران صفحه۸۹۲۱در ضمن همین بیت نیز یکی از شاهد مثالهادر لعتنامه است و معنای بیت فوق چنین است که کسی که محصول مزرعه خود را پیشاپیش فروخته ویا انرا قبل از سنبله بستن غدای احشام نموده است موقع برداشت محصول گدایی(خوشه چینی) باید بکند - خرید در متن به نظر اشتباه چاپی است

پاسخ: با تشکر، به صورت «بخورد به خوید» تصحیح شد.

صدیق ریگی نوشته:

سلام.
۱. در پاراگراف «کسی از متعلقان منش..» نوشته شده «ارت یمینسهل و خلاف راه صوابست» یک فاصله جا افتاده که درستش«ارت یمین سهل و خلاف راه صوابست»
۲. در بیت «اول اردی بهشت ماه جلالی» میان «اردیبهشت» یک فاصله اضافی زده شده است.

موفق باشید.

پاسخ: با تشکر، مطابق فرموده تصحیح شد.

میثم نصرالهی نوشته:

با سلام
در پاراگراف:
کسی از متعلقان منش بر حسب … دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت
۱- دم بر نیارم و قدم برندارم (”و” نوشته نشده)
۲- و کفّارت (بعد از “و” یک فاصله لازم است)

در پارگراف:
بامدادان که خاطر باز آمدن … برای نزهتناظران و فسحت … بطیش خریف مبدل نکند
۱- نزهت ناظران
۲- به طیش خریف

حمید نوشته:

در بیت هرکه گردن به دعوی افرازد مصراع دوم به صورت دشمن ازهرطرف براوتازد نیز آمده است .

محمدرضا نوشته:

آن پُر از لالها رنگارنگ / وین پر از میوه های گوناگون

حرف “ی” بعد از کلمه ی لالها نوشته نشده

محمدرضا نوشته:

در متن نوشته شده :
طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل “بزرجمهر” سخن می گفتند

طبق نامهای فارسی مذکور در شاهنامه ی فردوسی ، نام بوزرجمهر صحیح میباشد :
چو “بوزرجمهر” آن سپه را براند / همه انجمن در شگفتی بماند

چارلی نوشته:

محمد رضای عزیز به نظر من بزرجمهر صحیح تره. در شاهنامه احتمالا به خاطر وزن شعر به صورت بوزرجمهر نوشته شده

محمدرضا نوشته:

در متن آمده است :

…گفتم برای نزهتناظران و فسحت حاضران…

“نزهت نظران” روی هم نوشته شده و مقداری سخت خوانده میشه

با تشکر

الله نوشته:

هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه یهمت در باخت وتیر جعبه ی حجت همه بینداخت

متین نوشته:

آن پر از لاله های رنگارنگ
نوشته شده آن پر از لالهای رنگارنگ

Hossein Mansoury pour نوشته:

اعتقاد و شناخت
نوشته ی : ح . م . رهگشا
در سالهای بین ۱۳۳۹ تا ۵۹ که محل کارمن نزدیک بازار تهران بود،در ماه رمضان که ظهرها ناچار در محل کار میماندم،برای ادای فریضه ی نماز به مسجد جامع در بازار تهران میرفتم. آنجا پای منبر یکی از سادات هم می نشستم و کسب فیض میکردم. هرگز نام آن سید بزرگوار - آقا سید مهدی قوام - را فراموش نمیکنم که با گفتار و رفتار خود در افکار و روحیات من اثر فراوان گذارده است. هروقت از خدا یاد میکرد، همان بالای منبر گریه میکرد و هق هق کنان میگفت: آق خدا ! چنین، آق خدا ! چنان. دعا که میکرد میگفت : آق خدا ! این جمع حاضر را مشمول عنایات خود بگردان. آق خدا ! گمراهان را به راه راست هدایت کن. آق خدا ! اموات حضار و مرا بیامرز. و، و، و، من از آق خدا گفتن او خیلی خوشم می آمد که خیلی نزدیک مینشست و بی ریا با خدا حرف میزد.
“یار نزدیکتر از من به من است + این عجب بین که من از وی دورم
چکنم با که توان گفت که یار + در کنار من و من مهجورم”
چندی بعد یک روز که از تقاطع خیابانهای بوذرجمهری - ناصرخسرو میگذشتم، جمعی را دیدم که جنازه ی او را - در حالیکه عمامه ی سیاهش را بر روی تابوت گذارده بودند - تشییع میکردند. بی اختیار گریستم. گفتم آق خدا رحمتش کن. آق خدا بیامرزش. از آن مرحوم آموخته ام که هروقت با خدا راز و نیازی دارم، نزدیکتر بنشینم و بی ریا باشم.
“هیچ آدابی و ترتیبی مجو + هرچه میخواهد دل تنگت بگو”
مرحوم قوام مانند بسیار کسان دیگر، بسیار معتقد و سخت پرهیزگار بود. من مرید تقوای او بودم. البته در امور دیانت، اعتقاد و پرهیزگاری فقط گام اول است. اما اینکه غالبا پرهیزگاری و اعتقادات دینی - مذهبی را خدا شناسی هم مینامیم، برداشت ناروایی است که در موارد گوناگون موجب گمراهی میشود. اعتقاد، خداباوری است، خداشناسی نیست.
هرانسان با هرمقدار دانش، میتواند بموجب تعالیم بزرگان دین و تلقینات مفید و هدایتهای درست مذهبی، متدین و معتقد شود، اما در جهات خدا شناسی و شناخت خالق جهان هستی، تنها به اصول فلسفه، عرفان و مراتب تخیل، شک، سفسطه و رد و قبول آنها یا مراتب بحث و جدل و چند تیره شدن جستجوگران، نمیتوان اکتفا کرد.
امروز نخبگان فکری و خداجویان جوامع دینی جهان که به قاطعیت علوم جدید پی برده اند، برای جستجوی حقایق درهر مورد، چشم به نتایج آزمایشهای علمی و گزارش متخصصان علوم هم میدوزند و دانشمندان علوم جدید را که عمر در مراحل تحقیقات آزمایشگاهی و علمی میگذرانند، صاحبنظر میشناسند.
درسالهای پیش که دانشهای گسترده و آزمایشگاههای مجهز امروز، دردسترس نبود؛ نیروهائی مانند الکتریک، الکترونیک و امواج صدا و تصویر و امکانات فیلم، سینما و مخابرات، کشف نشده و از اختراع میکرسکپ، دوربینها و تلسکوپهای گوناگون خبری نبود؛ دسترسی به بسیاری از شناختهای لازم برای انسان، ناممکن بود. انسان امروز با دید وسیعتری به کائنات مینگرد. امروز میتوانیم صدای نفس گوینده ی رادیو و تلویزیون، رنگ لباس و کراوات، حرکت پلکها و رنگ چشم او را از هرجای دنیا ببینیم و بشنویم. امکانات فراوان کامپیوتر و اینترنت را در اختیار داریم. این نیروها و امکانات همیشه بوده و همراه آفرینش جهان لایتناهای هستی، آفریده شده اند. منتها تا این عصر و زمان، انسان دانش آنرا نداشته است که از این موجودات و امکانات مرئی و نامرئی خلقت استفاده کند. “عدم الوجدان، لا یدل علی عدم الوجود.” امروز پیشرفت دانش، آدمی را قادر ساخته است تا از مواهب خلقت، قدری بیشتر استفاده کند.
تلاش در جهت شناخت حقیقت خلقت و ذات یکتای خالق، وظیفه ی ویژه ای است که انسانهای بسیار کنجکاو و پژوهندگان حقایق جهان، در مطالعه ی همه ی کائنات و جهان لایتناهای هستی بر عهده دارند. “به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست”
معروف است که میگویند: “هرکه خود را بشناسد، خدای خودرا نیز خواهد شناخت.” مفهوم درست این سخن آنست که: حرکت تحقیقی انسان هوشمند و خداجوی، باید از جزء به کل و از خود به خدا صورت گیرد. البته پیمودن این راه آسان نیست. ( خود) یا (من) هر شخص کیست که باید این حرکت را انجام دهد؟ تن انسان که حرکت میکند، مینشیند، میخوابد، و وظایف زیستن را انجام میدهد، آن چیزی نیست که خود یا من نامیده شود. هنگامیکه هریک از این دو کلمه را برزبان می آوریم، منظورمان آن شخصیتی است که از خودمان درنظر داریم که در تمام ذرات وجودمان مانند روح و همراه با روحمان جاری است و آن طبیعت و نفس انسانی است.
منش و کیان روحانی هرشخص است که اورا از دیگر کسان متمایز میکند. مخصوصا اگر با تاکید (خود من) به خود اشاره کنیم. هر شخص به نسبت تربیت علمی و تعلیمات روحانی و نفسانی که یافته است با شخص دیگر تفاوت دارد و هرکه منش و کیان آگاه و برجسته ای داشته باشد و آن را در خود بشناسد، خدای خود را نیز تواند شناخت. همین منش و شخصیت روحانی است که عرفا از آن بنام عشق یاد کرده اند. ابوسعید ابی الخیر گوید:
“عشق آمد و شد چو جانم اندر رگ و پوست + تا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همه را دوست گرفت + نامی است ز من بر من و باقی همه او ست”
به نظر میرسد که خود شناسی و خدا شناسی هریک تاثیر متقابل در دیگری و نیز در شناخت حقایق خلقت دارند. یعنی خدا شناس نیز اگر از راس هرم خلقت به قاعده ی آن بنگرد، از کل به جزء و از خدا به شناخت راستین خود خواهد رسید و خواهد دانست که در آفرینش اعضاء و اجزای جسم او چه حکمت و امکاناتی فراهم شده است تا او بتواند از امکانات جسمانی به ملکات روحانی هم برسد.
انسان وظیفه دارد که دانش خدا شناسی را با توسل به تحقیقات علمی دانشمندان علوم جدید مخصوصا تحقیقات روحی و روانی انسان، نیز کسب کند. چون علوم قدیم و جدید و افاضات فلاسفه و حکمای دیرین، همراه با تعلیمات دانشمندان محقق علوم در عصر حاضر، نیز مکمل یکدیگرند.
عقل و اندیشه ی صائب، مفهوم این حقیقت بارز در بیت حافظ آسمانی را تایید میکنند که ما انسانها،
“رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم + تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده ایم.”
تصدیق میکنند که انسانها و همه ی کائنات از عدم و نیستی به خلعت هستی آراسته و به زیور وجود مزین گردیده اند. فلاسفه ی إلهی و پژوهندگان حقیقت وجود و هستی، آنانکه در گذشته میزیسته اند یا امروز سرگرم این تحقیق عمیق هستند، کوشیده و میکوشند تا بدانند که مبدع و مدبر خلقت جهان هستی و کائنات کیست یا چیست ؟! اینگونه تحقیقات اگر چه به شیوه ی پیشین صورت میگیرد و در جای خود بسیار خوب است اما از طریق علوم جدید و آزمایشهای علمی امروز، خیلی بهتر، مفید تر و همراه با توفیق بیشتر، خواهد بود.
اگر روزی فرضیات دانشمندان علوم به اثبات علمی برسند، مثلا اگر ثابت شود که سبب پیدایی جهان هستی و طبیعت، انفجار بزرگی بوده است که در چهارده میلیارد سال پیش، در خلاء یا به گفته ی بعضی از دانشمندان در یک توده ی کوچک از ماده ی بسیار فشرده، روی داده است؛ آنگاه این پرسش بزرگتر عقل، مطرح خواهد شد که استعداد جهان هستی شدن و استعداد تولید شدن کرات و کهکشانهای بسیار، در آن توده ی بسیار کوچک از ماده ی فشرده را، چه نیروئی آفریده است؟!! یا چه نیروئی به طبیعت که خود آفریده و مخلوق است، امکان آفریدن و پروردن جهان طبیعی را، بدون ابزار و مصالح ساختمانی، عطا کرده است؟!! چه قدرت بی منتهایی به این طبیعت نا دیده اما موجود، فرصت آن را داده است که تمام موجودات جهان طبیعی حتی سلولها، ژنها، اتمها و ذرات دیگر را - چنانکه میبینیم و به حس و عقل در مییابیم - همواره تحت کنترل خود داشته باشد، تولید کند، بسازد، بازسازی و ترمیم کند و، و، و،؟! در آزمایشهای علمی، این پرسش بسیار عمیق و دقیق عقل نیز مطرح خواهد بود که قبل از آفرینش جهان هستی - در آن فضای خالی از کائنات - آن توده از ماده ی بسیار فشرده ی مفروض - از کجا پیدا شده و چگونه از خلاء و نیستی به هستی آمده است؟!!
عقل و عقلای جهان و دانش حکمت آمیزبسیار گسترده ی امروز، اعتراف دارند که در چند میلیارد سال پیش، “کن، فیکون”ی صورت گرفته است که امروز آن را خلقت و خالق آنرا در فارسی، خدا مینامیم یعنی خودآ - خود آمده - خود آفرین. و این قصه سر دراز دارد. با سعدی بزرگ در این معنا هم آواییم که:
“ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم + وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم !
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر + ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.”

Comments
Copyright 2011 by H. M. Rahgosh

Hossein Mansoury pour نوشته:

.

گفتن یا نگفتن : تکلیف چیست ؟
نوشتهٔ ح . م . رهگشا
اخیرا مقاله ئی زیر عنوان ” روئیا و روح ” نوشته ام. داشتم با وسواس از خودم میپرسیدم که چرا چیز هائی میگوئی و می‌‌نویسی که اکثریتی از مردم خلاف آنرا می‌‌پندارند؟ مردمی که از روزگاران کهن همواره نسبت به روئیا و روح، باورهائی داشته و بخش بزرگی از زندگی خود را بر مبنای آن باورها پی‌ ریخته اند. تصادفا در یکی از برنامه‌های تلویزیون آموزشی، یکی از اساتید را دیدم که در باره‌ ی وظیفهٔ انسان در جذب و دفع خوب و بد، سخن میگفت. به فکر افتادم که اگر همهٔ انسانها، بی‌ تفاوت بودند، نه‌ خوب را جذب و نه‌ بد را دفع میکردند، یا درست و نادرست بودن باورهارا، به دستاویز ملاحظات اجتماعی و احترام به باور اکثریت، ناگفته میگذاردند؛ انسان هنوز در غارها زندگی میکرد!
“اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است + به وقت مصلحت آن به‌ که در سخن کوشی
دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن + به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی”
یکی از اساتید من در معرفی خود نوشته بود: ” من آنقدر نادان نیستم که خود را دانا بدانم و نیز آن دانائی ندارم که اقرار به نادانی توانم. ” یعنی‌ نادانسته نگفتن، اقرار به ندانستن و اظهار ” نمیدانم ” خود رمز دانائی و شجاعت اخلاقی است. خیلی‌ کم هستند آنان که بدانند که نمیدانند. به گفتهٔ سعدی: ” نادان را به از خامشی نیست و اگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی. ”
بیشتر نابسامانیها، انحرافات فکری، اوهام، خرافات، گمراهی و بدبختیها ئی که در جهان هست، ناشی‌ از ندانستنها و خود را دانا دانستنها است. کتابها در چندین مجلد و به زبانهای گوناگون می‌‌نویسند و ساعتها سخن میگویند یا از سخنان و آثار دیگران نقل میکنند در حالیکه عقل سلیم نه‌ آثار و بیانات خودشان را می‌‌پذیرد و نه‌ صحت بیانات منقول آنانرا تصدیق میکند.
باورهای نادانسته و نسنجیده ئی که بر زندگی امروز انسان - در این عصر دانش و بیداری - سایهٔ تاریک و سیاه بی‌ دانشی افکنده اند، معمولا مفروضات بسیار قدیمی مدعیان دانائی هستند که هنوز بعد از هزاران سال نه‌ تنها اثبات نشده و صورت علمی نیافته اند بلکه انتظار نمیرود تا هزاران سال دیگر به مرزثبوت و واقعیت برسند. چه میشد اگر نادانسته نمی گفتیم و نمی نوشتیم ؟
“سخندان پرورده مرد کهن + بیندیشد آنگه بگوید سخن”
سخن اگر عاقلانه ومنطقی و اگر از حیث معنا و نتیجه، مفید و مبین مقاصد مفید و مطلوب جوامع روشن بین امروز باشد، خود یک تکلیف است که لزوما و ناچار باید گفته شود وگر نه‌ مصلحت است که ناگفته بماند.
در گذشته کسانی بوده اند و امروز هستند که مصالح کلان جمع را فدای منافع و مطامع ناچیز خود کرده اند یا میکنند و چنانکه بزرگان علم و ادب، جمعی را به خود جلب و پیرو خویش ساخته اند، جهال و سود جویان نیز، سایهٔ شوم خود را بر دل و جان ساده دلان افکنده، افکار پوچ و اوهام را در ضمیر آنان متمکن ساخته اند که آنچه در زیر میخوانیم اندکی از بسیار و مشتی از خروار است.
من از آغاز استخدام تا چند سال در دهات جیرفت خدمت میکردم. در آنجا امور بازرگانی داد و ستد به صورت پیله وری انجام میگرفت. پیله وران کاسبان و معامله گران کم سرمایه و دوره گردی بودند که از شهرهای دور و نزدیک لوازم و مایحتاج کشاورزان، باغداران و روستائیان را میخریدند و در روستا به آنان میفروختند. پول نبود یا خیلی‌ کم بود. معاملات به صورت پایاپای و جنس با جنس صورت میگرفت. پیله ور قند، چای، پارچه، سیگار، شمع، فتیلهٔ چراغ و، و، و، از شهر می‌‌آورد و به ازای قیمت آن از روستائی پشم، کشک، گندم، روغن حیوانی، خرما، جو، گوسفند و، و، و، میگرفت.
پیله وران از شهر که می‌‌آمدند، اغلب راوی قصه‌ها و افسانه هائی بودند که یا شنیده یا بعضا خود ساخته بودند. شبها را در کنار آتش هیزم که غالبا روشنائی شب و هم گرمای پخت و پز و رفع سرما بود تا پاسی از شب به قصه گوئی و افسانه بافی میگذراندند. محتوای این قصه‌ها و توهم آفرینیهای پوچ، برای روستائیان ساده دلی که هیچ زنگ کدورتی ضمیر پاکشان را آلوده نکرده و از تیرگی باورهای خرافی و مغرضانه بر کنار مانده بودند، نقش بر سنگ بود که هرگز از ذهن روستائی پاک نمیشد.
یادم هست که یکی از پیله وران نخود هر آشی‌ بود. خود را بحرالعلوم میدانست. اسمش کربلائی … بود. در محل او را کله ئی … صدا میکردند. کربلائی که گویا مکتب رفته بود و اندک معلومات قدیمهٔ مکتبی و مقدماتی داشت بطور غیر منتظره ئی استعداد وراجی، قصه سازی و افسانه بافی هم داشت. از کاه کوه میساخت. محال بود که از کسی، چیزی، کتابی، قهرمانی یا هنری سخن به میان بیاید و او در باره اش داد سخن ندهد. فعل منفی ” نمیدانم ” در قاموس زندگی او راه نیافته بود. تکیهٔ کلامش این بود، ” هو بورک الله، مو نو میگی‌!؟ مو تا اون سرشم خونده م ” یعنی عجبا!! تو از دانش من شکّ داری؟! من سر تا سر این قضایا را میدانم!! (( با سخن استاد عالیقدر من مقایسه کنید!! ” ببین تفاوت ر‌ه از کجاست تا به کجا؟ ” ))
کربلائی خوابگزار هم بود. کافی‌ بود مردی بگوید مثلا آب روان در خواب دیده است. آن وقت دریای دانش کربلائی موج میزد :” هو بورک الله !! آب جاری ورود روشنائی و برکت است. مسافری خوش قدم بر تو وارد خواهد شد. بزودی پدر میشوی. فرزند نو رسیده، چراغ دل تو و روشنائی خانه ات خواهد شد. ارواح طیبه به زندگیت حلول خواهند کرد. چنین میشود، چنان خواهد شد.” آسمان و ریسمان بود که بهم می‌بافت. کربلائی از روح، عوالم روحانی و از سیر ملکوتی ارواح سخن میگفت. کم مانده بود که احضار ارواح هم بکند.
روستائیان کم کم کربلائی را همچون یک راهنمای دانشمند، باور کرده بودند. برای آنان که هرگز شهر را ندیده و از مدارس جدید و علوم تازه چیزی نشنیده بودند، او استاد دانائی بود که از فرش تا عرش میدانست. حتی برای ثبت نام فرزندانشان در مدارس دولتی که بتازگی به همت خان مالک و اقدامات فرهنگی او، دایر شده بودند، با کربلائی مشورت میکردند. اما او با درس خواندن دهاتیها و بگفتهٔ خودش با این قرتی بازیهای شهری، مخالف بود. میگفت در شهر از این مدرسه‌ها زیاد دیده است، بد آموزی دارند.
هرگز از یاد نمیبرم که در همان روزها، روحانی دانشمند، مرحوم استاد حسینعلی راشد، در برنامهٔ رادیوئی پنجشنبه شبهای خود، بارها به همهٔ خانواده‌ها تذکر میداد که فریب شیادان را نخورند و با این طرز تفکر غلط که مدارس جدید را غیر مفید میخوانند، مبارزه کنند. میفرمود: کاری نکنید که ازتان فیلم بگیرند و در جاهای دیگر به عنوان آثار توحش نشان دهند، چنانکه از دیگران به ما نشان می‌‌دهند. اما در تمام روستاهای آن حدود، جز من و خان مالک - که مردی مترقی و نسبت به رعایا نیکوکاربود - هیچکس رادیو نداشت.
پارسال یکی از روستائیان آنجا گفت: چند سال پیش کربلائی مرده است و ما هنوز از روح پرفتوحش مدد میجوئیم. زهی جهل و خسران!! که در عصر ماهواره و اینترنت، کسانی باشند که مردهٔ کربلائی بی‌ دانش، راهنمای زندگی آنان باشد. کسانی که امروز غالبا خود تحصیلات دانشگاهی دارند و مانند آنان که در خواب راه میروند، مسیر خود را گم کرده اند.
“چاه است و راه و دیدهٔ بینا و آفتاب + تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراه میرود + بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش”
با اجازه سعدی، از هر که مسئول بیداری مردم جهان است خواهش می‌کنم: مگذار تا بیفتد و ….. !!

Comments
Copyright 2011 by H. M. Rahgosha

ﻣﺴﻌﻮﺩ نوشته:

ﺳﻼﻡ
ﺩﺭ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﭼﻬﺎﺭﻡ “ﻋﺼﺎﺭﻩ ﻧﺎﻟﯽ” ﺩﺭ ﮐﺘﺐ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ “ﻋﺼﺎﺭﻩ ﺗﺎﮐﯽ” ﺩﺭﺝ شﺩﻩ ک ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﮐﺪﻭﻡ ﺩﺭﺳﺘﻪ
ﺩﺭ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺑﻴﺎﺕ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﺼﺮﻉ ﺩﻭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ :

ﻗﺴﻴﻢ ﺟﺴﻴﻢ ﺑﺴﻴﻢ ﻭﺳﻴﻢ
ﮐﻪ ﻧﺴﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﺴﻴﻢ ﻧﻮﺷﺘه ﺑﺸﻪ
ﺑﺎ ﺳﭙﺎﺱ

ادبیات نوشته:

املاء صحیح کلمه اردی بهشت به همان صورت جدا است.

سجّاد نوشته:

در بیت پنجم با این بیت شعر پروین اعتصامی که می‌گوید:
ما که دشمن را چنین می‌پروریم دوستان را از نظر چون می‌بریم؟
ارتباط معنایی وجود دارد

Hossein Mansouripour نوشته:

بی تردید سخن سعدی درمنتهای فصاحت وبلاغت است واین “قولی است که جملگی برآنند”.اساتید ادب و سخن بکرات در تعریف بلاغت نوشته و گفته اند که اگر سخن فصیح و شیوا وافی بمقصود باشد و بمقتضای حال و مقال بیان شود طبعا بلیغ هم خواهد بود. یعنی فصاحت و بلاغت در سخن وآثار ادبی لازم و ملزوم یکدیگرند.در گلستان شیوه ی سخن گفتن سعدی چنان است که بیان منثور خود را با قطعه ای منظوم- مرکب از دو بیت یا بیشتر- به انسجام و بلاغت کا مل میرساند.
باسلام و احترام بسیار توجه متصدیان محترم سایت ارزشمند گنجور را به نکته ای معطوف میدارم.در جمع آوری بخشهای منثور و منظوم گلستان بعضا تلفیق و انسجام کلام سعدی – چنانکه باید – مورد عنایت و دقت قرار نگرفته است. مثلا در بخش۷۲ از باب هشتم ( در آداب صحبت ) فقط بذکر یک بیت از آن مقال اکتفاء شده است در حالیکه صورت کامل آن در تمام چاپهای گلستان بشرح زیر مضبوط است.
” خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب- دارو بگمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن- عالمی را پرسیدند چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم؟ گفت بدانکه : هرچه ندانستم پرسیدن آنرا ننگ نداشتم “”". . ” امید عافیت آنگه بود موافق عقل + که نبض را به طبیعت شناس بنمائی ” ” بپرس هرچه ندانی که ذل پرسیدن + دلیل راه تو باشد به عز دانا ئی “

ali نوشته:

یاد کتاب فارسی اول دبیرستانم افتادم……………دمتون گرم ……….. خسته نباشید

حمید رضا گوهری نوشته:

زهی برشکرستان وگلستان استاد سخن
اول قطعه ای که در ۳ - ۴ سالگی بفرمودۀ مرحوم پدرم ودوستانش ازبرکردم دیباچه گلستان سعدی بود ویادش بخیرکه نازشستم یک سه چرخۀ قرمزرنگ بود .

امین کیخا نوشته:

اگر من مسئول و کاربدست بودم فرمان می دادم که گلستان را کتاب اخلاق بکنند و بیاموزانند ! به همه نونهالان !

امین کیخا نوشته:

البته آرام و بی پس گردنی!

امین کیخا نوشته:

اموزش اخلاقی چنانچه برای شما انجام شده با مهربانی و بردباری است . ولی فرزندان ما شوربختانه سهراب را نمی شناسند ! سوپرمن را می پرستند! مرد عنکبوتی آری ولی بیژن نه ! خون به دلم !
ولی از همه بیشتر فرهنگستان زبان فارسی ازارم می دهد ! از بیکارگی و کند اندیشی !

امین کیخا نوشته:

حمید رضای بزرگوار درود به شما

شمس الحق نوشته:

درود بر شما امین کیخای دانا واگرمایل بودی به این پرسش من پاسخ گوی که دکتر امین کیخا وامین کیخا دو نفرند یا یک تن . حمید رضای احقر

امین کیخا نوشته:

شمس الحق عزیزم بله من کارازموده کودکان هستم .

شمس الحق نوشته:

دکتر جان
شما اینهمه ادب از که آموختی امین کیخای عزیزم

ساسان نوشته:

بین ۵۵ و ۵۶
نزهت ناظران درست است
بجای نزهتناظران !!

ساسان نوشته:

بیت ۵۲
لآلی ؟؟
آیا منظور لعلی است؟

شمس الحق نوشته:

نه ساسان جان لآلی بر وزن جلالی متشکل از حروف [ ل آ ل ی ] لآلی جمع لؤلؤ بمعنی مروارید درخشان است . بصورت لئالی هم نوشته میشود . شاعر دراین مصرع قطره های شبنم را بر برگ گل سرخ به دانه های مروارید تشبیه کرده که درنور آفتاب صبحگاهی می درخشند .

سعید نوشته:

من هم فکر میکنم بیت ۵۲ یعنی بر روی گل سرخ شبنم ایجاد شدهدمانند خوبرویی که از عصبانیت صورتش عرق کرده است اما نغز اینکه لاله از کلمه لال یا همان لعل از زبان سانسکریت گرفته شده است که به معنی قرمز میباشد و به همین مناسبت گل لاله را لاله نامیده اند البته نام علمی آن tolip یا tolipeهم از واژه تولبند است به معنی پیشانی بند یا عمامه که به خاطر شباهتهایش با عمامه این نام را گرفته که از فارسی به ترکی رفته و بعد هم اروپا .با یادی از دوست خوبم امین کیخا که امیدوارم نوشته های مرا دلیلی بر بی غیرتی ام ندانند چرا که فکر میکنم بایدعلیرغم دلشکستگی ایتاد و بود و نوشت و ترک میدان نکرد و آگاهاند ولو اینکه یک نفر یاد بیرد و بفهمد و تو را بپذیرو و سپاس دارد ..

سعید نوشته:

با پوزش ایستاد به اشتباه ایتاد نوشته شده و بگیرد بیرد و بپیذیرد بپذیرو!

شمس الحق نوشته:

[برگل سرخ از نم اوفتاده لآلی]
یعنی شبنمی که بر گل سرخ نشسته همچون مروارید درخشانست . سعید جان این معنی مصرع اول است ک دوستمان سؤال کرده بود آیا لآلی یعنی لعل و ازهمان طریقی دچار سوء تفاهم شده بود که حضرتعالی . ازطرفی جنابعالی مرقوم فرموده اید که [ من هم ] فکرمیکنم یعنی برگل سرخ شبنم ایجادشده . این [ من هم ] شما اینگونه القا میکند که گویا هر دو نفرمان در معنی مصرع اول اشتراک نظر داریم که چنان نیست و حضرتعالی به مهمترین بخش این مصراع که واژه [ لآلی ] باشد و اتفاقاً سوال آقای ساسان هم جزآن نبود توجه نفرمودید و درعوض به معنی مصرع دوم پرداختید که ازفرط روشنی نیاز به معنی کردن ندارد وسپس پرداخته اید به آنچه که بنظر شریفتان نغز است وآن گل لاله است که رنگش قرمزاست وبرحسب اطلاعات شما از واژه لعل گرفته شده که آنهم قرمز رنگ است . تنها واژه ای که به آن اشاره نفرموده اید و کلمه کلیدی این شعراست و مورد سؤال آقای ساسان قرار گرفته است لغت لآلی است که چنانکه عرض شد جمع لؤلؤ به معنی مروارید درخشنده است . ارادتمند شما

سعید نوشته:

سمس الحق جان شما کاملا درست میفرمایید اما امروز صبح از شدت مسرت و به قول دوستان خرمی بازگشت شما به گنجور اصلا نمیدانستم چه مینویسم و البته اشتباهات تایپی متعدد هم گواه بر این امر است .از اینکه دیر پاسخ دادم پوزش می خواهم چون در محیط کارم دسترسی به اینترنت ندارم .

سعید نوشته:

شمس االحق جان!

Hossein Mansouripour نوشته:

چهارده مقاله:رهگشای مسیر دانائی
دوشته ی ح .م .رهگشا

Hossein Mansouripour نوشته:


علیرضا پیشگو نوشته:

با سلام.قسمتی از دیباچه ی سعدی به خط استاد مجتبی ملک زاده رو براتون آپلود کردم لذت ببریدhttp://up6.ir/3Ysw

Hossein Mansouripour نوشته:

دوستان خوب گنجوری،درود برشما:وبسایت بسیار ارزشمند گنجورکه میتواند فرهنگستان کامل ادب فارسی وعرصه ی شناخت افتخارات ادبی ما شود خیلی محترمتر ازآنست که میدان مبارزه ی سلیقه های شخصی وغالبا بی نتیجه ی ما شیفتگان ادب سرزمین ایران گردد.بهتراست که با استفاده از این سایت گرانبها بر معلومات ادبی خود ودیگران بیفزائیم وازشاعران ونویسندگان محترم میهن گرامیمان،آنچه را که می پسندیم فراگیریم واجازه دهیم تا دیگران آنچه را که میپسندند فرا گیرند.مثلا بنده غزل آبدار وزیبا ی استاد شهریاربا مطلع”تا کی در انتظار گذاری بزاریم + باز آی بعد از آنهمه چشم انتظاریم” را با آن مضامین عالی ودلنشین میپسندم وتمام غزل را همسنگ غزلهای ارزنده ی حافظ _ شاعر آسمانی ایران _میدانم
در ایامی که هنوز درس میخواندم،استاد ادبیات من که خود ازشاعران معاصر وبسیار معروف بود باشعر نو مخالف بود.یک روز قطعه شعر نو”سلام به انشتین” از استاد شهریار را به حضرت استاد ارائه کردم،پرسیدم نظرتان در مورد این شعر چیست؟فرموداینکه شعرنیست!گفتم این شعرنو از استاد شهریار است،فرمود من به شخص کار ندارم اینکه توبعنوان شعر ارائه میکنی از هرکه باشد،مزخرف است.

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

چهارده مقاله:رهگشای مسیر دانائی

————————————————- ————————————————–
پیشگفتار
زندگی امروز با حضور علوم جدید و دستاوردهای علمی و تکنیکی جاری، ورود تخیل و توهمات پوچ را به حیطه ی حیات انسان، جایز نمیشمرد. درست است که اوهام و خرافات ناشی از تخیلات واهی در زوایای زندگی آدمی راه یافته اند و هستند و”هرکه آمد بر آن مزیدی کرد تا به این غایت رسید” اما نباید باشند. اما حضورشان در زندگی مردم جهان مجاز نیست. این فتوای عقل، علم و منطق است. در زمانیکه تلسکوپهای نیرومند، کره ی زمین را در فاصله ی شش میلیارد کیلومتری بصورت نقطه ای آبی رنگ، معلق در فضای لایتناها نشان میدهند و هرکس میتواند - بیاری اینترنت - بشرح ویدئوئی خدمات دانشمندان در این زمینه ی علمی بنگرد و گوش دهد، دیگر نمیتوان پذیرفت که انسانهای متوهم در توهمات خود، صادقند.اصولا توهمات پدیده هائی نیستند که موضوع بحث صداقت یاعدم صداقت قرار گیرند.معمولا پوچ اندیشیها،هیچیها،نیستیها وخیالات واهی را”توهمات”مینامیم.ازنیست ونیستی چه انتظاری توان داشت؟.که حکما گویند:نیستی،نیست بود درهمه حال!متاسفانه بتجربه دریافته ایم وبالعیان دیده ایم ومیبینیم که مثلا توهم پوچ وبی محتوای “برتری نژادی فلان ملت برملتهای دیگر”را آنقدر ارج واعتبار مینهند که برای آن جنگ بین الملل،کشتار انسانها وتخریب ایالات و ولایات راه می اندازند ومیکنند آنچه نباید بکنند.ازاوهام وافسانه ها تاریخ میسازند وامروز به تاریخها وافسانه های موهوم وبی پایه ی خود افتخار میکنند!آه از گمراهی!!آه

این حقیقت را نیز باید بدانیم که تخیلات همیشه پوچ و بی مصرف نیستند. خلاقیتهای هنری که خاستگاهشان نفس تخیل است، ازاین قاعده مستثنایند. ازضرورتها و نیاز امروز جهان است که هنروران و آنان که در تولید هنر و مشاغل هنری فعالند همواره مترصد آن باشند که در خلاقیتهای خود، عناصر تعقل و تفکر منطقی را نیز ملحوظ و منظور دارند. پا ازحد مجاز و مفید فراتر نگذارند. در شعر، ادب، موسیقی، نقاشی، سینما، تآتر، انیمیشنها و برنامه های ادبی و هنری که ترتیب میدهند، تا آنجا به تخیلات اجازه ی فعالیت دهند که از مرز مجاز تجاوز و تخطی نکنند. ازبدآموزی، به غلط افتادنهای افکار، اذهان، باورها و از افراط و تفریط در هر زمینه و پدیده ی هنری پرهیز شود. در رمانها، داستانها و افسانه هائی که بضرورت ساخته یا مقالاتی که نوشته میشوند، چشم عقل و مقررات علمی و منطقی را بر جوانب هنری آن آثار، بیدار و هوشیار بدارند.

از گذشته های دور در آفرینشهای ادبی به ویژه در هنر شعر و شاعری، صنعت غلو و اغراق، از صنایع برجسته ی بدیعی و مطلوب طبع ادیبان و همه ی آنان شناخته شده اند که در اعماق دریای معانی و زیبائیهای ادبی غوطه ورند. آنان که بین خوب، بد، مفید و مضرآثار تفکیک میکنند و ملیح را از قبیح باز میشناسند. صنعت اغراق در شاهنامه که زائیده ی تخیل والای فردوسی بزرگ است، به وفور اعمال شده است.

!که گفتت برو دست رستم ببند؟ + نبندد مرا دست، چرخ بلند”
“!!که من از گشاد کمان روز کین + بدوزم همی آسمان برزمین

اما این پسند قریحتی و طبیعی که در ادب و هنر بچشم میخورد، نمیتواند مجوز آن باشد که هر گوینده یا نویسنده ای، صنایع زیبای بدیعی را دستاویز مطامع فردی یا جمعی کند و در معرض اغراض منحط
شخصی قرار دهد. نمیدانم این بیت نازیبا از کیست؟
“!نه کرسی فلک نهد اندیشه زیرپا + تا بوسه بررکاب قزل ارسلان دهد”

“گردو گرد است اما هر گردی گردو نیست”
“میان ماه من تا ماه گردون + تفاوت از زمین تا آسمان است”————————————————مقاله ی یکم

-علوم جدید :بزرگراههای معرفت

نوشته ی: ح . م . رهگشا
“نه در مسجد دهندم ره که رندی + نه در میخانه کاین خمار خام است!
میان مسجد و میخانه راهیست + غریبم، عاشقم، آن ره کدامست؟”
چند روز پیش در جائی، عنوان شعار گونه ئی را دیدم که درشت بر پرده ئی نوشته شده و در منظر همگان قرارگرفته بود: (( پایان عصر حیرت فلسفی و آغاز عصر معرفت علمی)). اولا عقل سلیم برای حیرت فلسفی، عصر خاص و پایان عصر نمیشناسد. خلقت جهان و موجودات همیشه برای حکیمان و متفکران، موجب تحیر فلسفی بوده و خواهد بود. فرهنگ فارسی معین، در تعریف و معنای فلسفه و فیلسوف،نوشته است: “فلسفه یا حکمت؛ علم به حقایق موجودات به اندازه ی توانائی بشر است و فیلسوف یا حکیم کسی است که در همه ی علوم نظرمی افکند و از آنچه تحت احساس و ادراک او قرار میگیرد، روشی جهت کشف حقایق کلی،اتخاذ میکند.” پس معنای حیرت فلسفی در شگفت ماندن و متحیر شدن فیلسوف و حکیم از حکمت طبیعی و آفرینش جهان هستی است و معنای درس فلسفه و حکمت؛کنجکاوی در امور خلقت و مخلوقات است.
یکی از مخلوقات بسیار حیرت انگیز، نامرئی، اما همیشه موجود و جاری در همه ی ذرات وجود (طبیعت) است. در جهان طبیعی، هیچ نقطه ئی از حضور طبیعت خالی نیست. طبیعت، اول ما خلق الله و خدمتگزار صدیق خلقت است!! چنانکه میبینیم و استنباط میکنیم؛ هرچه در جهان هست ومصنوع انسان نیست، طبیعی است. یعنی ساخته و پرداخته ی طبیعت است. اگر از تمام آنچه در جهان هست،فقط انسان را در نظر بگیریم؛ آیا در تمام وجود انسان، چیزی هست که خلقت آن، موجب حیرت نباشد؟! اعضاء و جوارح، کارکرد قلب، دید و نگاه چشم، شنیدن گوش، ادراکات، دریافتها، انعکاسهای فکری و ذهنی، تمایلات و کششهای عاطفی و عشقی، زبان سخنگوی و اینکه چند میلیارد سلول زنده ی دائما فعال، وجود یک انسان را میسازند، همه و همه حیرت زا و موجب شگفتی هستند!! آیا آفرینش این بینهایت موجود جاندار و بی جان که همه با هم، کائنات را تشکیل داده اند، سبب حیرت آدمی نخواهد بود؟! آیا فلسفه ی خلقت و حیرت فلسفی، پایان خواهد داشت؟! لا و الله !
“از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود+زنهار از این بیابان وین راه بینهایت!”
ثانیا هیچکس نمیتواند انکارکند که تقریبا از دو قرن پیش درجهان،خورشید تابناک علوم جدید با رونق بسیار، طلوع و درخشیدن آغاز کرده است. این جهش علمی در همه ی نقاط جهان نمایان است و تکنولوژی حیرت آور ناشی از آن، جریان زندگی انسان را دگرگون و مترقی ساخته است. گسترش دانش در پزشکی، داروسازی، ارتباطات، صنایع بزرگ رفاهی، ماشینهای زمینی، هوائی و سفاین فضائی، خدمات ماهواره ئی و کامپیوتری، جریان بسیار مفید اینترنت و، و، و، را در حدی محیر العقول، مشاهده میکنیم. متاسفانه با همه ی شتاب روزافزونی که گسترش علم در این سالها داشته است، هنوز معرفت علمی چنانکه باید در همه ی مردم جهان پیدا نشده و این عیب بزرگ زمان ماست که بی تردید موجب خسران فراوان خواهد بود. این نقیصه ی بزرگ از آنجا ناشی میشود که انسانیت هنوز از خواب سنگین اوهام و خرافات چند هزارساله بیدار نشده است که امواج متلالا دانش با هجوم برافکار و عقول آدمیان، فرا رسیدن عصر بیداری و معرفت علمی را فریاد زده اند. در زمانی که انسانیت هنوز در خم یک کوچه از فلسفه ی (بود و نبود - هستی و نیستی) سرگردان مانده و به دامن خرافات گریخته است، دست نیرومند و روشنگر علم، پرده های سیاه جهل و کم دانشی را در هفت شهر بی خبری و نا آگاهی، کنار زده و عصر معرفت علمی را اعلام داشته است.
اگرچه اقلیتی از انسانها - آنان که دانشمندان و روشن بینان جوامع انسانی هستند - به درستی پیغام دانش را شنیده و با تکیه بر آن بتدریج فناوری بسیار پیشرفته را آفریده اند، اما اکثریت مردم خام اندیش و کم دانش، رمز شناخت این جهش علمی را در نیافته اند. فیلسوفان که معلمان بزرگ انسانیت در گذشته بوده اند و امروز باید باشند، همواره کوشیده اند تا پرده های تاریک کج اندیشی واوهام پناهی را درتمام جوامع انسانی، کنار بزنند و حقایق را عریان در اختیار مردم گذارند. اما چون انسانیت - خلاف امروز- با دانشهای پیشرفته، فاصله ی بسیار داشته است، تلاشهای فراوان آنان در مرحله ی حرف، سخن، نوشته و کتاب باقی مانده، عملا “گره از کار فروبسته ی ما نگشوده است.” نوشته ها و آثار فلاسفه و محققان اعصار گذشته - با آنکه بسیار زیاد هستند - میزان تاثیرشان در بیداری افکار خیلی کم بوده و درقبال عوامل گمراه کننده و توهم آمیز، مقاومت چشمگیر نداشته اند. چنین است که میبینیم دامنه ی نا آگاهیها و کج اندیشیها، هنوز درجهان انسانیت گسترده است.
خوشبختانه امروز مانع بزرگ “عدم دانش کافی” ازسرراه فلسفه برخاسته است. بشریت بزرگراه گسترده ی دانشهای روز را در اختیار دارد. میتواند با بهره گیری ازعقل ومنطق در پهنه ی وسیع علم، فعالیت کند تا به عمق ادراکات فلسفی برسد و بسیاری از حقایق آفرینش را با آزمایشهای علمی دریابد و ارائه کند. چنانکه گالیله و دیگر دانشمندان پیش و بعد از او در قبال باورنادرست پیشینیان خود کردند و تئوری مرکزیت “سیاره ی زمین” را از آنان، نپذیرفتند. انسان امروز، باید با استفاده از امکانات علمی موجود، بکوشد تا “یافتن” جای “بافتن” را بگیرد. از فلسفه بافی آزاد و فقط حرف زدن و نوشتن بی مدرک اجتناب کند.
فیلسوفان گذشته،غالبا مستند به گفته ها و نوشته های بی مدرک فیلسوفان پیش از خود یا معاصر خود و نیز با رد یا قبول تئوری آنان، سخن گفته اند که بعضا منجر به تناقض گوئی شده و جدل فلسفی را دامن زده اند. سعدی، شیخ الاسلام شاعران و نویسندگان ایران در یک بیت ساده، پرسش و پاسخی را مطرح میکند که خواننده را برسر دوراهی تردید معطل میگذارد.
“که گفت بر رخ زیبا نظر خطا باشد؟+خطا بود که نبینند روی زیبا را!”
اگرچه ظاهرا ذکر مثال از یک بیت معروف، نسبت به مفهوم گسترده ی این مقال، “قیاس مع الفارق” است اما بالاخره همین اشاره ی اندک؛ مراتب تناقض و دوگانگی دربرخی آموزه های فلسفی را نشان میدهد و میتواند مرهم تسکینی برزخم حیرت همه ی کسانی باشد که میان مسجد و میخانه، راهی میجویند. انسان نمیتواند از سوئی در تاریکی اوهام و خرافات باز مانده از قرون گذشته، زندگی کند و از جهتی در نور خیره کننده ی علوم امروز، روزگار گذراند. اذهان مترقی منور به دانشهای جدید، تشنه ی دانستن حقایق علمی حکمت هستند. میخواهند از گرداب گمگشتگی و سرگردانی و از غرقه بودن در اقیانوس توهمات و بافته های مغرضانه، به ساحل امن و آرام معرفت برسند. دستشان را بگیریم.
“صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه + بشکست عهد صحبت اهل طریق را !
گفتم میان عابد و عالم،چه فرق بود؟+ تا اختیار کردی از آن، این فریق را !
گفت آن گلیم خویش برون میبرد زموج+وین جهد میکند که:بگیرد غریق را”

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body
روئیا و روح

چند سال است که من جاسوسانه،خواب دیدنهای خودرا تعقیب میکنم تابدانم رویا چیست و چه اثری در حال و آینده ی من یا خبری برای من و دیگران دارد.از کسان بسیار درباره ی صحت تعبیر خوابشان شنیده ام اما از رویاهای خود هرگز اثری در بیداری ندیده ام و “شنیدن کی بود مانند دیدن”. کسانی هستند که رویا را پیشگوئی می پندارند و به رویای خود و دیگران استناد میکنند.خوابنامه می نویسند و مردم را به آینده ی خوب مژده یا از آینده ی بد، هشدار می دهند.
هنگامیکه دانش آموز کلاس چهارم یا پنجم ابتدائی بودم،یکی از همکلاسانم خوابنامه ئی به من داد که صد نسخه از آن بنویسم،به او بدهم تا پدرش در شهر پخش کند و گفت برای نویسنده ثواب بسیار ثبت خواهد شد. و من مشتاقانه نوشتم.یک روز از دفتر دبستان احضارم کردند. پلیس بلند قدی که منتظرم بود با تعجب از مدیر پرسید،همین پسر کوچولوست؟!(آخرمن خیلی کمتر از همسالان و همکلاسانم رشد کرده بودم). سپس نگاهی به سرتاپای من انداخت،دستم را گرفت و گفت برویم. یعنی دستگیرم کرد. دردفتر شهربانی افسر پلیس، یک نسخه ازخوابنامه را نشان داد و گفت این خط توست؟ بله آقا! چند برگ نوشته ئی؟ صد برگ آقا! بچه ی فضول، میدانی چه فتنه ئی بر پا کرده ئی!؟ چرا نوشتی؟ برای ثوابش آقا! آن وقت گوش مرا بشدت مالاند و با یک پس گردنی جانانه گفت: ثوابش را گرفتی، حالا گورت را گم کن، دیگر از این غلطهاهم نکن. با چشم اشکبار دیدم، تقریبا تمام نسخه های خوابنامه روی میزش بود.
اما متن خوابنامه: ” اخطار ! اخطار ! :خادم مسجد مدینه، در شب جمعه ی گذشته در خواب دیده و شنیده است که قیامت همین روزها بپا خواهد شد. مردم بیدار باشند. درآن روز آفتاب از مغرب طلو ع و به مشرق غروب خواهد کرد. طوفان و گردو خاک بسیار برپا میشود. خورشید میگیرد. روز روشن چون شب تار خواهد شد. مردم صدقه و خیرات را فراموش نکنند. و، و، و.”
امروز که دانش و عقل تکامل یافته ی انسان با کمک آلات و ابزار علمی و فنی، وقوع گرما، سرما، برف، باران، سیل، طوفان، خسوف و کسوف را از مدتی پیش - حتی با ذکر دقایق و لحظات وقوع - خبر میدهند، دیگر از پیشگوئی خواب، خوابنامه و خوابگزار، چه نتیجه ئی میبریم؟! آیا اکثریتی از خوابگزاران کم دانش، مانند کف بینان و طالع نگران، قصه سازی و اوهام پردازی نمیکنند؟
انسانها از جهات عاطفی و روانی باهم تفاوت دارند و طبعا خواب دیدنها و رویاهای آنان نیز متفاوت است. با اینهمه یک چیز ثابت و لایتغیراست و آن اینکه رویا مربوط به گذشته و مسبوق به سابقه است. هرگز از آینده خبر نمیدهد. هیچکس پیش از اختراع تلفن، هرگز در خواب ندیده است که تلفن خانه یا اداره اش زنگ بزند و او گوشی را بردارد، مکالمه کند. چون درگذشته ی انسان تازمان اختراع تلفن، سابقه ی ذهنی از چنین دستگاهی با گوشی و کاربرد آن وجود نداشته است. یعنی رویا هیچ تعبیری برای آینده ندارد و معمولا آینده در خواب پیش بینی نمیشود.
اگر گاهی آنچه را که در خواب می بینیم، پس از آن بصورتی مفهوم و معقول، در بیداری هم محقق شود، مطمئنا آن خواب دیدن، انعکاسی از آرزوها و خاطراتی شدنی، ممکن و دست یافتنی از گذشته ی نزدیک به زمان خواب است که پیش از خوابیدن در ذهن و روح ما بوده است و پس از آن تحقق یافته است. آری اینگونه از خواب دیدنها را “رویای صادقه” مینامند و ممکن است که تعبیر و تفسیر هم داشته باشند. مفسران و خوابگزاران دانا و روانکاو، میتوانند آنهارا باز شناسی و تعبیر کنند.
آنچه به رویا دیده میشود غالبا مخلوطی و معجونی نامفهوم، درهم و مغشوش است از آنچه برشخص در بیداری و در طول سالهای زندگی او گذشته است و تصورات و خاطراتی تلخ و شیرین در زوایا و کنه حافظه ی وی بجای گذارده است.
حادثه ها و اتفاقات مربوط به گذشته های دور، یا در خواب دیده نمیشوند یا بصورتهای بسیار مبهم و فرار ظاهر و محو میشوند. آنکه نسبت به کسی خوشبین است وی را پس از مرگش در بهشت به خواب میبیند و اگر بد بین است در جهنم. خواب چیزی نیست که به کسی الهام یا از غیب به او تلقین شود. مائیم که با افکار و آرزوهایمان می خوابیم و همانهارا بصورتی در خواب می بینیم. البته هرکه بخوابد، خواب میبیند چون مغز او در حین خواب مانند قلب، ریه، کلیه و دیگر اعضای بدنش، فعال است اما مغز خفته، خواب آلوده است و آنچه میبیند و نشان میدهد، در حد هذیان است.
زیگموند فروید، روانپزشک و محقق دانشمند که درباره ی رویا و تعبیر آن، آثار برجسته دارد و خود از این جهت شهره ی آفاق است، در صفحه ی ۴۵۶ پایان کتاب “تعبیر خواب و بیماریهای روانی - ترجمه ی آقای دکتر ایرج پورباقر” از خود میپرسد که “بالاخره آیا رویا میتواند از آینده خبر بدهد؟” و خود پاسخ میدهد که : “این سوال قابل طرح نیست. بهتراست بگوئیم که رویا از گذشته خبر میدهد. زیرا همه ی رگ و ریشه ی آن از گذشته است.”
اما روح یا جان، موجی است جاری و طبیعی در جسم آدمی و جانوران زنده که خود نامرئی و ناپیداست اما آثار آن، پیدا و محسوس است. ادراکات، عواطف، عقل، فکر، هوش، حافظه و دیگر نفسانیات در انسان و حیوان، همه آثار بارز روح و علائم زنده بودن هستند، چون فقط با جسم زنده و جاندار همراهند. مرده تا در این دنیاست، هوش و ادراک ندارد.
روح، علی رغم آنچه برخی پنداشته اند، عنصری مجرد و جدا از جسم نیست که از بیرون جسم در آن حلول کند یا هنگام مرگ از آن خارج گردد. روح در نطفه و درجسم بصورت طبیعی تولید میشود. یعنی نطفه ی ذره بینی، موجود زنده ی مرکب از جسم و روح است. روح در نطفه همراه با جسم جنین متکامل میگردد. جسم را زنده و متحرک میدارد، سپس همزمان با مرگ جانور در جسم محو میشود. روح مجرد و جدا از جسم هیچ مفهومی ندارد.
نتیجه ی کارکرد قلب که خون را در رگها میچرخاند و سلولهارا تهویه و تغذیه میکند و نیز نتیجه ی تلاش مغز، اعصاب، اعضاء، جوارح و اجزای بدن، زنده ماندن و حرکت مواج روح در جسم است که همان زندگی است. (روح =موج زندگی)
اگر قلب از ضربان باز ایستد، خون از جریان میماند. پس تولید روح یا زندگی در جسم متوقف میشود و شخص یا حیوان میمیرد. درلحظات اولیه ی مرگهای ناشی از سکته ی قلبی، اگر خون همچنان گرم و سلولها زنده مانده باشند، ماساژ قلب میتواند شخص را به زندگی باز گرداند. ماساژ و مالش دادن قلب در مراکز درمانی و پرستاری صورت میگیرد. قلب ضربان تازه میکند. خون گرم دوباره در رگها جریان می یابد. موج روح یا زندگی تازه تولید میشود، و شخص به زندگی باز میگردد.
اتوموبیلی را خاموش میکنیم، نیروی حرکت در موتور محو میشود و چیزی از موتور بیرون نمیرود. اگر سویچ را بچرخانیم، نیروی تازه تولید و اتوموبیل روشن میشود.

Hossein Mansouripour نوشته:

۸ _نقد و انتقاد
نقد وانتقاد
در سالهای پیش، تمام موجودات جهان را به سه بخش جماد، نبات و حیوان تقسیم میکردند و درگفتارهای آموزشی کمابیش، عناصر اربعه: خاک، آب، آتش و باد را اجزاء ترکیب کننده ی آن سه بخش میشناختند. بتدریج و به یاری دانشمندان، انرژیها، گازها، عناصر شیمیایی، امواج نامرئی مخابراتی و انعکاسی، اشعه ی گوناگون اکتشافی، صداها، تصویرها و غیره شناخته شدند و قدم به عرصه ی زندگی انسان گذاردند
دگرگونیهایی که از گذشته تا امروز در زندگی انسان روی داده است، نتیجه ی همین شناختهای دیروز و امروز است که آنهارا به نام “دانش” میشناسیم. امروز آنانکه قلم بدست میگیرند و میخواهند در باب آگاهی یا آموزش دیگران چیز بنویسند، ناچار باید استفاده از دانشهای جدید را نیز در آثارخود منظور دارند

در تابستان امسال یک روز با خانمی هوشمند و محترم که هیچش از پیش نمیشناختم، ملاقاتی داشتم. از رفتار و گفتارش وقار و شخصیت ممتاز یک خانم فرهیخته پیدا بود. میگفت تا کنون سه مقاله از نوشته های مرا خوانده است. تقریبا بی پرده و صریح و در عین حال با کلامی که از فحوای آن نوعی انتقاد نه چندان ملایم استشمام می شد، گفت آقای محترم! من که همیشه کتاب و مقاله میخوانم و خواندن سرگرمی من شده است، در نوشته های شما به مطالبی برخورده ام که تا کنون در جایی نخوانده و نشنیده ام. پرسیدم مثلا؟ گفت مثلا شما از رویا و نادرست بودن تعبیر خواب، از طبیعت و تعریف آن، خلاف آنچه در باور مردم هست، از روح و آمیخته بودن آن با جسم و … نوشته اید و خیلی به آنها شرح و بسط داده اید. دغدغه ی شما چیست؟ میخواهید چه معنایی را توضیح دهید؟! خیلی از نرمگویی و در عین حال از صراحت بیان او خوشم آمد. تشکر کردم و پرسیدم شما خودتان هم مینویسید؟ گفت نه. اما فرض کنید که من هم مقاله نویس هستم. چه فرق میکند؟

گفتم فرق میکند. تا چه بنویسید و برای که بنویسید؟!! “تفاوت از زمین تا آسمان است” اینکه فقط چند مقاله یا کتابهای متعدد بنویسید، خیلی فرق نمیکند. اما هرکه به هرمقدار بنویسد، در حد خود مسوول است حتی اگر فکاهی و جوک بنویسد. آنکه در نوشته های خود، گام در مسیر آموزش فکری همگان می نهد، وجدانا و عقلا در قبال همه ی مردم جهان متعهد است. مسوول است تا معانی و عبارات خود را دقیقا کنترل و مانند معادلات ریاضی، معلوم و مجهول قضایا را معرفی کند
سرکارخانم، من کوشیده ام تا طبیعت را که تا کنون هیچگاه برای آن تعریفی ندیده و نشنیده ام، بر مبنای شناختهای علمی امروز، تعریف کنم. سعی کرده ام همانطور که در فیزیولوژی، جسم انسان را تشریح میکنند و اعضاء و اجزاء را از یکدیگر باز میشناسند و میشناسانند، روح را؛ روح نامرئی اما موجود را که در جسم تمام جانداران زنده هست، هم بر آن مبنا توضیح دهم. اینها بعضی از دغدغه های فکری من بوده است که سالها در موردشان اندیشیده ام و نتیجه ی آن همین دوسه مقاله است که شما خوانده اید. خیلی دلم میخواست، کسانی دغدغه ی شناخت این موارد را که بعضا هنوز هم در من هست، می داشتند، به پرسش ها پاسخ میدادند و مینوشتند تا من مجبور نباشم، خلاف میل خود، از این سیاق مطلب بنویسم یا با کسی محاجه کنم

بسیار کسان هستند که میخواهند حقیقت و تعریف درست و دقیق بعضی از موجودات کمتر شناخته یا ناشناخته را بدانند. هستند کسانی - و البته باید باشند - مانند خیام که میخواهند بدانند که خود کیستند یا چیستند.
دشمن به غلط گفت که من فلسفی ام + ایزد داند که آنچه او گفت نی ام
لاکن چو به این غم آشیان افتادم + آخرکم ازآنکه من بدانم که کی ام؟
خانم خوب، قبول کنید که جهان امروز، جهان پیشین نیست. انسانها کما کان میخواهند بدانند. اما دانشها تغییر یافته اند. دانش انسان تا همین یکصد و پنجاه یا دویست سال پیش، بر شناخت همه ی امکانات و نیروهایی که طبیعت به رایگان در اختیار انسان میگذارد، اشراف نداشته است. انسانهای آن زمان در حال وهوای بی دانشی یا کم دانشی، اگر نمیدانستند یا کم میدانستند، معذور بودند. در این مورد از ایام کودکی خود، خاطره ای دارم.

یک روز با خواهرم که قدری از من بزرگتر بود و با بچه های خاله ام، به باغ بیرون شهر دائیمان رفته بودیم که با بچه های آنها بازی کنیم. به دائیمان آق دایی و به همسر او، زن آقدایی میگفتیم. آن روز تا شب و تا عصر روز بعد آنقدر باران آمد و آنقدر سیلاب در باغ راه افتاد که زن آقدایی به وحشت افتاد. در آن باغ دو سه کارگاه قالیبافی هم بود. چند زن و مرد بافنده که همانجا منزل داشتند، برای دایی ما قالی میبافتند. کارگران به زن آقدایی پیشنهاد کردند که هرچه مس و طاس میراثی در باغ هست، بیاورند و حاضران هریک با چوب یا هروسیله ی دیگر بر آن مس و طاس ها بکوبند و رو به آسمان، ندبه و دعا کنند تا باران بند آید. هیچکس نمی پرسید که این راهنمایی کارگران بر چه معیار و مبنایی قرار دارد؟!! همینکه گفته شده است پس درست است و باید انجام داد!!؟ برای ما که بچه بودیم، شرکت در آن مراسم و شنیدن موسیقی خاصی که از نواختن بر ظروف مسی حاصل میشد، تفریحی کودکانه و خوش آیند بود.

بعد از ظهر داییمان که به شهر رفته و با الاغ مخصوص خود، خیس و باران خورده برگشته بود، برهمه ی ما کوچک و بزرگ، نهیب زد که چه میکنید؟!! جمع کنید این بساط مسخره را، حالا دیگر کارتان بجایی رسیده است که به دستگاه آفرینش امر و نهی میکنید؟!! کفر میگویید؟!! شما را چه به این فضولیها!!؟

در این حال افراسیاب نوکر تیره پوست و میانسال آقدایی، که همیشه از خانه تا حجره و بالعکس اورا همراهی میکرد و احیانا راننده و دهنه دار الاغ هم بود تا به خودش و راکبش آسیب نرساند، زورش به ما بچه ها رسیده بود. هی سرکوفتمان میزد، فسقلیهای کافر، میدانم باهاتان چکار کنم، آخر ببینید من فقط چند ساعت از اینجا دور بودم، شما ریزه میزه ها چه دسته گلهایی به آب داده اید؟؟

دایی من، مردی سخت مذهبی و معتقد و از این جهت زبانزد آشنایان بود. در بین اقران و اقوام تنها او بود که دروس مکتبی آن زمان را به پایان رسانده و به اصطلاح، ملا یعنی تحصیلکرده بود. اما امروز، هر چند که به گفته ی سعدی، “همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند.” خیلی از میزان بی دانشیها کاسته شده است. در جهان هیچکس معذور نیست که بر دانسته های پیشین خود بسنده کند. زمان، زمان خود آگاهی و بیشتر دانستن است. باید تلاش کرد. باید آموخت. به تاکید حافظ باید بیدار بود
کاروان رفت وتودرخواب وبیابان درپیش + کی روی،ره زکه پرسی،چه کنی،چون باشی؟
نقطه ی عیش نمودم به تو،هان سهو مکن + ورنه چون بنگری ازدایره بیرون باشی

همین دانش هوا شناسی را که هر روز چند بار، پیش بینی جریان هوا را برای چند روز یا هفته ی آینده اعلام میدارد، با کوبیدن بر مس و طاس میراثی و امثال آن مقایسه کنیم

شما خانم محترم، آیا هرگز تعریف طبیعت را - که طبیعت چگونه و چکاره است و جنس آن از نوع چیست؟؟ - در جایی دیگر خوانده یا شنیده اید؟! آیا شما که خود یک موجود طبیعی هستید، نباید در این عصر دانش و بیداری، تعریفی از طبیعت داشته باشید؟ نباید نیرویی را که دائما سلولهای شما را میسازد یا باز سازی میکند، بشناسید؟” آخر کم از آنکه خود بدانید کی اید؟! ”

آیا شما که خود جزیی از جهان طبیعی هستید، جریان طبیعت را که چند سال با نیروی آن زنده اید، حرکت میکنید، میبینید، میشنوید، تعقل و تفکر میکنید،نفس میکشید، و “هر نفسی که فرو میرود، ممد حیات است و چون برمیآید، مفرح ذات ” در وجود خودتان حس نمیکنید؟! و به عقل، در نمییابید؟!

من نظر خودرا در ماهیت طبیعت به روشنی نوشته ام. هم در آنجا نوشته ام که جهان هستی، متشکل از دو جزء است، یکی طبیعت که خود موج فعل و حرکت خود کار و سازنده است؛ دیگری جهان طبیعی، که ساخته ی دست طبیعت است. واین هر دو ( طبیعت و جهان طبیعی ) همواره با هم هستند و غیر قابل انفکاکند. با مثالهای روشن و با استناد به نظر و نوشته ی دانشمند معروف، “زیگموند فروید” نوشته ام : رویا، مربوط به گذشته و مسبوق به سابقه است و هر گز از آینده خبر نمیدهد. شما میتوانید در رویاهای خود دقت و منصفانه قضاوت کنید. نوشته ام که: نطفه ی جانداران، موجود ذره بینی زنده؛ مرکب از جسم و روح است که به صورت طبیعی تولید میشود. اگر باور ندارید، به کتابهای فیزیولوژی جانوری و به فیزیولوزیستهای انسانی و حیوانی مراجعه کنید. اما لطفا آن سه مقاله ی مرا یکبار دیگر با دقت بیشتر بخوانید، بسنجید و نقد کنید. شاید نظر من درست باشد. با خرده گیریهای تنها، یک گام هم پیش نمیرویم. فقط درجا میزنیم.

اقرار میکنم که خیلی کمتر از آنچه نمیدانم؛ میدانم. اما به تجربه در یافته ام و به روشنی میدانم که آنچه سبب آمادگی و شفافی اذهان و توجیه افکار موافق و مخالف در آثار و نوشته های گوناگون میشود، همین خرده گیریهای عالمانه است که لزوما باید صورت گیرد و ممنونم که شما با صراحت آن را در مورد مقالات من اعمال میکنید

از صحبت دوستی به رنجم + که اخلاق بدم حسن نماید”
عیبم هنر و کمال بیند + خارم گل و یاسمن نماید
“کو دشمن شوخ چشم چالاک + تا عیب مرا به من نماید
اگراز حضرت سعدی اجازه میداشتم، بیت آخر قطعه ی بالا را، به صورت زیر تغییر میدادم
“!……..کو منتقد امین بی باک؟ + تا”
انتقادگران، اگر با مراعات امانت، پاکدلانه اما صریح و بی پروا؛ در بررسی مقالات و نوشته ها، کنجکاوی و باریک بینی کنند، عملشان قطعا در زمره ی نقد و تنقیح مقالات و آثار، شمرده میشود. آنان نه دشمنان شوخ چشم، که دوستان اصلاحگر، محترم و ارزشمندند.

خانم گرامی؛ من خود پرسشهای فراوان دارم که شما قطعا در آن مقالات خوانده اید. تا زنده ام اگر پاسخ سوالات خود را در نیابم، همواره طلبکار دانش و دانشمندان و در جستجوی دانستن نادانسته های خود هستم. هرگز موضعی و محلی نمینویسم. “سخن مرا روی با صاحبدلان جهان است” با آنانکه تفکر منطقی و تعقل را، وجهه ی همت خود قرار میدهند و در تولیدات فکری، مناظرات و آثارخود، هرگز به حریم منطق، علم و عقل تجاوز نمیکنند.

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

12_بلوغ تاریخی، استعمار علمی و حقوق بشر
نوشتهٔ ح . م . رهگشا
“هرکه ناموخت از گذشت روزگار + نیز ناموزد ز هیچ آموزگار”
انسان در کجای تاریخ ایستاده است، به بلوغ تاریخی و کمال عقل رسیده است؟ در هزاران سال که امتیاز انسان بودن را تجربه کرده است، آیا اکنون میتوان او را مجرب و از خطا مبرا دانست؟ آیا ممکن است که انسان روزی نابود شود یا خود را نابود کند؟ چه پاسخی برای این پرسشها داریم؟
اکنون در عصری زندگی میکنیم که دانش و تکنولوژی در سراسر جهان، نوع زندگی را نسبت به گذشته، تغییرات فاحش داده و عصر ما را از اعصار گذشته، متمایز کرده است. در گذشتهٔ نه چندان دور، در همین هشتاد - نود سال پیش که بسیاری از سالمندان امروز، ایام خردسالی خود را میگذرانده اند، حتی تلفن، میکروفون، بلندگو، عینک و امکان بهره مند شدن از آب تمیز و بهداشتی نداشته اند. امروز در هر گوشهٔ جهان که زندگی کنیم، از مزایای فراوان دانش و دستاوردهای بسیار زیاد آن بهره مند میشویم. حتی بیابانگردان، چادر نشینان و گله داران، در آن سیاه چادرهای بسیار ابتدائی، از مزایای برق، گاز، کامپیوتر، رادیو، تلویزیون، موبایل و، و، و، برخوردارند. و این مفهوم کامل بلوغ تاریخی است که امروز در موضعی از رفاه علمی قرار داریم که در گذشتهٔ تاریخ انسان نداشته ایم.
بلوغ مقدمهٔ کمال است و بی‌ تردید انسان بالغ میتواند در سایهٔ دانش و عقل، به کمال مطلوب نیز برسد. اما بدبختانه، خوی زیاده خواهی، انحصار طلبی و سروری جوئی که در نهاد همهٔ انسانها هست، به تدریج غرور سلطه طلبی را در دولتها و کشورهاهم جایگزین عدالتخواهی و حس همزیستی انسانی کرده است. کشورهائی را که در ایجاد تمدن جدیددر جهان، پیشقدم بوده اند، رفته رفته به هوای استعمارگری و سلطه بر دیگر کشورها انداخته، از این طریق بنای استعمار را در جهان پی‌ ریخته اند. یعنی‌ هر چند که پیشگامان علم و اختراع در دو قرن گذشته، انسانیت را مرهون خدمات برجستهٔ خود کرده اند، اما مردم جهان، تاوان سلطه گری آنان را خیلی‌ سنگین پرداخته اند چنانکه امروز هم مانند سالهای سیاه بیدانشی، سیاستهای استعماری؛ حاکم بر بیشتر ملتهای جهانند. سیاستهای مخربی که کمال همگانی را خلاف مصالح انحصار طلبی خود می‌‌پندارند و نه تنها مانع ترقی و گسترش دانش در جهان، بلکه محرک انسان در طریق واپسگرائی و حرکت قهقرائی هستند. تصادفی نیست که امروز در عصر اینترنت، علی رغم آنچه از پیشرفت علم و تکنولوژی و میزان رفاه نسبی انسان در جهان می‌‌بینیم، همچنان قبایلی چند در جای جای زمین، به شیوهٔ غارنشینی اجداد اولیهٔ انسان، زندگی میکنند. امروز این واقعیت تلخ را در فیلمهائی که از جریان زندگی این قبایل میگیرند، به همگان نشان میدهند.
تجربه نشان داده است که دانش نیز اگر همدوش عقل و در راستای تدابیر عاقلانه حرکت نکند، خود زیانبار تواند بود و در تعاملات علمی عصر حاضر که تحولات در کمتر از لحظات روی میدهند، بسا که دانش و فر آورده‌های آن غفلتا سبب انهدام نسل انسان و نابودی کرهٔ زمین - سیارهٔ قرارگاه انسان - شوند. معلوم نیست که در آینده بمبهای هسته ئی، شیمیائی و میکربی موجود در جهان، عمدا یا سهوا با جان بشر چه خواهند کرد؟! انفجار اشتباهی مرکز اتمی چرنویل در دولت فروپاشیدهٔ شوروی را هنوز بخاطر داریم. شگفتا کشورهائی چند که مواد اولیهٔ سلاحهای هسته ئی را در خود دارند یا ندارند و از دیگر کشورها میخرند، همواره میکوشند تا عضو باشگاه اتمی جهان و دارای بمب هسته ئی شوند و آنان که خود آثار مرگبار این سلاحهارا را آزموده اند، پیوسته بر تکثیر آنها میکوشند.
این جنون تنهانه مجنون رامسلم شدبهار!+ باش کزماهم فتداندرجهان افسانه ئی
استعمار که در جهان سابقهٔ طولانی دارد، در گذشته به صورت نظامی - سیاسی و بی‌ پرده اعمال میشد طوریکه چهره ی کریه استعمارگر بر همگان شناخته، مشهور و منفور بود. آفریقائیهای الجزایر همه میدانستند که مستعمرهٔ فرانسه هستند و فرانسه هم این حقیقت را انکار نمیکرد. چندی است که بازیگران استعمار، برای فریب افکار عمومی و اعطای استقلال - آزادی صوری به مستعمرات، به شیوهٔ پنهانگرائی متوسل شده اند. ظاهرا بساط استعمار را از جهان برچیدند. زمام امور را نه بخدمتگزاران صدیق مردم که به کارگزاران امین خود سپردند. شعار اسقلال - آزادی را در همه جا بر زبانها جاری کردند و در انظار جهانیان دامن خود را از لوث استعمار منزه نمودند. اما در حالیکه فقط استعمارات پراکنده را در یک رهبری مستتر جهانی تجمیع کردند، عملا نه از استقلال مستعمرات خبری و نه از آزادی استعمار زدگان نگون بخت اثری ظاهر شد. نشستند و گفتند و برخاستند. امروز تنها یک قدرت نامشخص ازاستعمارگری جهان که هوشمندانه بر رقبای دیرین خود غالب آمده است، مدیریت پنهان استعمار را در اختیار دارد. زیرکانه در تمام مسائل دولتها - مسائلی که غالبا خود طراح آنهاست - در کسوت میانجیگر، مصلح جهانی و قدیس بین المللی اعمال نفوذ میکند و مقاصد شوم خود را جامه ی عمل میپوشاند.
دانش سیاسی نیز در راستای یک اهرم نیرومند در خدمت این تنها بازیگر استعمار جدید به ایفای نقش پرداخته و موجب پیدائی استعمار علمی شده است. استعمار علمی، اجرای سیاستهای تاکتیکی عالمانه ئی است که استعمارگر را از خشونت و توسل به زور بی‌ نیاز و مفهوم درست ” با پنبه سر بریدن” را تداعی میکند. استعمار علمی، تاکتیک‌های زیرکانهٔ سیاسی و انحصار طلبانه ئی است که امروز در تمام مستعمرات اعمال میشوند و شاهد آثار شوم آنها در بیش از نیمی از کشورهای جهان که تحت سلطهٔ ناپیدای استعمارند، هستیم. سلطه ی گسترده ئی که بی‌ اغراق، آفتاب در امپراطوری پهناورش غروب نمیکند. ابرقدرتها را به سادگی فرومیپاشاند یا در پنجهٔ نیرومند خود، به اسارت میفشارد و هیچ رسانه، سازمان جهانی و بانک معتبر بین المللی نیست که به طریقی در چنبر استعمار علمی آن اسیر نباشد.
علی رغم سابق که مستعمرات کم بودند، امروز کشورهای بسیار هستند که ظاهرا مستقل و در واقع مستعمره از نوع جدیدند. رهبرانشان را ظاهرا خود با آرأ مستقیم مردم، انتخاب میکنند در حالیکه سلطهٔ نامرئی استعمار، به همت رسانه‌های فراگیر جهانی و تبلیغات سنجیدهٔ علمی - کامپیوتری، آرأ را در مخیلهٔ مردم میپزد و در روحشان تزریق میکند تا کسانی را به رهبری برگزینند که غیر مستقیم به آنان تلقین یا دیکته شده اند. یعنی‌ رأی دهندگان در صفوف طولانی به انتظار، می‌‌ایستند تا گور آزادی خود را حفر کنند. و این معنای عدم کمال عقل در انسان و نامجرب بودن وی است که به دفعات در تئاتر انتخابات استعماری حضور می‌‌یابد و بدون آنکه از خطایای گذشتهٔ خود، پند گرفته باشد، نقش گوسفندانی را بازی میکند که به اشارهٔ چوپان، مطیع و آرام به سوی قربانگاه خود، می‌‌شتابند. پس انتخابات نیز مانند دموکراسی، آزادی، عدالت، صلح و دیگر مزایای حقوق بشر، بازیچهٔ استعمار علمی شده است.
استعمار علمی بزرگترین دشمن حقوق بشر است. از مقررات حقوق بشر، زندانهای عریض و طویل به وسعت همهٔ کشورهای جهان ساخته و مردم را در آنها به اسارت گرفته است. چنان زنجیرهای خود را تنگ بر دست و پای ملتهای ضعیف فرو بسته است که اگر همچنان سلطهٔ خود را بر جهان حفظ کند، دیر نخواهد پائید که انسان بدست انسان نابود شود. شروع مبارزات نابرابر و حرکات تقابلی مردم با رژیمهای سرسپردهٔ استعمار، انفجارات بی‌ امان تروریستی، حملات انتحاری، تخریب اماکن بزرگ تجاری -اقتصادی، راهزنیهای هوا ئی، مقابلهٔ خشونتبار با جهانی سازی فرمایشی و امثال اینها، اگرچه عاقلانه و منطقی نباشند - که البته نیستند - به هر حال تأییدی هستند بر امکان اضمحلال آدمی و خالی‌ شدن زمین از انسان هوشمند و آگاه، هم توسط انسان هوشمند و آگاه .
با لزوم گسترش تکنولوژی هسته ئی در جهان - حتی از نوع صلح آمیز آن - و اینکه بشریت برای بقای خود، شدیدا به این نوع از تکنولوژی نیازمند است، البته نمیتوان برای همیشه نابرابری مبارزات مردمی را تضمین و چریک های بجان آمده را از داشتن سلاحهای مدرن محروم کرد. بی‌ تردید به سلاح هسته ئی هم دست خواهند یافت.
آنان که بمب بر خود میبندند تا دشمن را نابود کنند ، برای‌شان چه فرق میکند که چند نفر کشته شوند یا چندین نفر؟!! اگر بتوانند همهٔ جهان را با خود، نابود میکنند!! و این فریاد بلند بیدار باش و هشداری سخت جدی است به همهٔ فرادستان جهان تا از خشم فرودستان بپرهیزند!
” نبینی که چون گربه عاجز شود + بر آرد به چنگال چشم پلنگ؟”
برای آنکه انسان بماند و نسل انسان منقرض نشود، لازم است که با استعمار علمی، مبارزهٔ علمی صورت گیرد. با تدابیر عاقلانه، همهٔ رژیمهای گوناگون محلی و متفرق را که خوراک استعمارند، در یک رژیم جهانی خلاصه کنیم، به این صورت که از سازمان ملل متحد که هنوز رمقی در تن دارد یا هر سازمان مشابه آن که لزوما به همین منظور ایجاد گردد، مصرا بخواهیم که تأ`سیس (( جمهوری جهان - حکومت دانش و عقل )) را وجههٔ همت خود قرار دهد تا موانع زیست جهانی، حکومتهای موضعی، اختلافات مرزی و قوانین متناقض و متضاد استعماری از میان برخیزند و انسان در فضائی آکنده از تفاهم فقط در زیر لوای جمهوری جهان و فارغ از استبداد، استثمار و استعمار، به زیست انسانی خود ادامه دهد.
جمهوری جهان، ملهم از دانش و عقل طبعا مبتنی بر سکولاریزم و دنیا گرائی خواهد بود. اما اعتقادات مردمی، خدا، دین، مذهب، معابد، مراسم مذهبی و هرچه مربوط به باورهای ذهنی مردم و با جان آنان آمیخته است، محترم و آزاد شمرده شوند تا دولت جهانی هرگز با نا‌ رضائی مردم مواجه نباشد.

Hossein Mansouripour نوشته:

Message Body

14_کجا میرویم؟
نوشته ی: ح . م .رهگشا
“ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی+این ره که تومیروی به….است !”
در زمانیکه هنوز شاغل و سخت گرفتار کار بودم، یک روز که دیرتر از وقت معمول برای ناهار به خانه رسیدم، در کریدور نزدیک آشپز خانه، دختر خرد سالم را دیدم که با اشتهای فراوان سرگرم غذا خوردن بود.پرسیدم عزیزم تا این وقت هنوز ناهار نخورده ای؟ سر خودرا بطرف من برگرداند، در حالیکه انگشت شست را برکف دست خوابانده بود،چهار انگشتی مانند آدم بزرگها به من اشاره کرد و خیلی آرام و شمرده شمرده تذکرداد که: خورده ام اما سیر نشدم! مادرش که در آشپز خانه شگفت زده از این طرز تفهیم نه چندان کودکانه ی وی،میخندید، به تقلید از او چهار انگشتی به من اشاره کرد که:فهمیدی؟! خورده است اما سیر نشده است!
این روزها خوردن اما سیر نشدن، مسئله ی روز است. مشکل داد و ستدهای قلابی و عدم تاثیر آن در پیشگیری یا درمان دردهای اقتصادی است. قصه ی چند نوبت در روز کار کردن و تامین نشدن است.امروزبهتر است: از مسائل روزمره ی انسان، از آنچه مربوط به رفتن، دویدن و نرسیدن است، از کوشیدنهای بی نتیجه ی عده ی کثیری ازمردم،سخن بگوئیم.
“خوشتر آن باشد که سر دلبران + گفته آید در حدیث دیگران”
چهل و اندی سال پیش، ناگهان اعلام شد،کشورهای پیشرفته که دارای صنا یعی سنگین و پررونق هستند و بر جهان سلطه ی اقتصادی - تجاری دارند، میتوانند همین برتری و امتیازات صنعتی - تکنولوژیکی را اعتبار و پشتوانه ی اسکناسهای در گردش خود قرار دهند و از ذخیره کردن طلا و فلزات گرانبها برای اعتبار پولهای کاغذی، صرف نظر کنند. شگفتا! این سیاست پولی - اقتصادی را کشورهائی پیشنهاد کردند که خود دارای سیستم حکومتی، خلاف این نظریه هستند. در رژیمها و حکومتها ئی که با سیستم سرمایه داری و اقتصاد بازار آزاد، اداره میشوند، تکنولوژی، تولیدات صنعتی و رونق یا عدم رونق آنها و سرمایه و منافعی که از این طریق حاصل میشود، همه مربوط به افراد کشور و اشخاص حقیقی و حقوقی - صاحبان کمپانیهای صنعتی - است. پس پول دولتی و ملی را مستند و متکی بر رونق کار کمپانیهای شخصی و تراستهای شناخته ی بین المللی دانستن، ضرب المثل بسیار عامیانه ی فارسی را تداعی میکند که: “من آنم که رستم قوی پنجه بود!” نتیجتا اسکناس این دولتها با هر مبلغ اسمی که باشد، چک بی محل و حواله ی بی وجه است.
اسکناس و نشر آن، برای آنکه پول ملی، حامی تجارت و معاملات اقتصادی مردم هر کشور باشد، باید پشتوانه ی تعریف شده ی خودش را داشته باشد که انصافا داشت و آن طلا و فلزات گرانبها بود. اما این پشتوانه ی معتبر و به رسمیت شناخته ی جهانی را با همین سیاست نادرست اقتصادی، غفلتا هدر دادیم و اسکناس بی پشتوانه، اعتبار پول را بشدت مخدوش کرد. در هر کشور، پول با پشتوانه ی معتبر، مادر مهربان اقتصاد پر رونق و اسکناس بی پشتوانه ی طلا، پول مادر مرده است.
ظرف چهل سال، آن مثلا منطق اقتصادی، چنان تیشه ای بر ریشه ی تجارت، صنعت، تلاشهای تولیدی و گردش سرمایه دراقتصاد جهان، زد که ورشکستنهای پی در پی، تعطیل بانکها و کمپانیهای عمده ی صنعتی و ضعف تجارت جهان را بدنبال داشت. اسکناسهای بی پشتوانه، تبدیل به کاغذ پاره ی بی اعتبار و معاملات تجاری “هیاهوی بسیار برای هیچ” شد. این منطق نادرست اما فریبنده، به مذاق کشورهائی چند، خوش آمد. ظرف مدت کوتاهی اندوخته های اعتباری و پشتوانه ی سرمایه های تجاری را که تا آن روز، به صورت طلا و فلزات گرانبها، راکد و بی حرکت، در بانکها قفل شده بودند، از قید پشتوانه بودن و رکود، آزاد کردند. قفل شده بودند تا مانند امروز، درجریان معاملات روزمره ی طلا و سود و زیان معمول داد وستد ها، قرار نگیرند. تا به ثبات اعتباری و پشتوانه ی معتبر ماندن آنها، خدشه وارد نیاید. قفل شده بودند تا از مخازن بانکی بیرون نیایند و راهی بازار آزاد نشوند. تا احترام و اعتبار پشتوانه بودن آنها برای اقتصاد جهان، در معرض خرید و فروش قرار نگیرد. قفل و راکد شده بودند تا اقتصاد جهان از حیطه ی نیرومند علم الا قتصاد خارج و در ورطه ی هولناک زدوبندهای سیاست اقتصادی، غرق نشود. امروز که نتایج چهل ساله ی آن سیاست پولی و اقتصادی را بر میرسیم، به اشتباه بزرگ خود پی میبریم. میبینیم که طراحان بسیار توانمند آن سیاست، خود بدهکاران بزرگ امروز هستند.
بی ثباتی ارزشهای پولی، ظرف چند روز، عده ای را ثروتمند و گروهی را از هستی ساقط میکند. نسبت به ارزش پر نوسان طلا و ارز، ناگهان ذخیره های بانکی مردم، نصف میشود. آنکه تا دیروز میتوانست با اندوخته ی بانکی خود مثلا صد دلار ارز بخرد، امروز نمیتواند باهمان اندوخته حتی پنجاه دلار بدست آورد. یعنی با جیب مردم جهان بازی میشود. متاسفانه نام این فاجعه ی معاملاتی را، سیاست پولی و اقتصادی گذارده ایم!! تجارت جهانی، اقتصاد جهان را اشباع نمیکند. تورم و گرانی قیمتها، با درآمد اکثریتی از مردم جهان،سازگار نیست. میخورند اما سیر نمیشوند!
فرض کنیم کشور یا سازمانی مثلا سازمان بانک جهانی یا صندوق بین المللی پول، بخواهد برای پیشگیری از ورشکستن کشوری دیگر، به آن کشور فلک زده، وام بدهد و نیز فرض کنیم که وام را داد و موثر هم واقع شد، بالاخره روزی که بخواهد طلب خود را به صورت اقساط یا هر صورت دیگر وصول کند، از چه منبعی با کدام پول معتبر، میتواند پرداختهای خود را با بهره یا بی بهره، دریافت کند؟ آیا اسکناسهای نا معتبر و چاپ شده در کشور بدهکار را میپذیرد؟؟ “روان تشنه بیاسایدازکنارفرات + مرافرات زسربرگذشت وتشنه ترم!”
کجا میرویم؟ جهان را با خود به کجا میبریم؟ آیا برای جلو گرفتن از سقوط هرچه بیشترجهان و اقتصاد آن، چاره ای اندیشیده ایم؟ چاره گر کجاست و کیست؟ چرا آنان که ناظر و متصدی امور مالی جهان هستند،بیدار نمیشوند؟! چرا اقرار به اشتباه نمیکنیم؟ چرا اعتبار پول را که غفلتا دور ریخته ایم، به خزانه ی جهان بر نمیگردانیم؟؟ آنچه بنام طلا و فلزات گرانبها فروخته ایم، گرانبها نبوده اند. آنچه گرانبها بوده و ازدست رفته است، پشتوانه ی پولهای رایج و اعتبار اقتصاد جهان بوده است. پول را بی اعتبار کرده ایم. طلاها را خیلی گرانتر از ارزش راستین آنها نسبت به فلزات دیگر، فروخته ایم اما اعتبار طلا را مفت از دست داده ایم!! برخیزیم! درد پول و اقتصاد را درمان کنیم. بایک پول معتبر جهانی که ترتیب خواهیم داد، نیازهای اقتصادی جهان را رفع کنیم. امروز بعد از چهل سال دریافته ایم که پول کاغذی که پشتوانه و اعتبار خود را از دست داده است، خوراک نامناسبی است که شکم اقتصاد جهان را سیر نمیکند. هست،انگار که نیست!!
“ای تهیدست رفته در بازار + ترسمت پرنیاوری دستار!”
چرا برای حذف آن سیاست وارونه و غلط، تلاش نمیکنیم؟ دیر خواهد بود اگر امروز به چاره ی آن نپردازیم.
“درختی که اکنون گرفته است پای + به نیروی مردی درآید زجای”
“ورش همچنان روزگاری هلی + به گردونش از بیخ بر نگسلی”
اصولا چرا در جهان مدرن و درقرن بسیار مترقی بیست و یکم، تلاش نمیشود تا دو مسئله ی بزرگ پول واحد و زبان واحد جهانی را برای همیشه حل کنیم؟ ما که امروز در آسمان و سیارات دیگر، برای رفع حاجات انسان، خود را به آب و آتش میزنیم، ما که برای رفع نیازهای آینده ی انسان، چاره را در مریخ، ماه و دیگر سیارات می جوییم، چرا مسائل زمینی خودرا در زمین حل نمیکنیم؟ انسان امروز با آنهمه امکانات که در اختیار دارد، میتواند بسادگی معضلات زیستی خودرا چاره کند. چرا با کمک دانشهای بسیار پیشرفته ی امروز و به کمک دانشمندان رشته های گوناگون علوم و اساتید بسیار بر جسته، که در جهان از هر رشته فراوان و موجب افتخار انسانیت هستند، دست بکار نمیشویم؟ این انتظار بشریت و نیاز جهانی است!! چه خواهد شد اگر یک پول جهانی از هر جهت معتبر و یک زبان منسجم و کامل جهانی، درست کنیم؟ از خودمان بپرسیم که: فرضا اگر در سیاراتی که تا کنون انسان آنها را نشناخته است، حیات زمینی و موجودات انسانی وجود داشته باشند و روزی از ما بپرسند: شما انسانها که چندین هزار سال در زمین زیسته اید، چگونه است که هنوز نمیتوانید زبان یکدیگر را بدون مترجم بفهمید؟! چگونه است که هنوز برای راحت زیستن و رفع نیازها و ضرورتهای زیستی خود، اقتصادی معتبر و منسجم ندارید؟ چه پاسخی خواهیم داشت؟ پرندگان و چرندگان وحشی و اهلی، زبان و اشارات نوع خود را درهر جای زمین میفهمند و میشناسند. شرممان باد!!

مریم نوشته:

برگ عیشی به گور خویش فرست
کس نیارد زپس، زپیش فرست.
گلستان، تصحیح غلام حسین یوسفی

گنجور رومیزی را دریافت کنید