گنجور

دیباچه

 
سعدی
سعدی » گلستان
 

بِسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب

از دست و زبان که برآید

کز عهده شکرش به در آید

اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور

بنده همان به که ز تقصیر خویش

عذر به درگاه خدای آورد

ورنه سزاوار خداوندیش

کس نتواند که به جای آورد

باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد

ای کریمی که از خزانه غیب

گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم

تو که با دشمنان نظر داری

فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی(ص)

شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم

قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیم

چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان

چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان

بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه

حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله

هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید

یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ

دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار

گنه بنده کرده است و او شرمسار

عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناکَ حقّ عبادتِک و واصفان جمالش به تحیر منسوب که ما عَرَفناکَ حقّ مَعرِفتِک

گر کسی وصف او ز من پرسد

بیدل از بی نشان چگوید باز

عاشقان کشتگان معشوقند

بر نیاید ز کشتگان آواز

یکی از صاحبدلان سر به جیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله باز آمد یکی از دوستان گفت ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کانرا که خبر شد خبری باز نیامد

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم

وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم

مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر

ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم

ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است وصیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب حدیثش که همچون شکر می خورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر می برند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه رَبِّ اِرْضَ عَنهُ و اَرْضِه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام به محبت او گراینده اندکه الناسُ علی دینِ ملوکِهم

زانگه که ترا بر من مسکین نظر است

آثارم از آفتاب مشهور ترست

گر خود همه عیب ها بدین بنده درست

هر عیب که سلطان بپسندد هنرست

گِلی خوشبوی در حمام روزی

رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیری

که از بوی دلاویز تو مستم

بگفتا من گِلی ناچیز بودم

و لیکن مدّتی با گل نشستم

کمال همنشین در من اثر کرد

وگرنه من همان خاکم که هستم

اللّهمَ مَتِّع المسلمینَ بطولِ حیاتِه و ضاعِف جمیلَ حسناتِه و ارْفَع درجةَ اودّائه و وُلاتِه وَ دمِّر علی اعدائه و شُناتِه بماتُلِیَ فی القرآن مِنْ آیاتِهِ اللّهُم آمِن بَلدَه و احفَظْ وَلَدَه

لَقد سَعِدَ الدُنیا بهِ دامَ سعدُه

وَ ایَّدَه المولی بِاَلویةِ النَّصرِ

کذلکَ ینشألینةُ هو عِرقُها

و حُسنُ نباتِ الارضِ من کرمِ البذرِ

اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست

تا بر سرش بود چو تویی سایه خدا

امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک

مانند آستان درت مأمن رضا

بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر

بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا

یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس

چندان که خاک را بود و باد را بقا

یک شب تأمل ایام گذشته می کردم و بر عمر تلف کرده تأسف می خوردم و سنگ سراچه دل به الماس آب دیده می سفتم و این بیت ها مناسب حال خود می گفتم

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نمانده بسی

ای که پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روزه دریابی

خجل آنکس که رفت و کار نساخت

کوس رحلت زدند و بار نساخت

خواب نوشین بامداد رحیل

باز دارد پیاده را ز سبیل

هر که آمد عمارتی نو ساخت

رفت و منزل به دیگری پرداخت

وان دگر پخت همچنین هوسی

وین عمارت بسر نبرد کسی

یار ناپایدار دوست مدار

دوستی را نشاید این غدّار

نیک و بد چون همی بباید مرد

خنک آنکس که گوی نیکی برد

برگ عیشی به گور خویش فرست

کس نیارد ز پس تو پیش فرست

عمر برفست و آفتاب تموز

اندکی مانده خواجه غرّه هنوز

ای تهی دست رفته در بازار

ترسمت پر نیاوری دستار

هر که مزروع خود بخورد به خوید

وقت خرمنش خوشه باید چید

بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عزلت نشینم و دامن صحبت فراهم چینم و دفتر از گفت های پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

زبان بریده بکنجی نشسته صمٌّ بکمٌ

به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم

تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود و در حجره جلیس برسم قدیم از در در آمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترده جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبّد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

کنونت که امکان گفتار هست

بگو ای برادر به لطف و خوشی

که فردا چو پیک اجل در رسید

به حکم ضرورت زبان در کشی

کسی از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر معتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا به عزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

زبان در دهان ای خردمند چیست

کلید در گنج صاحب هنر

چو در بسته باشد چه داند کسی

که جوهر فروشست یا پیله ور

اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست

به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی

دو چیز طیره عقلست دم فروبستن

به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی

فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروّت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

چو جنگ آوری با کسی برستیز

که از وی گزیرت بود یا گریز

به حکم ضرورت سخن گفتم و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده

پیراهن برگ بر درختان

چون جامه عید نیکبختان

اول اردیبهشت ماه جلالی

بلبل گوینده بر منابر قضبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

شب را به بوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریااز تاکش آویخته

روضةٌ ماءُ نهرِها سَلسال

دوحةٌ سَجعُ طیرِها موزون

آن پُر از لالها رنگارنگ

وین پر از میوه های گوناگون

باد در سایه درختانش

گسترانید فرش بوقلمون

بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقایی و عهد گلستان را وفایی نباشد و حکما گفته اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهتناظران و فسحت حاضران کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند

بچه کار آیدت ز گل طبقی

از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد

وین گلستان همیشه خوش باشد

حالی که من این بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعدَ وفا فصلی در همان روز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمان را به کار آید مترسّلان را بلاغت بیفزاید فی الجمله هنوز از گل بستان بقیّتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد و تمام آنگه شود به حقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان کهف امان المؤیدُ من السماء المنصورُ علی الاعداء عضدُ الدولةِ القاهرةِ سراجُ الملةِ الباهرةِ جمالُ الانامِ مفخرُ الاسلام سعدُ بن الاتابکِ الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب و العجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر بن سعد بن زنگی ادام الله اقبالَهما و ضاعَفَ جَلالَهما وَ جعَل الی کلِّ خیر مآلهما و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید

گر التفات خداوندیش بیاراید

نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست

امید هست که روی ملال در نکشد

ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست

علی الخصوص که دیباچه همایونش

به نام سعد ابوبکر سعد بن زنگیست

دیگر عروس فکر من از بی جمالی سر بر نیارد و دیده یأس از پشت پای خجالت بر ندارد و در زمره صاحبدلان متجلی نشود مگر آنگه که متحلّی گردد به زیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیرسریر سلطنت و مشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذُ الغربا مربّی الفضلا محبُّ الاتقیا افتخار آل فارس یمینُ الملک ملک الخواص فخر الدولة والدین غیاث الاسلام و المسلمین عمدةُ الملوکِ و السلاطین ابوبکر بنُ ابی نصر اطال الله عمرَه و اجل قدرَه و شرَح صدرَه و ضاعَف اجرَه که ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق

هر که در سایه عنایت اوست

گنهش طاعتست و دشمن دوست

بهر یک از سایر بندگان و حواشی خدمتی متعین است که اگر در ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجبست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین خدمتی در غیبت اولیتر است که در حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور

پشت دوتای فلک راست شد از خرّمی

تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را

حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین

خاص کند بنده ای مصلحت عام را

دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست

کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

وصف ترا گر کنند ور نکنند اهل فضل

حاجت مشّاطه نیست روی دلارام را

تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می رود بنابر آنست که طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل بزرجمهر سخن می گفتند به آخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است یعنی درنگ بسیار می کند و مستمع را بسی منتظر باید بودن در تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه گویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم

سخندان پرورده پیر کهن

بیندیشد آنگه بگوید سخن

مزن تا توانی بگفتار دم

نکو گوی اگر دیر گویی چه غم

بیندیش و آنگه بر آور نفس

و زان پیش بس کن که گویند بس

به نطق آدمی بهتر است از دواب

دواب از تو به گر نگویی صواب

فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عزّ نصرُه که مجمع اهل دلست و مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة به حضرت عزیز آورده و شبه در جوهریان جوی نیرزد و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید

هر که گردن به دعوی افرازد

خویشتن را بگردن اندازد

سعدی افتاده ایست آزاده

کس نیاید به جنگ افتاده

اول اندیشه وآنگهی گفتار

پای بست آمده است و پس دیوار

نخلبندم ولی نه در بستان

شاهدم من ولی نه در کنعان

لقمان را گفتند حکمت از که آموختی گفت از نابینایان که تا جای نبینند پای ننهند

قدّم الخروجَ قبلَ الولوجُ مردیت بیازمای وانگه زن کن

گرچه شاطر بود خروس به جنگ

چه زند پیش باز روئین چنگ

گربه شیر است در گرفتن موش

لیک موش است در مصاف پلنگ

اما به اعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمه ای چند به طریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر گرانمایه برو خرج موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق

بماند سال ها این نظم و ترتیب

ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی

غرض نقشیست کز ما باز ماند

که هستی را نمی بینم بقایی

مگر صاحبدلی روزی به رحمت

کند در کار درویشان دعایی

امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا به ملال نینجامد

باب اوّل: در سیرت پادشاهان

باب دوّم: در اخلاق درویشان

باب سوّم: در فضیلت قناعت

باب چهارم: در فواید خاموشی

باب پنجم: در عشق و جوانی

باب ششم: در ضعف و پیری

باب هفتم: در تأثیر تربیت

باب هشتم: در آداب صحبت

دراین مدت که ما را وقت خوش بود

ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

مراد ما نصیحت بود وگفتیم

حوالت با خدا کردیم و رفتیم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌نبشه | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

عاکف نوشته:

هرکه مرزوع خود به خورد وبه خوید درست است ،خوید با واو غیر ملفوظ(خید) گندم وجویی را گویندکه سبز شده باشد لیکن خوشه ان هنوز نرسیده باشد ……….. ایضا؛گندم وجو خوشه نبسته به نقل از لغتنامه دهخدا انتشارات دانشگاه تهران صفحه۸۹۲۱در ضمن همین بیت نیز یکی از شاهد مثالهادر لعتنامه است و معنای بیت فوق چنین است که کسی که محصول مزرعه خود را پیشاپیش فروخته ویا انرا قبل از سنبله بستن غدای احشام نموده است موقع برداشت محصول گدایی(خوشه چینی) باید بکند - خرید در متن به نظر اشتباه چاپی است

پاسخ: با تشکر، به صورت «بخورد به خوید» تصحیح شد.

صدیق ریگی نوشته:

سلام.
۱. در پاراگراف «کسی از متعلقان منش..» نوشته شده «ارت یمینسهل و خلاف راه صوابست» یک فاصله جا افتاده که درستش«ارت یمین سهل و خلاف راه صوابست»
۲. در بیت «اول اردی بهشت ماه جلالی» میان «اردیبهشت» یک فاصله اضافی زده شده است.

موفق باشید.

پاسخ: با تشکر، مطابق فرموده تصحیح شد.

میثم نصرالهی نوشته:

با سلام
در پاراگراف:
کسی از متعلقان منش بر حسب … دم بر نیارم قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود به عادت مألوف و طریق معروف که آزردن دوستان جهلست وکفّارت
۱- دم بر نیارم و قدم برندارم (”و” نوشته نشده)
۲- و کفّارت (بعد از “و” یک فاصله لازم است)

در پارگراف:
بامدادان که خاطر باز آمدن … برای نزهتناظران و فسحت … بطیش خریف مبدل نکند
۱- نزهت ناظران
۲- به طیش خریف

حمید نوشته:

در بیت هرکه گردن به دعوی افرازد مصراع دوم به صورت دشمن ازهرطرف براوتازد نیز آمده است .

محمدرضا نوشته:

آن پُر از لالها رنگارنگ / وین پر از میوه های گوناگون

حرف “ی” بعد از کلمه ی لالها نوشته نشده

محمدرضا نوشته:

در متن نوشته شده :
طایفه ای از حکماء هندوستان در فضایل “بزرجمهر” سخن می گفتند

طبق نامهای فارسی مذکور در شاهنامه ی فردوسی ، نام بوزرجمهر صحیح میباشد :
چو “بوزرجمهر” آن سپه را براند / همه انجمن در شگفتی بماند

چارلی نوشته:

محمد رضای عزیز به نظر من بزرجمهر صحیح تره. در شاهنامه احتمالا به خاطر وزن شعر به صورت بوزرجمهر نوشته شده

محمدرضا نوشته:

در متن آمده است :

…گفتم برای نزهتناظران و فسحت حاضران…

“نزهت نظران” روی هم نوشته شده و مقداری سخت خوانده میشه

با تشکر

الله نوشته:

هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه یهمت در باخت وتیر جعبه ی حجت همه بینداخت

متین نوشته:

آن پر از لاله های رنگارنگ
نوشته شده آن پر از لالهای رنگارنگ

Hossein Mansoury pour نوشته:

اعتقاد و شناخت
نوشته ی : ح . م . رهگشا
در سالهای بین ۱۳۳۹ تا ۵۹ که محل کارمن نزدیک بازار تهران بود،در ماه رمضان که ظهرها ناچار در محل کار میماندم،برای ادای فریضه ی نماز به مسجد جامع در بازار تهران میرفتم. آنجا پای منبر یکی از سادات هم می نشستم و کسب فیض میکردم. هرگز نام آن سید بزرگوار - آقا سید مهدی قوام - را فراموش نمیکنم که با گفتار و رفتار خود در افکار و روحیات من اثر فراوان گذارده است. هروقت از خدا یاد میکرد، همان بالای منبر گریه میکرد و هق هق کنان میگفت: آق خدا ! چنین، آق خدا ! چنان. دعا که میکرد میگفت : آق خدا ! این جمع حاضر را مشمول عنایات خود بگردان. آق خدا ! گمراهان را به راه راست هدایت کن. آق خدا ! اموات حضار و مرا بیامرز. و، و، و، من از آق خدا گفتن او خیلی خوشم می آمد که خیلی نزدیک مینشست و بی ریا با خدا حرف میزد.
“یار نزدیکتر از من به من است + این عجب بین که من از وی دورم
چکنم با که توان گفت که یار + در کنار من و من مهجورم”
چندی بعد یک روز که از تقاطع خیابانهای بوذرجمهری - ناصرخسرو میگذشتم، جمعی را دیدم که جنازه ی او را - در حالیکه عمامه ی سیاهش را بر روی تابوت گذارده بودند - تشییع میکردند. بی اختیار گریستم. گفتم آق خدا رحمتش کن. آق خدا بیامرزش. از آن مرحوم آموخته ام که هروقت با خدا راز و نیازی دارم، نزدیکتر بنشینم و بی ریا باشم.
“هیچ آدابی و ترتیبی مجو + هرچه میخواهد دل تنگت بگو”
مرحوم قوام مانند بسیار کسان دیگر، بسیار معتقد و سخت پرهیزگار بود. من مرید تقوای او بودم. البته در امور دیانت، اعتقاد و پرهیزگاری فقط گام اول است. اما اینکه غالبا پرهیزگاری و اعتقادات دینی - مذهبی را خدا شناسی هم مینامیم، برداشت ناروایی است که در موارد گوناگون موجب گمراهی میشود. اعتقاد، خداباوری است، خداشناسی نیست.
هرانسان با هرمقدار دانش، میتواند بموجب تعالیم بزرگان دین و تلقینات مفید و هدایتهای درست مذهبی، متدین و معتقد شود، اما در جهات خدا شناسی و شناخت خالق جهان هستی، تنها به اصول فلسفه، عرفان و مراتب تخیل، شک، سفسطه و رد و قبول آنها یا مراتب بحث و جدل و چند تیره شدن جستجوگران، نمیتوان اکتفا کرد.
امروز نخبگان فکری و خداجویان جوامع دینی جهان که به قاطعیت علوم جدید پی برده اند، برای جستجوی حقایق درهر مورد، چشم به نتایج آزمایشهای علمی و گزارش متخصصان علوم هم میدوزند و دانشمندان علوم جدید را که عمر در مراحل تحقیقات آزمایشگاهی و علمی میگذرانند، صاحبنظر میشناسند.
درسالهای پیش که دانشهای گسترده و آزمایشگاههای مجهز امروز، دردسترس نبود؛ نیروهائی مانند الکتریک، الکترونیک و امواج صدا و تصویر و امکانات فیلم، سینما و مخابرات، کشف نشده و از اختراع میکرسکپ، دوربینها و تلسکوپهای گوناگون خبری نبود؛ دسترسی به بسیاری از شناختهای لازم برای انسان، ناممکن بود. انسان امروز با دید وسیعتری به کائنات مینگرد. امروز میتوانیم صدای نفس گوینده ی رادیو و تلویزیون، رنگ لباس و کراوات، حرکت پلکها و رنگ چشم او را از هرجای دنیا ببینیم و بشنویم. امکانات فراوان کامپیوتر و اینترنت را در اختیار داریم. این نیروها و امکانات همیشه بوده و همراه آفرینش جهان لایتناهای هستی، آفریده شده اند. منتها تا این عصر و زمان، انسان دانش آنرا نداشته است که از این موجودات و امکانات مرئی و نامرئی خلقت استفاده کند. “عدم الوجدان، لا یدل علی عدم الوجود.” امروز پیشرفت دانش، آدمی را قادر ساخته است تا از مواهب خلقت، قدری بیشتر استفاده کند.
تلاش در جهت شناخت حقیقت خلقت و ذات یکتای خالق، وظیفه ی ویژه ای است که انسانهای بسیار کنجکاو و پژوهندگان حقایق جهان، در مطالعه ی همه ی کائنات و جهان لایتناهای هستی بر عهده دارند. “به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست”
معروف است که میگویند: “هرکه خود را بشناسد، خدای خودرا نیز خواهد شناخت.” مفهوم درست این سخن آنست که: حرکت تحقیقی انسان هوشمند و خداجوی، باید از جزء به کل و از خود به خدا صورت گیرد. البته پیمودن این راه آسان نیست. ( خود) یا (من) هر شخص کیست که باید این حرکت را انجام دهد؟ تن انسان که حرکت میکند، مینشیند، میخوابد، و وظایف زیستن را انجام میدهد، آن چیزی نیست که خود یا من نامیده شود. هنگامیکه هریک از این دو کلمه را برزبان می آوریم، منظورمان آن شخصیتی است که از خودمان درنظر داریم که در تمام ذرات وجودمان مانند روح و همراه با روحمان جاری است و آن طبیعت و نفس انسانی است.
منش و کیان روحانی هرشخص است که اورا از دیگر کسان متمایز میکند. مخصوصا اگر با تاکید (خود من) به خود اشاره کنیم. هر شخص به نسبت تربیت علمی و تعلیمات روحانی و نفسانی که یافته است با شخص دیگر تفاوت دارد و هرکه منش و کیان آگاه و برجسته ای داشته باشد و آن را در خود بشناسد، خدای خود را نیز تواند شناخت. همین منش و شخصیت روحانی است که عرفا از آن بنام عشق یاد کرده اند. ابوسعید ابی الخیر گوید:
“عشق آمد و شد چو جانم اندر رگ و پوست + تا کرد مرا خالی و پر کرد ز دوست
اجزای وجودم همه را دوست گرفت + نامی است ز من بر من و باقی همه او ست”
به نظر میرسد که خود شناسی و خدا شناسی هریک تاثیر متقابل در دیگری و نیز در شناخت حقایق خلقت دارند. یعنی خدا شناس نیز اگر از راس هرم خلقت به قاعده ی آن بنگرد، از کل به جزء و از خدا به شناخت راستین خود خواهد رسید و خواهد دانست که در آفرینش اعضاء و اجزای جسم او چه حکمت و امکاناتی فراهم شده است تا او بتواند از امکانات جسمانی به ملکات روحانی هم برسد.
انسان وظیفه دارد که دانش خدا شناسی را با توسل به تحقیقات علمی دانشمندان علوم جدید مخصوصا تحقیقات روحی و روانی انسان، نیز کسب کند. چون علوم قدیم و جدید و افاضات فلاسفه و حکمای دیرین، همراه با تعلیمات دانشمندان محقق علوم در عصر حاضر، نیز مکمل یکدیگرند.
عقل و اندیشه ی صائب، مفهوم این حقیقت بارز در بیت حافظ آسمانی را تایید میکنند که ما انسانها،
“رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم + تا به اقلیم وجود اینهمه راه آمده ایم.”
تصدیق میکنند که انسانها و همه ی کائنات از عدم و نیستی به خلعت هستی آراسته و به زیور وجود مزین گردیده اند. فلاسفه ی إلهی و پژوهندگان حقیقت وجود و هستی، آنانکه در گذشته میزیسته اند یا امروز سرگرم این تحقیق عمیق هستند، کوشیده و میکوشند تا بدانند که مبدع و مدبر خلقت جهان هستی و کائنات کیست یا چیست ؟! اینگونه تحقیقات اگر چه به شیوه ی پیشین صورت میگیرد و در جای خود بسیار خوب است اما از طریق علوم جدید و آزمایشهای علمی امروز، خیلی بهتر، مفید تر و همراه با توفیق بیشتر، خواهد بود.
اگر روزی فرضیات دانشمندان علوم به اثبات علمی برسند، مثلا اگر ثابت شود که سبب پیدایی جهان هستی و طبیعت، انفجار بزرگی بوده است که در چهارده میلیارد سال پیش، در خلاء یا به گفته ی بعضی از دانشمندان در یک توده ی کوچک از ماده ی بسیار فشرده، روی داده است؛ آنگاه این پرسش بزرگتر عقل، مطرح خواهد شد که استعداد جهان هستی شدن و استعداد تولید شدن کرات و کهکشانهای بسیار، در آن توده ی بسیار کوچک از ماده ی فشرده را، چه نیروئی آفریده است؟!! یا چه نیروئی به طبیعت که خود آفریده و مخلوق است، امکان آفریدن و پروردن جهان طبیعی را، بدون ابزار و مصالح ساختمانی، عطا کرده است؟!! چه قدرت بی منتهایی به این طبیعت نا دیده اما موجود، فرصت آن را داده است که تمام موجودات جهان طبیعی حتی سلولها، ژنها، اتمها و ذرات دیگر را - چنانکه میبینیم و به حس و عقل در مییابیم - همواره تحت کنترل خود داشته باشد، تولید کند، بسازد، بازسازی و ترمیم کند و، و، و،؟! در آزمایشهای علمی، این پرسش بسیار عمیق و دقیق عقل نیز مطرح خواهد بود که قبل از آفرینش جهان هستی - در آن فضای خالی از کائنات - آن توده از ماده ی بسیار فشرده ی مفروض - از کجا پیدا شده و چگونه از خلاء و نیستی به هستی آمده است؟!!
عقل و عقلای جهان و دانش حکمت آمیزبسیار گسترده ی امروز، اعتراف دارند که در چند میلیارد سال پیش، “کن، فیکون”ی صورت گرفته است که امروز آن را خلقت و خالق آنرا در فارسی، خدا مینامیم یعنی خودآ - خود آمده - خود آفرین. و این قصه سر دراز دارد. با سعدی بزرگ در این معنا هم آواییم که:
“ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم + وز هرچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم !
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر + ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم.”

Comments
Copyright 2011 by H. M. Rahgosh

Hossein Mansoury pour نوشته:

.

گفتن یا نگفتن : تکلیف چیست ؟
نوشتهٔ ح . م . رهگشا
اخیرا مقاله ئی زیر عنوان ” روئیا و روح ” نوشته ام. داشتم با وسواس از خودم میپرسیدم که چرا چیز هائی میگوئی و می‌‌نویسی که اکثریتی از مردم خلاف آنرا می‌‌پندارند؟ مردمی که از روزگاران کهن همواره نسبت به روئیا و روح، باورهائی داشته و بخش بزرگی از زندگی خود را بر مبنای آن باورها پی‌ ریخته اند. تصادفا در یکی از برنامه‌های تلویزیون آموزشی، یکی از اساتید را دیدم که در باره‌ ی وظیفهٔ انسان در جذب و دفع خوب و بد، سخن میگفت. به فکر افتادم که اگر همهٔ انسانها، بی‌ تفاوت بودند، نه‌ خوب را جذب و نه‌ بد را دفع میکردند، یا درست و نادرست بودن باورهارا، به دستاویز ملاحظات اجتماعی و احترام به باور اکثریت، ناگفته میگذاردند؛ انسان هنوز در غارها زندگی میکرد!
“اگر چه پیش خردمند خامشی ادب است + به وقت مصلحت آن به‌ که در سخن کوشی
دو چیز طیره ی عقل است دم فرو بستن + به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی”
یکی از اساتید من در معرفی خود نوشته بود: ” من آنقدر نادان نیستم که خود را دانا بدانم و نیز آن دانائی ندارم که اقرار به نادانی توانم. ” یعنی‌ نادانسته نگفتن، اقرار به ندانستن و اظهار ” نمیدانم ” خود رمز دانائی و شجاعت اخلاقی است. خیلی‌ کم هستند آنان که بدانند که نمیدانند. به گفتهٔ سعدی: ” نادان را به از خامشی نیست و اگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی. ”
بیشتر نابسامانیها، انحرافات فکری، اوهام، خرافات، گمراهی و بدبختیها ئی که در جهان هست، ناشی‌ از ندانستنها و خود را دانا دانستنها است. کتابها در چندین مجلد و به زبانهای گوناگون می‌‌نویسند و ساعتها سخن میگویند یا از سخنان و آثار دیگران نقل میکنند در حالیکه عقل سلیم نه‌ آثار و بیانات خودشان را می‌‌پذیرد و نه‌ صحت بیانات منقول آنانرا تصدیق میکند.
باورهای نادانسته و نسنجیده ئی که بر زندگی امروز انسان - در این عصر دانش و بیداری - سایهٔ تاریک و سیاه بی‌ دانشی افکنده اند، معمولا مفروضات بسیار قدیمی مدعیان دانائی هستند که هنوز بعد از هزاران سال نه‌ تنها اثبات نشده و صورت علمی نیافته اند بلکه انتظار نمیرود تا هزاران سال دیگر به مرزثبوت و واقعیت برسند. چه میشد اگر نادانسته نمی گفتیم و نمی نوشتیم ؟
“سخندان پرورده مرد کهن + بیندیشد آنگه بگوید سخن”
سخن اگر عاقلانه ومنطقی و اگر از حیث معنا و نتیجه، مفید و مبین مقاصد مفید و مطلوب جوامع روشن بین امروز باشد، خود یک تکلیف است که لزوما و ناچار باید گفته شود وگر نه‌ مصلحت است که ناگفته بماند.
در گذشته کسانی بوده اند و امروز هستند که مصالح کلان جمع را فدای منافع و مطامع ناچیز خود کرده اند یا میکنند و چنانکه بزرگان علم و ادب، جمعی را به خود جلب و پیرو خویش ساخته اند، جهال و سود جویان نیز، سایهٔ شوم خود را بر دل و جان ساده دلان افکنده، افکار پوچ و اوهام را در ضمیر آنان متمکن ساخته اند که آنچه در زیر میخوانیم اندکی از بسیار و مشتی از خروار است.
من از آغاز استخدام تا چند سال در دهات جیرفت خدمت میکردم. در آنجا امور بازرگانی داد و ستد به صورت پیله وری انجام میگرفت. پیله وران کاسبان و معامله گران کم سرمایه و دوره گردی بودند که از شهرهای دور و نزدیک لوازم و مایحتاج کشاورزان، باغداران و روستائیان را میخریدند و در روستا به آنان میفروختند. پول نبود یا خیلی‌ کم بود. معاملات به صورت پایاپای و جنس با جنس صورت میگرفت. پیله ور قند، چای، پارچه، سیگار، شمع، فتیلهٔ چراغ و، و، و، از شهر می‌‌آورد و به ازای قیمت آن از روستائی پشم، کشک، گندم، روغن حیوانی، خرما، جو، گوسفند و، و، و، میگرفت.
پیله وران از شهر که می‌‌آمدند، اغلب راوی قصه‌ها و افسانه هائی بودند که یا شنیده یا بعضا خود ساخته بودند. شبها را در کنار آتش هیزم که غالبا روشنائی شب و هم گرمای پخت و پز و رفع سرما بود تا پاسی از شب به قصه گوئی و افسانه بافی میگذراندند. محتوای این قصه‌ها و توهم آفرینیهای پوچ، برای روستائیان ساده دلی که هیچ زنگ کدورتی ضمیر پاکشان را آلوده نکرده و از تیرگی باورهای خرافی و مغرضانه بر کنار مانده بودند، نقش بر سنگ بود که هرگز از ذهن روستائی پاک نمیشد.
یادم هست که یکی از پیله وران نخود هر آشی‌ بود. خود را بحرالعلوم میدانست. اسمش کربلائی … بود. در محل او را کله ئی … صدا میکردند. کربلائی که گویا مکتب رفته بود و اندک معلومات قدیمهٔ مکتبی و مقدماتی داشت بطور غیر منتظره ئی استعداد وراجی، قصه سازی و افسانه بافی هم داشت. از کاه کوه میساخت. محال بود که از کسی، چیزی، کتابی، قهرمانی یا هنری سخن به میان بیاید و او در باره اش داد سخن ندهد. فعل منفی ” نمیدانم ” در قاموس زندگی او راه نیافته بود. تکیهٔ کلامش این بود، ” هو بورک الله، مو نو میگی‌!؟ مو تا اون سرشم خونده م ” یعنی عجبا!! تو از دانش من شکّ داری؟! من سر تا سر این قضایا را میدانم!! (( با سخن استاد عالیقدر من مقایسه کنید!! ” ببین تفاوت ر‌ه از کجاست تا به کجا؟ ” ))
کربلائی خوابگزار هم بود. کافی‌ بود مردی بگوید مثلا آب روان در خواب دیده است. آن وقت دریای دانش کربلائی موج میزد :” هو بورک الله !! آب جاری ورود روشنائی و برکت است. مسافری خوش قدم بر تو وارد خواهد شد. بزودی پدر میشوی. فرزند نو رسیده، چراغ دل تو و روشنائی خانه ات خواهد شد. ارواح طیبه به زندگیت حلول خواهند کرد. چنین میشود، چنان خواهد شد.” آسمان و ریسمان بود که بهم می‌بافت. کربلائی از روح، عوالم روحانی و از سیر ملکوتی ارواح سخن میگفت. کم مانده بود که احضار ارواح هم بکند.
روستائیان کم کم کربلائی را همچون یک راهنمای دانشمند، باور کرده بودند. برای آنان که هرگز شهر را ندیده و از مدارس جدید و علوم تازه چیزی نشنیده بودند، او استاد دانائی بود که از فرش تا عرش میدانست. حتی برای ثبت نام فرزندانشان در مدارس دولتی که بتازگی به همت خان مالک و اقدامات فرهنگی او، دایر شده بودند، با کربلائی مشورت میکردند. اما او با درس خواندن دهاتیها و بگفتهٔ خودش با این قرتی بازیهای شهری، مخالف بود. میگفت در شهر از این مدرسه‌ها زیاد دیده است، بد آموزی دارند.
هرگز از یاد نمیبرم که در همان روزها، روحانی دانشمند، مرحوم استاد حسینعلی راشد، در برنامهٔ رادیوئی پنجشنبه شبهای خود، بارها به همهٔ خانواده‌ها تذکر میداد که فریب شیادان را نخورند و با این طرز تفکر غلط که مدارس جدید را غیر مفید میخوانند، مبارزه کنند. میفرمود: کاری نکنید که ازتان فیلم بگیرند و در جاهای دیگر به عنوان آثار توحش نشان دهند، چنانکه از دیگران به ما نشان می‌‌دهند. اما در تمام روستاهای آن حدود، جز من و خان مالک - که مردی مترقی و نسبت به رعایا نیکوکاربود - هیچکس رادیو نداشت.
پارسال یکی از روستائیان آنجا گفت: چند سال پیش کربلائی مرده است و ما هنوز از روح پرفتوحش مدد میجوئیم. زهی جهل و خسران!! که در عصر ماهواره و اینترنت، کسانی باشند که مردهٔ کربلائی بی‌ دانش، راهنمای زندگی آنان باشد. کسانی که امروز غالبا خود تحصیلات دانشگاهی دارند و مانند آنان که در خواب راه میروند، مسیر خود را گم کرده اند.
“چاه است و راه و دیدهٔ بینا و آفتاب + تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
چندین چراغ دارد و بیراه میرود + بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش”
با اجازه سعدی، از هر که مسئول بیداری مردم جهان است خواهش می‌کنم: مگذار تا بیفتد و ….. !!

Comments
Copyright 2011 by H. M. Rahgosha

ﻣﺴﻌﻮﺩ نوشته:

ﺳﻼﻡ
ﺩﺭ ﭘﺎﺭﺍﮔﺮﺍﻑ ﭼﻬﺎﺭﻡ “ﻋﺼﺎﺭﻩ ﻧﺎﻟﯽ” ﺩﺭ ﮐﺘﺐ ﺩﺭﺳﯽ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ “ﻋﺼﺎﺭﻩ ﺗﺎﮐﯽ” ﺩﺭﺝ شﺩﻩ ک ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﻧﻴﺴﺘﻢ ﮐﺪﻭﻡ ﺩﺭﺳﺘﻪ
ﺩﺭ ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺑﻴﺎﺕ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﺼﺮﻉ ﺩﻭﻡ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ :

ﻗﺴﻴﻢ ﺟﺴﻴﻢ ﺑﺴﻴﻢ ﻭﺳﻴﻢ
ﮐﻪ ﻧﺴﻴﻢ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﺴﻴﻢ ﻧﻮﺷﺘه ﺑﺸﻪ
ﺑﺎ ﺳﭙﺎﺱ

ادبیات نوشته:

املاء صحیح کلمه اردی بهشت به همان صورت جدا است.

سجّاد نوشته:

در بیت پنجم با این بیت شعر پروین اعتصامی که می‌گوید:
ما که دشمن را چنین می‌پروریم دوستان را از نظر چون می‌بریم؟
ارتباط معنایی وجود دارد

Hossein Mansouripour نوشته:

بی تردید سخن سعدی درمنتهای فصاحت وبلاغت است واین “قولی است که جملگی برآنند”.اساتید ادب و سخن بکرات در تعریف بلاغت نوشته و گفته اند که اگر سخن فصیح و شیوا وافی بمقصود باشد و بمقتضای حال و مقال بیان شود طبعا بلیغ هم خواهد بود. یعنی فصاحت و بلاغت در سخن وآثار ادبی لازم و ملزوم یکدیگرند.در گلستان شیوه ی سخن گفتن سعدی چنان است که بیان منثور خود را با قطعه ای منظوم- مرکب از دو بیت یا بیشتر- به انسجام و بلاغت کا مل میرساند.
باسلام و احترام بسیار توجه متصدیان محترم سایت ارزشمند گنجور را به نکته ای معطوف میدارم.در جمع آوری بخشهای منثور و منظوم گلستان بعضا تلفیق و انسجام کلام سعدی – چنانکه باید – مورد عنایت و دقت قرار نگرفته است. مثلا در بخش۷۲ از باب هشتم ( در آداب صحبت ) فقط بذکر یک بیت از آن مقال اکتفاء شده است در حالیکه صورت کامل آن در تمام چاپهای گلستان بشرح زیر مضبوط است.
” خلاف راه صواب است و نقض رای اولوالالباب- دارو بگمان خوردن و راه نادیده بی کاروان رفتن- عالمی را پرسیدند چگونه رسیدی بدین منزلت در علوم؟ گفت بدانکه : هرچه ندانستم پرسیدن آنرا ننگ نداشتم “”". . ” امید عافیت آنگه بود موافق عقل + که نبض را به طبیعت شناس بنمائی ” ” بپرس هرچه ندانی که ذل پرسیدن + دلیل راه تو باشد به عز دانا ئی “

ali نوشته:

یاد کتاب فارسی اول دبیرستانم افتادم……………دمتون گرم ……….. خسته نباشید

حمید رضا گوهری نوشته:

زهی برشکرستان وگلستان استاد سخن
اول قطعه ای که در ۳ - ۴ سالگی بفرمودۀ مرحوم پدرم ودوستانش ازبرکردم دیباچه گلستان سعدی بود ویادش بخیرکه نازشستم یک سه چرخۀ قرمزرنگ بود .

امین کیخا نوشته:

اگر من مسئول و کاربدست بودم فرمان می دادم که گلستان را کتاب اخلاق بکنند و بیاموزانند ! به همه نونهالان !

امین کیخا نوشته:

البته آرام و بی پس گردنی!

امین کیخا نوشته:

اموزش اخلاقی چنانچه برای شما انجام شده با مهربانی و بردباری است . ولی فرزندان ما شوربختانه سهراب را نمی شناسند ! سوپرمن را می پرستند! مرد عنکبوتی آری ولی بیژن نه ! خون به دلم !
ولی از همه بیشتر فرهنگستان زبان فارسی ازارم می دهد ! از بیکارگی و کند اندیشی !

امین کیخا نوشته:

حمید رضای بزرگوار درود به شما

شمس الحق نوشته:

درود بر شما امین کیخای دانا واگرمایل بودی به این پرسش من پاسخ گوی که دکتر امین کیخا وامین کیخا دو نفرند یا یک تن . حمید رضای احقر

امین کیخا نوشته:

شمس الحق عزیزم بله من کارازموده کودکان هستم .

شمس الحق نوشته:

دکتر جان
شما اینهمه ادب از که آموختی امین کیخای عزیزم

ساسان نوشته:

بین ۵۵ و ۵۶
نزهت ناظران درست است
بجای نزهتناظران !!

ساسان نوشته:

بیت ۵۲
لآلی ؟؟
آیا منظور لعلی است؟

شمس الحق نوشته:

نه ساسان جان لآلی بر وزن جلالی متشکل از حروف [ ل آ ل ی ] لآلی جمع لؤلؤ بمعنی مروارید درخشان است . بصورت لئالی هم نوشته میشود . شاعر دراین مصرع قطره های شبنم را بر برگ گل سرخ به دانه های مروارید تشبیه کرده که درنور آفتاب صبحگاهی می درخشند .

سعید نوشته:

من هم فکر میکنم بیت ۵۲ یعنی بر روی گل سرخ شبنم ایجاد شدهدمانند خوبرویی که از عصبانیت صورتش عرق کرده است اما نغز اینکه لاله از کلمه لال یا همان لعل از زبان سانسکریت گرفته شده است که به معنی قرمز میباشد و به همین مناسبت گل لاله را لاله نامیده اند البته نام علمی آن tolip یا tolipeهم از واژه تولبند است به معنی پیشانی بند یا عمامه که به خاطر شباهتهایش با عمامه این نام را گرفته که از فارسی به ترکی رفته و بعد هم اروپا .با یادی از دوست خوبم امین کیخا که امیدوارم نوشته های مرا دلیلی بر بی غیرتی ام ندانند چرا که فکر میکنم بایدعلیرغم دلشکستگی ایتاد و بود و نوشت و ترک میدان نکرد و آگاهاند ولو اینکه یک نفر یاد بیرد و بفهمد و تو را بپذیرو و سپاس دارد ..

سعید نوشته:

با پوزش ایستاد به اشتباه ایتاد نوشته شده و بگیرد بیرد و بپیذیرد بپذیرو!

شمس الحق نوشته:

[برگل سرخ از نم اوفتاده لآلی]
یعنی شبنمی که بر گل سرخ نشسته همچون مروارید درخشانست . سعید جان این معنی مصرع اول است ک دوستمان سؤال کرده بود آیا لآلی یعنی لعل و ازهمان طریقی دچار سوء تفاهم شده بود که حضرتعالی . ازطرفی جنابعالی مرقوم فرموده اید که [ من هم ] فکرمیکنم یعنی برگل سرخ شبنم ایجادشده . این [ من هم ] شما اینگونه القا میکند که گویا هر دو نفرمان در معنی مصرع اول اشتراک نظر داریم که چنان نیست و حضرتعالی به مهمترین بخش این مصراع که واژه [ لآلی ] باشد و اتفاقاً سوال آقای ساسان هم جزآن نبود توجه نفرمودید و درعوض به معنی مصرع دوم پرداختید که ازفرط روشنی نیاز به معنی کردن ندارد وسپس پرداخته اید به آنچه که بنظر شریفتان نغز است وآن گل لاله است که رنگش قرمزاست وبرحسب اطلاعات شما از واژه لعل گرفته شده که آنهم قرمز رنگ است . تنها واژه ای که به آن اشاره نفرموده اید و کلمه کلیدی این شعراست و مورد سؤال آقای ساسان قرار گرفته است لغت لآلی است که چنانکه عرض شد جمع لؤلؤ به معنی مروارید درخشنده است . ارادتمند شما

سعید نوشته:

سمس الحق جان شما کاملا درست میفرمایید اما امروز صبح از شدت مسرت و به قول دوستان خرمی بازگشت شما به گنجور اصلا نمیدانستم چه مینویسم و البته اشتباهات تایپی متعدد هم گواه بر این امر است .از اینکه دیر پاسخ دادم پوزش می خواهم چون در محیط کارم دسترسی به اینترنت ندارم .

سعید نوشته:

شمس االحق جان!

Hossein Mansouripour نوشته:

چهارده مقاله:رهگشای مسیر دانائی
دوشته ی ح .م .رهگشا

Hossein Mansouripour نوشته:


علیرضا پیشگو نوشته:

با سلام.قسمتی از دیباچه ی سعدی به خط استاد مجتبی ملک زاده رو براتون آپلود کردم لذت ببریدhttp://up6.ir/3Ysw

گنجور در فیس‌بوک