گنجور

غزل ۷۸

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

امشب به راستی شب ما روز روشن است

عید وصال دوست علی رغم دشمن است

باد بهشت می‌گذرد یا نسیم باغ

یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است

هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر

چشمم که در سرست و روانم که در تن است

گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول

تا خاطرم معلق آن گوش و گردن است

ای پادشاه سایه ز درویش وامگیر

ناچار خوشه چین بود آن جا که خرمن است

دور از تو در جهان فراخم مجال نیست

عالم به چشم تنگ دلان چشم سوزن است

عاشق گریختن نتواند که دست شوق

هر جا که می‌رود متعلق به دامن است

شیرین به در نمی‌رود از خانه بی رقیب

داند شکر که دفع مگس بادبیزن است

جور رقیب و سرزنش اهل روزگار

با من همان حکایت گاو دهلزن است

بازان شاه را حسد آید بدین شکار

کان شاهباز را دل سعدی نشیمن است

قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشق

هرچ آن به آبگینه بپوشی مبین است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

منصوری نوشته:

توضیح مصرع دوم بیت نهم:
“دهل:طبل بزرگ ونقاره و تبیره- در نسخه بدل «گاو و دهل زن» به جای «گاو دهل زن» آمده که بر متن ترجیح دارد.
معنی بیت: ستم مراقبان و نگهبانان کوی یار و طعنه آنان بر من داستان گاوی است که دهلنواز بر پشت او طبل می کوبد و گاو را از بانگ دهل بیم و نگرانی نباشد.”(دیوان غزلیات،شرح خطیب رهبر،ص۱۲۳ )
گاو دهلزن کنایه است از افراد نا آگاه و بی خیال نسبت به اوضاع و احوال جامعه .

محسن اصلانی نوشته:

در مصرع دوم غزل “بوی بهشت” اگر بجای “بادبهشت” بیاید با واژه های بیت “بوی لادن” و “نکهت دهان” تناسب بیشتری ایجاد میکند

رضا سعدی نوشته:

در پاسخ دوست عزیز،جناب اصلانی: در تناسب با «نسیم» کلمه «باد» صحیح به نظر می رسد؛
در بیت ۸ و ۹ هم مقصود از رقیب، مراقب است نه چیزی که امروزه رقیب عشقی نام دارد.

شمس الحق نوشته:

جناب اصلانی سلام
این چندمین مرتبت است که این سخن با دوستان میرانم که اینکه شما نظرتان را درتعویض وتصحیح شعر او بیان میدارید لقبش استاد سخن است واین لقب ازحافظ دارد . اگرنسخه ای در دست دارید که چنانکه شما میفرمایید نبشته باشد بسم الله ورنه سکوت در نظر اهل فن جایزتر است . ارادتمند شما با پوزش ازتندی لحنم که بخاطر تکرار این مطلب بدوستان محترمی چون حضرتعالی حادث شده است .

شمس الحق نوشته:

جناب رضا سعدی
درود بر نازک بینی و نکته سنجی شما

رضا سعدی نوشته:

درود بر شما شمس گرامی

شمس الحق نوشته:

درود بر شما سعدی جانم کجا بودی .

وشایق نوشته:

با سلام ( امشب به راستی شب ما روز روشن است …. عید وصال دوست علیرغم دشمن است ) دشمن عرفا کیست ؟ عرفا همه مخلوقات خداوند را دوست دارند ( به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست …… عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست ) گویند خداوند به موسی فرمود بدترین مخلوق مرا نزد من بیاور موسی ابتدا بین ادمیان سیر کرد و نتوانست بدترین را انتخاب نماید هر کس را که دید گفت شاید کاری شایسته انجام داده باشد که از چشم من مخفی مانده است و بنابراین نمی تواند بدترین باشد مخلوقات دیگر را نیز مشاهده کرد عاقبت سگ مفلوکی را افسر انداخت و به سوی کوه طور روان شد در بین راه با خود فکر کرد برای چه این سگ بدترین باشد این سگ که کار بدی نکرده و انرا رها کرد و به تنهایی به طور رفت خدا به او گفت اگر چیزی اورده بودی از مقامت خلع می شدی بنابراین نزد عرفا دشمنی غیر از نفس خود انسان نیست و اگر کسی بتواند این دشمن را از سر راه بر دارد به وصال دوست میرسد بس باید رستم وار با دیو سفید که همانا نفس ماست جنگید و خوان هفتم را بشت سر گداشت ہ ان شب قدری که گویند اهل خلوت امشبست ….. یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است )

ناشناس ناشناس نوشته:

جناب شایق،
در نبرد با نفس و خود خواهی و وسوسه نفس این غول بیابانی مردم افکن، تردیدی نیست
اما این دوست که از وصال او سخن میرانید از چه رو جز با موسی با دیگر کسان بی میانجی سخن نگفته و نمی گوید، دل بر کند زبانی او میسوزانده است؟

وشایق نوشته:

با سلام و سلام ویژه خدمت دوست عزیز جناب ناشناس ناشناس ای کاش شما ناشناسان عزیز اسمی برای خود بر می گز یدید تا لازم نباشد بسوند اضافه نمایید هر چند اسم مهم نیست بلکه فرمایشات این عزیزان مهم است اما در رابطه با سوال جنابعالی دو مطلب عرض می کنم اول اینکه یک قانون نا نوشته در سراسر جهان وجود دارد و ان اینکه وقتی شخصی می خواهد با مقامی صحبت نماید ان مقام است که وقت و مکان و مدت ملاقات را تعیین میکند نه ان شخص و تا به حال نشنیدم که کسی به این قانون اعتراض کرده باشد و قابل اعتراض هم نیست چرا که امکان اجرایی ندارد بنابراین خدا که بالاتر از او مقامی نیست لابد از ان قانون استفاده میکندو در ضمن خدا بی واسطه بی واسطه هم با موسی صحبت نکرد بلکه به واسطه درخت با او صحبت نمود چون مواجهه مستقیم بینهایت با محدود غیر ممکن است و در همان ملاقات اول خداوند لکنت زبان موسی را بر طرف نمود و اما مطلب دوم اینکه سوال شما مبنایی است بدین معنی که اگر خدا را قبول کنیم و او را ساری و جاری در عالم بدانیم سوال مورد ندارد چرا که حاکم اوست و هر چه کند نیکوست و اما اگر قبول نداشته باشیم هم مبارزه با نفس بی مورد است چون وقتی خدایی نباشد هر چه کنیم جایز است بلکه باید بیشترین استفاده را از این دنیا ببریم چون با مرگ همه چیز تمام میشود نه روحی وجود دارد و نه دنیایی دیگر و در این صورت نه موسی ای و بنابراین باز سوال بی مورد است

ناشناس ناشناس نوشته:

جناب شایق ( وشایق؟)،
فرمایش سرکار در باره باور به ذات باریتعالی جای گفتگو ندارد. از او هر چه سر زند نیکو است. مگر ترجیح جناب موسا بر دیگر فرستادگان و پیروان او بر دیگر آفریدگان که به گمانم تبعیض نژادی و دینی است ، او میبایست از عواقب این بیداد آگاه بوده باشد، من یکی با و بی نام زیر بار این بی عدالتی نخواهم رفت.

شایق نوشته:

با سلام و سلام خدمت دوست عزیز نمی دانم این واو از کجا امده متشکر از شما اما قبول یا عدم قبول شما برای او مشکلی نیست او با ایجاد مرگ ما را در احاطه خود دارد چه بخواهیم چه نخواهیم با امدن مرگ با واقعیاتی روبرو میشویم که دانستن انها جز حسرت چیزی نمی افزاید و گریزی هم از مرگ نبست و از حیطه ان نمی توانیم فرار کنیم مگر با طریقتی که عرفا و صوفیان معرفی کرده اند با اغوش باز به استقبال ان برویم که البته هر کسی این مسیر را قبول نخواهد کرد تا مشیت الهی بر چه قرار بگیرد

روفیا نوشته:

ناشناس اندر ناشناس گرامی
چرا راه دور میروید ؟
اگر بنا بر این باشد که تفاوت را بی عدالتی تعبیر کنیم لازم نیست خدا با موسی سخن گفته باشد !
بلکه شما ببینید اینشتاین چیزهایی دیده است که من و شما ندیده ایم .
کسانی از هیچ اینترنت ساخته اند .
چه زبان فاخری به فردوسی داده اند !
با پرینتر سه بعدی و سلولهای بنیادی اعضای بدن انسان را پرینت میکنند ،
این چیست ؟
به یکی زیبایی خیره کننده داده اند ،
به دیگری صدای آسمانی ،
به آن یک اسرار گفته اند ،
غیر از این است که خداوند در گوش آن ها چیزهایی گفته است که به من و شما نگفته ؟؟
منظورم این است که شرایطی برای آنها فراهم کرده که ماحصل آن این است ،
تا کنون به معنای واژه نخبه اندیشیده اید ؟
نخبه یعنی برگزیده ،
برگزیده برای چه ؟
برای یک کار بخصوص ،
این واژه به تنهایی در خود مفهوم جبر را حمل میکند .
اگر او برگزیده شده است تا چنان کند ، و من نه ، پس من هم برگزیده ام . برگزیده شده ام تا چنان نکنم و چنین کنم !
همه ما برگزیده ایم ، اگر قبول کنیم که مصطفی برگزیده است ، در حقیقت اصل گزینش از بالا را پذیرفته ایم ، و اگر او برگزیده شده است ،
که پیامبر شود من نیز برگزیده شدم تا پیامبر نشوم و این شوم !
گمان میکنم آن چه آزار دهنده مینماید این است که ما خیال میکنیم او که از موهبت ویژه ای برخوردار است بهایش را نخواهد پرداخت ،
بهای زیبایی را با پیری و زشتی ، بهای دانایی را با تنهایی ، بهای موفقیت را با تحمل حسادت حریفان و تحمل همرهان طفیلی ، بهای ثروت را با دلبستگی خواهیم پرداخت …
چنین به نظر میرسد که در نظام آفرینش بهای هر چیزی را به گونه ای خواهیم پرداخت !

روفیا نوشته:

قانونی طلایی بر نظام آفرینش حاکم است به نام قانون علیت ،
هرگاه فهمیدیم نمیتوان از زیر این قانون شانه خالی کرد همه اعتراض ها جای خود را به آشتی میدهد ،
هرگاه براستی درک کردیم هر پدیده ای ، هر سخنی ، هر رویدادی ، هر زشتی ای ، هر زیبایی ای بنا به هزاران دلیل طولی رخ داده است که ما از بیشتر آن دلایل نا آگاهیم آن گاه هرگز شکایت نخواهیم کرد که چرا آن یک موسی شد و این یک فرعون !
که تنها سعی میکنیم گزاره if a then b ( قانون علیت ) که همواره در همه کاینات سریان دارد را بفهمیم .
بفهمیم اگر a رخ داد متعاقب آن چه رخ خواهد داد ،
سعی میکنیم پیامد های هر عمل را بفهمیم .
انسان هوشمند تنها در جستجوی همین است . علم روانشناسی ، اقتصاد ، پزشکی ، فلسفه و فیزیک همگی در جستجوی فهم اینکه اگر a روی دهد بعد چه رخ خواهد داد ، پیدا شده اند .

روفیا نوشته:

دوست اندیشمندی دارم که هر گاه چیز ظاهرا ناموزونی در اطرافش میبیند که غیر عادلانه به نظر میرسد ، به جای شکوه و شکایت میگوید :
This happened for an unknown reason
یعنی به پای جهل خود میگذارد نه به پای ناموزونی جهان !

شایق نوشته:

با سلام و سلام ویزه خدمت دوست گرامی جناب روفیا موضوعات زیبایی را مطرح نمودید بحث عدالت الهی از دیر باز مطرح بوده و بحثهای بیچیده ای نیز مطرح شده است اما اگر بخواهیم به زبان ساده و به دور از بحثهای مشکل مساله را مورد بررسی قرار دهیم دو نکته را باید در نظر بگیریم ۱ - ممکن است برخی چیزها برای شخصی عین عدالت باشد و همان چیز برای شخص دیگری عین بی عدالتی تصور شود مثلا اگر در جایی سیلی بیلید و چند نفر کشته شوند این سیل برای اسیب دیدگان بنظر بی عدالتی می اید اما برای کسانیکه سدی بر اب شده است و سالی بر محصول خواهند داشت عین عدالت است بس در اینجا عدالت نسبی است ۲-نکته دیگری که در عدالت سنجی باید مورد توجه قرار بگیرد اینست که انسان مسلط بر امور اینده نیست و چیزی که ممکن است الان بی عدالتی جلوه نماید ممکن است در اینده ان شخص انرا عین خوبی و عدالت برای خود ببیند و لو اینکه انرا بعد از مرگ ببیند مثلا اگر شخصی که در سیل مرده است در ان دنیا ببیند که اگر می ماند فلان گناه را انجام می داد و نتیجه ان دوری ابدی از رحمت حق بود ایا او از مردن خود خوشحال نمی شود و یا در همین دنیا برخی اوقات برای کاری اصرار می ورزیم و ان کار انجام نمی شود و بسیار ناراحت می شویم اما سال بعد با خود میگوییم خوب شد ان کار انجام نشد و از انجام نشدن ان خوشحال می شویم و اینها مسایلی است که نشان می دهد نسبت به عدالت خداوند ما صلاحیت رسیدگی نداریم و انرا باید به دادگاه دیگری ارجاع دهیم که همانا روز قیامت است و قاضی نیز خود اوست

ناشناس ناشناس نوشته:

روفیای گرامی،
حقیر با تفاوت و گونه گونگی مشکلی ندارد ، سخن بر سر برتری دادن است
زیبایی جهان در گوناگونی است سرخ و سپید بهار و پاییز کوتاه و بلند…… این ماییم که بلندی را برتری و سیاهی را فرودستی میخوانیم.
اینترنت از هیچ پدید نیامده است و آقای اینشتن چیزی که من و شما نتوانیم ببینیم ندیده است او تنها برخی پیش فرض ها به میان آورده است.
همانند فروید که روانپریشی خویش را به عنوان علم به خورد بسیاری داده است. کسی نخبه و برگزیده زاده نمی شود نخبگان را مردم به نخبگی میشناسند و این خود جای پرسشهای بسیاردارد.
من به فیض روح القدس اعتقاد ندارم. و هم به آنچه مسیحا میکرد. من به آزمودن، به دیدن اعتقاد دارم.
از ابن مقفع نقل میکنند :

” ایرانیان ندیده را باور ندارند و شنیده را نیازموده از کس نپذیرند “.

پیام نوشته:

فیض روح القدس ، عصای موسی ، معجزه ، آب نیل را از میان شکافتن و هزاران ازین دست به نظر من به پشیزی نمی ارزد ، که جز گمراهی و سردرگمی برای بشر ارمغانی نداشته
اینکه بعد از مرگ هم دنیایی ست و بهشت و جهنمی ، از ترس بشر سر چشمه گرفته و اهانتی ست به نظام طبیعت
چرخه ی طبیعت تا دنیا دنیاست می چرخد و همه ی ما خاک خواهیم شد تا این چرخ به چرخش خود ادامه دهد
ذهن آدمی هم تا ابد برای خود می بافد تا مگر مَفَرّی بیابد
که هراس مرگ را خنثی کند
ساده دلان داستانهای حمورابی و سپس یهود را باور کردند و چون همه گیر شد به صورت قوانین آسمانی پذیرفته شد
که هیچ دلیل عقلی بر وجود روح و زندگی پس از مرگ وجود ندارد مگر گفته های گذشتگان که جز نظریه پردازی نیست
نقد را رها کرده ایم و خیالات را چسبیده ایم

شایق نوشته:

با سلام و سلام ویژه خدمت جناب بیام از اینکه نظرتان را شفاف بیان کرده اید بسیار تشکر میکنم اما اگر دنبال دلیل عقلی میگردید بدانید خود عقل و تجزیه و تحلیلهایش از جنس روح است و باز بدانید که روح فقط حرف گذشتگان نیست بلکه در دنیای مدرن امرو.ی بحثهای فراوانی بیرامون ان میشود و دانشمندان زیادی در همین دنیای مدرن در حال تحقیق بیراون روح هستند و انرا نه تنها باور دارند بلکه از قدرت لازمانی و لا مکانی و بینهایت بودن ان در شگرف مانده اند و چه بسیار افرادی بخصوص در جنگها ( هم دیندار هم بی دین ) که بس از زخمی شدن خود را دیده اند که از بدنشان جدا شده اند و دو باره به بدنشان بر گشته اند و این داستانها انقدر هست که بتوان یقین حاصل کرد که روح غیر از این بدن است و در همین دنیای مدرن هستند افرادی که بر روح خود تسلط دارند و کارهای غیر مادی انجام می دهند که توجیه عقلانی ندارد این مسایل اینقدر فراوان است که قابل انکار نیست و واقعا اینقدر ساده به مرگ نگریستن جای تعجب است بدیده ای که ذهن بشر را در همه ادوار به خود مشغول کرده است نظام کور و بی شعور طبیعت هرگز نمی تواند توجیه گر این همه مسا یل بیچیده متافیزیکی باشد و اینقدر ساده اندیشانه نمی توان با ان بر خورد کرد با درود فراوان بر شما

پیام نوشته:

بله جانم
داستان است
و همیشه بحث بوده و خواهد بود
با عقل بنده جور در نمیآید
بنده روح را زاییده ی کنش و واکنش اعصاب و مغز میدانم
و چون مُردم این ارتباطات و کنش ها قطع میشود و واکنشی بروز نمیدهم
اگر کسی دلش میخواهد که بعد از مرگ روحش به بهشت موعود برود خوشا به خیالش
بنده چو رفتم رفتم
نظام جهان کور و بی شعور نیست که بر مبناییست محکم که تخطی از کوچکترین قانون آن ممکن نیست
چه رسد به معجزه

حمید کائنی نوشته:

جناب شایق عزیز،
نوشتید “چون وقتی خدایی نباشد هر چه کنیم جایز است بلکه باید بیشترین استفاده را از این دنیا ببریم”.
این تجربه انسان است که تآیین میکند انجام کاری جایز است یا نه. عمل دزدی با خود درد و رنج آورد، پس بشر آنرا غیر قانونی کرد. بسیار ساده. این هیچ ربطی به باور ویا عدم باور به خدا ندارد.
در طول تاریخ بیشترین کسانی که خود را “جایز انجام هر کاری” دانسته اند وبا کشتن بیگناهان و ایجاد وحشت و ربودن دارایی های مردم “بیشترین استفاده را از این دنیا برده اند”، باور به خدا داشته اند، و ادعا کرده اند که دستور از کسی آمده که آن خدا با آنکس گفتگویی داشته.
کتمان این واقعیت از سوی شما و سپس نسبت دادن آن به ناباوران دور از انصاف و موجب تآسف است.
در سراسر جهان، ناباوران از بی آزارترین و مهربان ترین طبقه جامعه خود هستند. اینگونه تهمت زدن و در نتیجه بی احترامی و تحقیر به آنان با احترام، “جایز نیست”.

شایق نوشته:

با سلام جناب حمید جایز بودن به این مفهوم نیست که حتما انجام می دهد و از دید این فقیر همه افراد قابل احترامند و همه عقاید نیز و اما جناب بیام ادامه این بحث و گفتگو باشد برای بعد از مرگ انجا به این گفتگو ادامه خواهیم داد با درود به همه دوستان شاد و خرم باشید

حمید رضا کائنی نوشته:

سلام جناب شایق،
از پاسخ شما سپاسگزارم.
چند ماهیست که حاشیه های شما را می خوانم. در تأیید فرمایشتان، شما همواره و حتی در سخت ترین برخوردها با دیگران با احترام و خوشنودی سخن گفته اید. این پایداری شما قابل ستایش و موجب افتخار است. خود را فقیر خواندید، اما ثروتی کمیاب در اختیار دارید.
من در جمله ای که از شما نقل قول کردم، شاید به اشتباه، احساس کمی لغزش در آن کردم، و با شناختی که از شما داشتم، برایم مهم بود که با شما در میان بگذارم. پوزش مرا بپذیرید.
دنیای ذهنی من با شما بسیار متفاوت است. اما شما را می فهمم. امیدوارم با دلگرمی، تا میتوانید هر چه در اندیشه دارید را بنویسید و بدانید که حتی کسی مثل من از گفتارتان استفاده می برد. شاد و پیروز باشید.

شایق نوشته:

با سلام و سلام ویژه خدمت دوست عزیز جناب حمید از اظهار محبت شما نهایت تشکر را دارم این فقیر اگر چیزی داشنه باشد از خودش نیست که همه در مکتب امثال سعدی و حافظ و دیگر عرفاست که تلاش کرده و میکنند که عشق و محبت را در جهان بخش کنند و انسانیت انسان را زنده نگه دارند اما اول توضیحی در مورد کلمه فقیر و ان اینکه عرفا این کلمه را از ایه ( انتم الفقرا الی الله ) ماخوذ کرده اند( بدین معنی که ما نیاز مطلق و خداوند بی نیاز مطلق است ) و بجای کلمه حقیر و یا الاحقر بکار می برند این دو کلمه اخیر جاهایی بکار برده میشود که شخص میخواهد تواضع خود را بیان کند ویا متواضعانه صحبت کند و بیشتر در محاورات مردم کلمه حقیر و در بین علما دین الاحقر بکار می رود ولی عرفا معتقدند انسان حقیر نیست بلکه فقیر است و اما بعد در غزل شماره ۴۶ بحث دین و دینداری بیش امد این فقیر می خواستم در انجا باب بحثی را بگشایم که هم بسیار وسیع و بحث انگیز است و هم اختلافات در ان فراوان که زمینه ان در این حاشیه بیشتر مهیا شد و ان بحث خدا باوری و بی خدایی است از ارسطو نقل میکنند ( اگر باید فیلسوفیگری کرد باید فیلسوفیگری کرد و اگر نباید فیلسوفیگری کرد باز باید فیلسوفیگری کرد ) به این معنا که اگر می خواهی فیلسوف شوی باید فلسفه بخوانی و اگر می خواهی فلسفه را رد کنی باز باید فلسفه بخوانی بنابراین اگر بخواهیم دیندار باشیم باید مسایل انرا مطرح کنیم و حلاجی نماییم واگر بخواهیم بی دین باشیم باز باید مسایل مطرح در دین را بدانیم و انرا رد نماییم لذا از تمام دوستان چه مخالف و چه موافق خاضعانه میخواهم بدور از تعصب ودور از توهین به بکدیگر در این بحث شرکت نمایند و نظرات خود را شفاف بیان نمایند تا بحث غنی و عمیق گردد ابتدا چند سوال مطرح است دین چیست ؟ دیندار کیست ؟ چرا ادیان با هم اختلاف دارند و اختلاف انها در چیست ؟ مگر همه از جانب خدا نیست ؟ چرا در هر دینی مذاهب مختلفی ایجاد شده است ؟ ملاک حقانیت چیست ؟ ملاک درست و یا غلط بودن یک مطلب چیست ؟ و سوالاتی از این دست و از ان طرف اگر خدایی نیست این نظم و هارمونی از کجاست ؟ این اتفاقات غیر مادی که در جهان رخ می دهد از نظر ناباوران بخدا چگونه توجیه میشود ؟ و ….لطفا دوستان نظر بدهید

شمس الحق نوشته:

بزرگی که نامش را فراموش کرده ام می گوید از دو حال خارج نیست ، خداوند یا هست و یا نیست .
اگر هست ، ما یا به او اعتقاد داریم و یا اعتقاد نداریم
اگر نیست باز ما یا به او اعتقاد داریم یا اعتقاد نداریم
سپس آن بزرگ چنین می گوید :
در خصوص باورمندی و ناباوری به خداوند ، خارج از مطالب بالا فرض دیگر محال است و با این اطلاعات می توان ۴ فرضیه بشرح زیر ایجاد کرد :
۱- خدا هست و ما به او اعتقاد داریم
۲- خدا هست و ما به او اعتقاد نداریم
۳- خدا نیست و ما به او اعتقاد داریم
۴- خدا نیست و ما به او اعتقاد نداریم
آنگاه می گوبد دو فرضیه ۳ و ۴ را می توان حذف نمود چون حاصلی نه برای باورمندان دارد و نه برای ناباوران زیرا هنگامی که خدایی نباشد ، اعتقاد و عدم اعتقاد به او علی السویه است .
از دو حالت ۱ و ۲ بهتر است حالت ۱ را مد نظر قرار داد زیرا اگر خداوند باشد و ما به او اعتقاد نداشته باشیم زیان بزرگی کرده ایم ، پس بهتر است به خداوند اعتقاد داشته باشیم .

شمس الحق نوشته:

روزی یکی از مریدان جوان مولوی با هیجان بسیار نزد شمس تبریزی آمد و گفت :
من با هزار و یک دلیل وجود خداوند را اثبات کرده ام !
شمس بفرمود ای ابله ! خداوند ثابت است ! تو جهد کن تا وجود خود را در محضر او اثبات نمایی .
نقل بمضمون از کتاب مقالات شمس تبریزی

شایق نوشته:

با سلام و سلام ویژه خدمت جناب شمس از اینکه دوباره نوشتار شما را دیدم بسیار خوشحال شدم نگران بودم مبادا کسالتی داشته باشی امیدوارم در بحثها حضور فعال داشته باشی تا نتایج بر بارتر باشد با ار.وی سلامتی برای شما و همه دوستان

شایق نوشته:

با سلام جناب شمش برای اثبات خدا دو راه حل اورد یکی بر اساس منطق عقل دور اندیش که می گوید احتیاط خوب است و ما وظایفی و اعمالی را احتیاطا انجام می دهیم و یا برخی از کارها و گناهان را انجام نمی دهیم اگر بعد از مرگ خدایی بود که ما به او اعتقاذ داشتیم و حداقل وظایف بندگی را انجام داده ایم و نجات بیدا می کنیم و اگر هم از خدا خبری نبود چندان ضرر نکرده ایم دست بالا از برخی از لذایذ این دنیا خودمان را محروم کرده ایم که خیلی هم مهم نبوده است که البته این نوع خدا برستی ضعیفترین و سست ترین نوع خدا برستی است که اصل اساسی ان احتیاط است که ناش از ترس از عذاب است اما راه حل دوم بر اساس بینش عرفانی است که می گوید خدا نیاز به اثبات ندارد او ظاهر است کافی است خوب بنگری او را در همه چیز و همه جا خواهی یافت او را در کمال زیبایی می بینی و عاشق او میشوی و چنان بنده و شیفته او میشوی که خود را فراموش می کنی و مطیع و فرمابردار او میشوی از او جز او چیزی نمی خواهی عرفا چنین بینشی دارند و خدا را از راه دل جستجو میکنند و می گویند عقل توانایی دستیابی به او را ندارد (بای استدلالیان چوبین بود …. بای چوبین سخت بی تمکین بود ) که البته برخی به این شعر ایراد گرفته اند و گفته اتد خود این شعر استدلال است به هر حال می گویند خدا از افتاب روشن تر است ( افتاب امد دلیل افتاب …. گر دلیلت باید از وی رو متاب ) و اما راههای دیگر رسیدن به خدا را به همراه دوستان در اینده مورد بحث قرار می دهیم باز از دوستان می خواهم فعال شرکت نمایند تا به عمق بیشتری برسیم

شمس الحق نوشته:

جناب شایق با تجدید احترام خواهش میکنم که میان ” راه های رسیدن به خدا” که نتیجه عرفان و حاصل اعمال عرفا می باشد و “روش های اثبات وجود خداوند که نتیجه دین و حاصل اعمال مؤمنین است ، تفاوت و تمایز قایل بشوید و بشویم و هم اینکه نقش فلسفه و فیلسوفان را هم روشن سازیم که آیا در یکی یا هر دو بخش مذکور در بالا قرار می گیرند ، یا خیر و بخش سومی را باید که به فلسفه اختصاص داد . فعلاً
باید بروم و پس از نیمه شب خدمت خواهم رسید ، اگر اجازه فرمایید ، انشاءالله .

شایق نوشته:

با سلام وسلام خدمت دوستان بخصوص جناب شمس و تشکر بخاطر شرکت در بحث اما فلاسفه اگر بطور ساده و خلاصه بگوییم از سه طریق وارد بحث اثبات خدا شده اند ۱- طریقی که ارسطو رفته است و ساده و خلاصه ان این است که هر حرکتی محرکی میخواهد و این محرکها اگر به محرک ثایت نرسد امکان حرکت نیست و چون حرکت هست یس محرک ثابت نیز هست و ان خداست ۲- نظر ابن سینا و او به این شکل استدلال میکند که موجود یا واجب بالذات است یا ممکن و ممکن الوجود نیاز به واجب الوجود دارد و قا یم به اوست و امکان ندارد بدون وجود واجب وجود ممکن به ظهور برسد بس چون ممکنات هستند ناچارا واجب و الوجود هست ۳-تظر ملاصدرا که تقریبا نزدیک به نظر عرفاستاو می گوید صرف دقت در معنای وجود مشخص میشود که هست و این هستی و بودن خود بینهایت است و منحصر بفرد این سه نظر معروف به برهان ارسطی و سینایی و صدرایی است که بسیار مفصل و قابل توضیح است ولی لینجا گنجایش ان توضیحات را ندارد دوستان اگر بخواهند باید به کتب فلسفی رجوع تمایند اما قابل ذکر اینکه یک فرق اساسی بین فلسفه و عرفان موجود است و ان اینکه اگر کسی بخواهد فیلسوف شود باید سالها درس بخواند و استعداد بالایی هم داشته باشد اما در عرفان نیاز به سواد نیست و چه بسا سواد حجاب عارف واقع شود و مانع از رشد او گردد و چه بسا بی سواد صاف دلی که بسیار عارف تر از یک فیلسوف و یا فقیه باشد و خدا را بهتر از انها بفهمد چرا که اساس عرفان بر دیدن است نه دانستن بعدا در این مورد بیشتر میگویم با درود

شمس الحق نوشته:

حقیر که شخصاً با اشتیاق در انتظار سخنان بعدی حضرتعالی می نشینم ، جناب شایق درود بر شما !

شایق نوشته:

با سلام قبل از انقلاب مجلهای می خواندم داستانی بود در مورد یک سرباز امریکای که خاطره ای از جنگ ویتنام تعریف می کرد او نوشته بود من در ویتنام توسط چریکها زخمی شدم دوستان دیگری هم زخمی یا کشته شده بودند من ناگهان خودم را بیرون از بدنم دیدم که هم سبک بودم و هر کجا میخواستم بالای درختان روی زمین معلق ذر هوا می رفتم و هم همه چیز را در اطراف خود به راحتی می دیدم ناگهان دو چریک امدند و زخمیها را تیر خلاص می زدند به من که رسیدند گفتند مرده است من با اینکه با زبان محلی صحبت می کردند مکالمات انها را براحتی می فهمیدم وسایل مرا برداشتند و ساعت مچی مرا باز کرده با خود بردند یکی از انها با بر سینه من گذاشت و از من عبور کرد من که بیرون از خود بودم هیچگونه احساس دردی نکردم انها رفتند و ساعتی بعد سربازان امریکایی امدنداجساد را از جمله جسد مرا بردند من به همراه انان رفتم وقتی جسدها را بیاده میکردند به من که رسیدند گفتند زنده است جسد مرا به بیمارستان بردند به محض اینکه دکتر شروع به معاینه کرد من وارد بدنم شدم و دیگر چیزی نفهمیدم این داستان ذهن مرا بخود مشغول کرده بودو با خود می گفتم برای فروش مجله چه دروغهایی که سر هم نمی کنند این داستان از ذهنم داشت بیرون میرفت و تقریبا انرا فراموش کرده بودم تا اینکه دوستی حدود بیست ساله ای داشتم در جبهه مجروح شد وبس از دو ماه دو باره به جمع ما بیوست اما رفتارش با قبل بسیار متفاوت بود او که بچهای بذله گو و شوخ طبع بود چنان ارامش بیدا کرده بود که مبرس اغلب سکوت میکرد و نگاه او نسبت به ما نگاه عاقل اندر سفیه بود روزی با گروهی به کوهنوردی رفته بودیم او هم بود با او خلوتی حاصل کردم با اصرار از او خواستم که بگوید چه شده است از او انکار و از من اصرار تا بالاخره لب گشود و گفت روزی که مجروح شدم خود را بیرون خود دیدم دیدم چند نفری با من شهید شده اند اما من زنده بودم دو نفر با وانت امدند و اجساد را جمع اوری میکردند جسد مرا نیز داخل وانت انداختند هر چه فریاد زدنم که من زنده ام نشنیدند بناچار من روی طاق وانت نشستم و جسد خود و دوستانم را می دیدم و با اینکه بیرون از ماشین بودم مکالمات ان دو نفر را می شنیدم بالخره به سرد خانه اهواز رسیدیم ان دو نفر جسدها را یکی یکی وارد سردخانه میکردند به من که رسیدند یکی از ان دو نفر دستهای مرا گرفت و به دوستش گفت این یکی انگار زنده است بدنش داغ است او را به بیمارستان ببریم جسدها را وارد سرد خانه گذاشتند و دوباره مرا بشت وانت انداخته به بیمارستان اهواز اوردند دکترها به دور من ریختند تمام مکالمات انها را می شنیدم ناگهان دو نفر از دوستانم که شهید شده بودند بیشم امدند و با من صحبت میکردند و در عین حال صلوات می فرستادند صحبتهای انان که تمام شد خواستند خدا حافظی کنند به انها گفتم من هم با شما می ایم گفتند فعلا نمی توانی بیایی بایدتا فلان موقع صبر کنی و خدا حافظی کردند همنیکه خدا حافظی کردند یکی از دکترها فریاد زد قلبش بکار افتاد و من عقربه دستگاه را دیدم که حرکت کرد و دیگر چیزی نفهمیدم این داستان را وقتی تعریف می کرد اشک از چشمانم جاری بود هر چه به او گفنم کی بناست بیش انان بروی نگفت فقط از من قول گرفت تا زنده هست چیزی به کسی نگویم او بیست روز بعد به جبهه رفت و چند روز بعد از ان خبر شهادتش امد روحش شاد وقتی این داستان را شنیدم بیاد ان مجروح امریکایی افتادم ادامه این مطلب بزودی

شایق نوشته:

با سلام بله وقتی قصه واقعی دوستم را شنیدم بیادم امد که داستان ان مجله هم واقعی است این بود تا با بزشکی عمومی که مردی بسیار متواضع بود اشنا شدم او منفعت هر کسی را در نظر میگیرد الا خودش بسیار خدمت به دیگران میکند و ترکشهای فراوانی از دوران جنگ در بدنش بیادگار مانده است او هم داستان مجروحیت خودش و جدا شدن روح از بدنش را برایم تعریف کرد و گفت بیرون از جسد خودم نشسته بودم و جسدم را قلقلک می دادم می گفت من فردی قلقلکی هستم و داشتم سعی میکردم خودم را بخندانم این داستانها را برای دخترم تعریف می کردم گفت من هم دوستی ذارم که قبلا یک بار مرده است و با من همکلاس بود و داستانش را به این شکل گفت که او دختری دوازده ساله بوده که طهر در منزلشان می خوابدمی گوید ناگهان خودم را بالای لوستر دیدم و احساس کردم اگر از سقف بیرون روم دیگر نمی توانم برگردم با اضطراب به لوستر چسبیده بودم و فریاد میزدم مادرم را می دیدم که در اشبزخانه مشغول است و بدرم روزنامه می خواند اما فریادهای مرا هیچکدام نمی شتیدندتا اینکه ناهار اماده شد مادرم هر چه مرا صدا میکرد نمی توانستم به بدنم بر گردم تا اینکه مادرم امد تکانم داد و گفت چقدر می خوابی که ناگهان فریادش بلند شد که بدن دخترم سرد است و من هم به خدا التماس میکردم کهمرا بر گردان تا نماز بخوانم خلاصه به اورژانس زنگ زدند وقتی خواستند مرا به امبولانس ببرند ناگهان به بدنم برگشتم و دیگر نفهمیدم او الان مومن ترین فرد خانوادشان است و واجباتش ترک نمی شود این داستانهای واقعی را به دو دلیل اوردم یکی اینکه برخی از اتفاقات باعث میشود عده ای خدا باور شوند یا باورشان صد چندان شود گرچه ممکن است برخی این وقایع را دروغ به بندارند اما برای انان که اتفاق اقتاده هیچ شک و شبه ای نسبت به خدا نمی ماند و دوم اینکه بگویم منش عرفانی جوری است که ارام ارام شخص را به یقینی برساند که اگر تمام دنیا استدلال کنند که این کار اشتباه است انرا نمی بذیر ند زیرا انگار او را می بینند و سعدی فراوان به این نکته اشاره کرده است

شایق نوشته:

با سلام یکی دیگر از راههایی که انسان را به خدا می تواند برساند نظم حاکم بر جهان هستی است نظمی چنان مستحکم و استوار که کوچکترین خللی در ان تمام جهان هستی را بر هم می ریزد کهکشانها و ستارگان و سیارات جوری طبق برنامه کار میکنند که انسان احساس میکند نیروی بسیار عظیم و قدرتمندی برنامه ریزی برای ان کرده و انرا اداره میکند و از طرف دیگر در موجودات زنده چنان نظم ارگانیکی بر قرار است و چنان تنظیم شده که هر موجود زنده ای طبق برنامه خودش بیش میرود و این نظم بدون ناظم امکانبذیر نیست خلاصه نظم حاکم انسان را رهنمون است به سوی او ( برگ درختان سبز در نظر هوشیار…… هر ورقش دفتریست معرفت کردگار ) و اما راه دیگر بسوی او اینست که انسان در همین دنیای مدرن می بیند که قوانین فیزیکی ومادی حاکم بر جهان هستی برخی اوقات توسط افرادی به سخره گرفته میشود و این قوانین که به ظاهر لا تخطی هستند شکسته میشوند و از اینجا انسان بی می برد که قوانین متافیزکی وجود دارد که مسلط بر این قوانین فیزکی است و این شکسته شدن قوانین فیزیک هم معجز ه و هم سحر را توجیه می نماید و این مساله ای است که به وفور در اطراف ما در همین دنیای مدرن یافت میشود بیماران لاعلاجی که شفا می یابند و یا کارهایی از قبیل کارهای مرتاضان و رد این مسایل باک کردن صورت مساله است نه حل ان کسانی که قبول ندارند کافی است یا سفری به هندوستان بروند یا سری به معابد و یا زیارتگاهها بزنند و کافی است یک مورد برای انها بطور یقینی ثابت شود البنه باید در نظر داشت که برخی افراد سو استفادههای فراوانی کرده و می کنند و دکانی باز کرده اند برای منافع دنیوی خود اما این باعث نمی شود که انسان هوشمند حقیت را در نیابد

ناآشنا نوشته:

عجب خدای مسخره ایست که با شامورتی بازی و چشم بندی و سحر ساحران میتوان به او رسید
نظم جهان احتیاج به ناظم ندارد . این نظم در وجود خودش مستتر است
آنچه مرتاضان میکنند جز تحریف فکر و نظر دیگران نیست
مردمانی ساده دل و بی خبر نیز محو چنین حقه ها می شوند
مردم آرزو دارند در پس پرده خبری باشد
ولی نیست که نیست

ناباور نوشته:

این آقای شمس الحق هم عجب رندی ست
، آفرین به این ابتکار
تحریک دیگران به خیالبافی را میگویم
یکی را تحریک میکند تا برای اثبات خداوند آسمان ریسمان ببافد
و دیگری را تشویق ، تا آیه و شعر و دلیل بیاورد
که علی از انبیا بالاتر است
ممنونم جناب شمس الحق که باعث شدید ما با این طرز فکر ها هم آشنا شویم

ناباور نوشته:

یادی از” لیام “ دوست نادیده بی مناسبت نیست

گرفتار خرافات

نه من از روزگار می بینم

نه هم از کردگار می بینم

ای شمایان گرفته دامن جهل

عقل را در فرار می بینم

ملتی خو گرفته بر هذیان

بی خرد بی شمار می بینم

چشمها بسته گوش ها برپوچ

عقل را شرمسار می بینم

جامتان از خرافه لبریز است

همه را می گسار می بینم

قوم بدبخت پای در گل را

خیل بی اختیار می بینم

سر نهاده به سجده ی مهمل

همه را بنده وار می بینم

تا که قومی چنین فنا رفتند

قامتی بس نزار می بینم

هرچه پنهان کنید سستی را

ضعف ها آشکار می بینم

تا که در بند این خرافات اید

سکّه ها کم عیار می بینم

چشم بگشا که عمر می گذرد

سال ها بی بهار می بینم

درّ رخشان به دامنت بسیار

بر خزف اعتبار می بینم

گر بگوید ” لیام “ و تو خندی

شام تو پایدار می بینم

شایق نوشته:

با سلام و سلام بسیار ویژه خدمت جنابان نا اشنا و ناباور اول از اظهار نظرتان تشکر دارم و همینکه وارد بحث شدید بسیار مفید خواهد بود و حتما به غنای بحث می افزاید اما چند نکته ۱- این فقیر راهها را بیان کردم اما ساده دل و یا بیخبر و یا فرزانه از این راه میرود یا نمی رود بحث دیگری است که در اینده به ان می بردازم ۲- جناب نا اشنا لطفا به این سوال جواب دهید اگر کسی از شهرستانی خواست به تهران برود و راه خاصی را انتخاب کرد و به نظر جنابعالی انتخاب ان مسیر صحیح نباشد ایا تهران عجب شهر مسخره ایست یا اگر هم تمسخری باشد ( که نیست ) با رونده است ؟ ۳-جناب نا باور که واقعا اسم زیبا و متناسب با روحیه خود انتخاب کرده اید این فقیر قصد داشتم این بحث را در ذیل غزل ۴۶ باز نمایم که جناب حمید کاینی که اتفاقا ظاهرا از ناباوران به خداست باعث این بحث شد و اگر تشویقی بود از جانب ایشان بود که صداقت از درون فرمایشاتشان به استشمام می رسدو هم اینجا دو باره از ایشان تشکر میکنم و اما جناب شمس نسبت به این فقیر لطف داشته و دارند و از ایشان هم تشکر ۴-چنانچه فبلا نیز گفتم با خرافات دانستن این مطالب و انکار ان و یا متهم کردن معتقدان به ان به ساده دلی و بیخبری مساله حل نمیشود بلکه شما بجای حل صورت مساله را باک می کنیدو چه بخواهید و چه نخواهید این مسیری است که عده ای خواهند رفت

ایزدجو نوشته:

حظ کردم ازین غزل لیام عزیز
مو به مو میشکافد نکته ها را

چشمها بسته گوش ها برپوچ

عقل را شرمسار می بینم

جامتان از خرافه لبریز است

همه را می گسار می بینم

درّ رخشان به دامنت بسیار

بر خزف اعتبار می بینم
ناباور جان ممنون
پاینده باشی

شایق نوشته:

با سلام اما دلایل ناباوران بخدا بیشتر در اطراف سه مطلب است ۱ - از نظر اجتماعی بحث میکنند و می گویند ما کاری به اینکه خدایی باشد یا نباشد نداریم ولی یک چیز را در اجتماع می بینیم و ان اینکه دینداران به وضع موجود راضیند و انرا سر نوشت از بیش تعیین شده ای می دانند و لذا اعتراضی به حکام و سیاستمداران ندارند و بنابراین دین باعث عقب افتادگی جامعه میشود این اعتراض از طرف کمونستها مطرح شده . جمله معروف مارکس که ( دین افیون توده هاست ) مبین ان است ۲- دلایلی که برای اثبات خدا اورده میشود عمدتا عقلی است و چون عقل بسیار خطا میکند اعتمادی به این دلایل نمی شود کرد ۳- ما فقط مسایلی را قبول داریم که قابل تجربه و دیدن باشد در غیر اینصورت علمی نیست و غیر قابل قبول است این سه مطلب عمده دلایل نا باوران به خداست که به نقد ان خواهم برداخت انشا الله

شایق نوشته:

با سلام اشکال اول فعلا از یحث ما خارج است چون ناظر به بود و نبود خداوند نیستو اما اشکال دوم خود یک استدلال عقلی است و اگر بنا باشد به عقل اعتبار نباشد به این استدلال نیز اعتباری نیست و البته اگر اعتماد به عقل سست شود در واقع تمام واقعیتها را باید انکار کنیم و یک شکاک به تمام معنا شویم البته عرفا عقل را در میدان عشق ناتوان می دانند و معتقدند تمام راه را نمی توان با مرکب عقل رفت اما بطور کلی انرا بی اعتبار نمی دانند و اما اشکال سوم که میگوید اثبات خدا علمی نیست یعنی قابل تجربه نیست باید به چند نکته توجه کنیم ۱-اولا با علوم تجربی نه میشود خدا را ثابت کرد و نه رد چرا که علوم تجربی برای صحت یا عدم صحت دست به ازمایش می زند و عناصر را کم یا زیاد می نماید و رای می دهد که فلان قانون در طبیعت حاکم است اما برای ازمایش خدا و هستی نه خدا در اختیار ماست که او را از هستی حذف نماییم و نتایج احتمالی را بررسی کنیم و نه مجوعه هستی را می توانیم از خدا بگیریم تا ببینیم خدا بدون مخلوق چه میکند بنابراین علوم طبیعی برای اثبات یا عدم اثبات توانایی ندارند ۲- موضوعات همه این علوم مبتنی بر حکم عقل است یعنی اول باید عقل تصدیق کند که مثلا اسیدی وجود دارد بعد علم شیمی انرا بررسی نمایذ و از طرفی نتایج علوم باز مبتنی بر حکم عقل است یعنی وقتی چیزی چند بار ازمایش شد و یک نتیجه داد عقل است که حکم می کند این ازمایش در جاهای دیگر و زمانهای دیگر نیز همین نتیجه را خواهد داد یس علوم تجربی بر خلاف تصور مبتنی بر عقل است ۳- علوم تجربی مبتنی بر فزضیات است و تا زمانی که بر طبق ان فرضیه نتاج صحیح می باشد علم می گوید این طبق فلان فرمول است و با عوض شدن فرضیه قوانین نیز عوض میشود بنابرین درستی مسایل علمی تا زمانی است که فرضیه جوابگو باشد ۴- در علوم ممکن است با دو فرضیه متضاد یک نتیجه بدست اید مثل اینکه در قدیم معتقد به ثبات کره زمین بودندو با این حال خسوف و کسوف را درست و دقیق بیش بینی میکردند و الان که فرضیه بر عکس شده باز خسوف و کسوف دقیق بیش بینی می شود بس صرف نتیجه صحیح علمی دلیل درست بودن تیوری نیست

حمید رضا کائنی نوشته:

سلام استاد شمس الحق ارجمند. تشکر از درج آن داستان کوتاه از مقالات شمس تبریزی. صد افسوس که به دلیل ده ها سال دوری از میهن و محدود بودنم در زبان فارسی، تلاش من برای خواندن و درک این کتاب پر ارزش و تاریخی ناموفق بود.
بخش فلسفی آن ماجرا عالی، آموزنده و شیرین بود. اما قسمت رابطه انسانی آن بسیار دردناک.
دانشجویی با ذهنی جوان که آماده رشد و شکوفاییست، با سخت کاری وکوشش فراوان، مطالبی را گرد آوری می کند و پر از شوق و با افتخار، به امید پذیرش از استادانش با آنان در میان می گذارد، و سپس اولین واژه ای که او دریافت می کند هست “ای ابله”.
فکر میکنم همه ی ما احساس سرخوردگی، دل شکستگی و پژمردگی او را در آن لحظه بتوانیم درک کنیم.
ادامه چنین برخوردی با آن جوان، یا موجب می شود که او از کوشیدن در زندگی دست بردارد و عمر خود را در افسردگی، خشم، و دعا گو به خدا برای روزگاری بهتر به پایان برساند، و یا یاد می گیرد که مردم را دائمأ نادان و ابله بخواند و ای بسا که در راه خدا هر آنچه جایز می داند را بر آنان روا دارد.
خوب، خدای بخشنده و مهربانی را که من باور دارم، نه خواستار چنین زندگی نکبت باری برای بنده هایش است، و نه خواستار اینکه این مردم دردمند، نیایش به او، شکرگزاری به او، و اثبات وجود او را “اولوییت” کار خود قرار دهند. و این دقیقأ قسمت فلسفی گفته شمس است.
دوست دارم باور کنم که شمس واژه “ابله” را نگفته. به هر حال انسان حتمأ الخطاست. در آن مضمون اگر “ای ابله” را با “فرزند عزیزم” جایگزین کنیم و آن را باز خوانی کنیم. ناگهان احساس آرامش و عشق و نزدیکتر شدن به خدا سراپای وجود را میگیرد وآن دانشجو نیز به کمال خود نزدیکتر می شود.
کمابیش همه مردم خداوند را باور دارند و بسیاری با قرار دادن چند جمله در کنار هم، ادعای عشق ورزیدن به او را می کنند. من ادعای کسانی را می پذیرم که از راه عشق به “همه ی” انسانها، به عشق به خدا رسیده اند. و آنرا با کمی هشیاری و دقت، از لا بلای گفتار و رفتار به آسانی می توان در یافت.

ناباور نوشته:

کائنی گرامی
چه خوش گفتی : کمابیش همه مردم خداوند را باور دارند
بله ناباورانی چون من به خرافات ناباوریم . ما مرتاض نمی شناسیم که حقه بازند. ما عشق نمی دانیم جز دستگیری یتیمی و یا افتاده ای. از بیم دوزخ سر به سجده نمی نهیم . ما عشق به نظام طبیعت و عشق به انسان و همه ی موجودات را در اولویت داریم
این همان عشق به لایزال است که ما نیز از آنیم

شایق نوشته:

با سلام و سلام خاص خدمت جنابان حمید و ناباور اگر تا بایان این بحث صبر و تحمل داشته باشید و این فقیر را تحمل بفرمایید احنمالا به نقاط مشترک زیادی برسیم احساس من این است که شما دین را در چهره عامیانه ان دیده اید و برخی از لغزشهای مسلم معتقدان به ادیان را دیده اید و انرا دین و دستور خدا تصور کرده اید من در اینده سعی می کنم خیلی شفاف و بدون هیچ تعصبی مسایلی را از نگاه بیرون دین نه از نگاه درون دینی مطرج کنم شاید مشکل بسیاری از افراد در مشخص نبودن ان مسایل باشداما جناب ناباور نمی گویم شما مرتاض بشناس با مرتاض شو و یا ذیگران را تشویق به مرتاضی کنم این فقیر کار مرتاضان را کاری بیهوده و باطل می دانم اما منهای کارهای حقه بازی برخی از انها با ریاضت مسلط بر برخی قوانین طبیعی شده اند و تنها نکته ای که روی ان تاکید دارم می خواهم بگویم علی الاجمال فوانین متافیزیکی در مجموعه هستی موجود است و ثابت شدن اینکه تنها یک قانون متافیزیکی هست کافی است برای اینکه ما را به ماوراالطبیعت سوق دهد و اما سجده از ترس جهنم ضعیف ترین نوع برستش خداوند است اما برستش واقعی چیست بعدا با هم به ان می بردازیم با عرض معذرت چند روزی خدمت دوستان نیستم موفق باشید

شمس الحق نوشته:

هرآنکس که با حقیر سخن از ماوراءالطبیعت راند ، از ایشان خواهم خواست تا مرز طبیعت را نشانم دهد ! مرز طبیعت کجاست ؟ جو یا مدار سیاره زمین مرز طبیعت است یا حدود منظومه شمسی یا کهکشان راه شیری مرز طبیعت است ؟ مرز و حدود طبیعت را به من بنمایید تا بدانم در پس پشت آن مرز ، ماوراء طبیعت است !

ناباور نوشته:

درود بر شما شمس الحق جان که جان کلام را گفتی
همه ی هستی یک کاسه است و نمیتوان آنرا از هم مجزا کرد ماورائی وجود بدارد .که خدای من نیز در همین هستی ست من و شما هم

ناباور نوشته:

وجود ندارد
صحیح است

شمس الحق نوشته:

جناب کائنی عزیز شمس تبریزی معمای زندگی حقیر است ، او انسان معمولی نیست ، در زیر بخشی از سخنان او را که توسط مریدان مولوی جمع آوری و کتابت شده است به عرضتان می رسانم . مأخذ این سخنان کتب مناقب العارفین افلاکی و مقالات شمس است ، اما از آنجا که در حال حاضر کتاب های بنده خارج از دسترس من است ، آن سخنان را با ذکر [نقل به مضمون] از حافظه عرض میکنم و اطمینان میدهم که در حد امکان مطابق با واقع است :
” در خردکی پدر را گفتم حکایت من و تو آن خایه بط را ماند [تخم مرغابی] که زیر مرغ خانگی نهادند ، چون جوجه مرغکان سر از تخم بر آوردند ، همگان بسوی جوی آب رفته تک بر آب نهادند ، اما جوجه بط به دلِ دریا زد ، حال اگر تو از منی و من از تو ، درآ در این دریا ، ورنه برو برِ مرغان خانگی .”
————
” اگر ربع مسکون در یکسو و من در یکسو ، هر پرسشی کنند پاسخ گویم ، مغلطه نکنم و از این شاخ بدان شاخ نروم .”
———–

شمس الحق نوشته:

جناب ناباور بیگمان خدابتعالی محیط بر جهان هستی است و خالق نمی تواند در این جهان که مخلوق اوست ، هستی یابد ، مگر آنکه خود اراده فرماید . این قسمت از فرمایش شما هم اشکال شرعی دارد و هم ایراد فلسفی . اجازه بفرمایید تا لختی اندیشه کنم و از دوستان هم خواهش میکنم داخل شوند به این بحث که اگر خدایتعالی خارج از جهان هستی شناخته شده که شامل َn میلیارد کهکشان است حضور داشته باشد ، آن مکان حضور خداوند را می توان ماوراءالطبیعت خواند یا خیر ، زیرا که وجود خداوند خود بینهایت است و بی نهایت باید که خارج از محدوده وجود موجودیت یابد . از دوستان محترم خواهش میکنم پاسخ های خود را بیرون از آنچه شعرا و عرفا و بزرگان ادبیات گفته اند ، بیان بفرمایند .

شمس الحق نوشته:

این ماجرای سانسور کردن جناب لیام چیست ؟ حیف است از وجود چنین شاعری با اینهمه ذوق و استعداد بی بهره بمانیم ، اگر اجازه داشته باشم از هر دو طرف درخواست میکنم بنفع گنجوریان گذشته را فراموش کنند و کوتاه بیایند .

ناباور نوشته:

جناب شمس الحق
بنده کجا گفتم خداوند محیط بر هستی نیست
من میگویم بین هستی و خداوند مرز قائل نشویم
که درین صورت خداوند را محدود کرده ایم و خداوند محدود دیگر خدا نیست
انا لالله و انا الیه راجعون را بنده چنین میفهمم که از این کالبد به دامن طبیعت بر میگردیم که دامن خداست . حال اگر میفرمائید نه ، حق با شماست.

ناباور نوشته:

جناب شمس الحق
درود بر شما
گویا لیام عزیز مقابل توهینی ، جوابیه ای به شعر نوشته بودند که زیر تیغ سانسور گردن زده شد
گفتند جایی که سانسور هست من نیستم
تنها کسی که با ایشان در تماس است گویا سرکار خانم مهری بانو هستند که معرف حضورتان هستند
با درود دوباره

بی سواد نوشته:

ماورا طبیعت استادان ارتباطی با جو و زمین واسمان ندارد.
مابعد الطبیعه نا م دیگر آنست. چه در تقسیم بندی علوم پس از فیزیک آمده است و آن علوم دینی و الهی و مانندان ان است، متا فیزیک! کجای کارید استادان!!!

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز اگر مرز نباشد و خدا را درون هستی قرار دهیم ، آنوقت است که او را محدود کرده ایم .

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز این حرف عجیبی است که میشنوم ، گنجور چیزی را سانسور نمی کند ، از جناب لیام خواهش میکنم آن شعر را مجدداً درج فرمایند ، قطعاً اشتباهی صورت گرفته است .

بابک نوشته:

درود بر دوستان گرامى،
فقط چون دوست عزیز شمس الحق نظر پرسى کردند در این حاشیه وارد شدم.
آیا ممکن است شما دوستان عقل و ذهن را از دیدگاه خود براى این حقیر یک تشریح کامل بکنید، تا بعد برویم سراغ خدا؟
مثلاً رابطه عقل و ذهن و مغز و تعقل و تفکر و تخیل و….
با سپاس

ناباور نوشته:

شمس الحق گرامی
خدارا در دامن هستی قرار ندهید
هستی ، طبیعت ، و خودتان را اگر در بینهایت خدا تصور کنید ، نه مرزی برای خدا قائل شده اید نه هستی را از خداوند جدا کرده اید
بنده حقیقت را نمیدانم ، طرز فکرم چنین است
حتماً حقایقی هست که از آنها بی خبرم.
ممنون که جواب دادید
زنده باشید

روفیا نوشته:

سلام دوستان عزیز
اطلاعات در کنار هم دانش و دانش ها در کنار هم عقل را پدید می آورند .
برخی گفتند وقتی دانشی با تجربه شخصی شما همراه میشود عقل پدیدار میشود .
از اینروست دانشمندان بسیاری را میبینیم که در روابط انسانی و در لمس خوشبختی ناموفق هستند .
چون دانش خود را به بوته آزمایش نگذارده اند و از برکات آن بهره مند نشده اند .
تعریف دیگری از عقل درک چیزهایی است که بیشتر مردم عاجز از درک آن ها هستند . گویا عقل را مراتب و درجاتی است . بدون تردید ذهن و تواناییهای ذهنی مفهومی مستقل از عقل نیست .
عقل در مراتب دون عقل صرفه گر است که تنها منافع ظاهری صاحبش را میبیند و برای حفظ آن برنامه ریزی میکند .
عقل متکامل تر یک گام پیشتر رفته و درک میکند منافع فرد از منافع جامعه جدا نیست و اثرات فرد بر جامعه و اثرات جامعه بر فرد را مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد .
مثلا انسانی که خیال میکند میتواند با اختلاس میلیاردی زندگی خوش و آسوده ای را تضمین کند براستی از موهبت عقل محروم است .
او تجربه ترس یا عذاب وجدان در مردم آزاری های کوچکتر را به کار نمی بندد .
حتی اگر اختلاس او را احدی نفهمد خودش که میداند . و برای بقیه عمر باید از سایه خویش نیز بهراسد . شاید بگویید اینها آنقدر این رفتارها را تکرار کرده اند که دیگر حساسیت شان را از دست داده اند . نه میترسند نه اندوهگین میشوند . من میگویم پس اینها هم اکنون مجازات شده اند . چرا که برای چیزهایی که نیازی بدانها نداشته اند از مرتبه حساسیت انسانی به مرتبه عدم حساسیت حیوانی تنزل پیدا کرده اند . و از موهبت عشق ورزی با مخلوقات خداوند محروم شده اند . جنایت و مکافات را به یاد دارید ؟
مکبث نیز پس از قتل ولینعمت خود گفت i wish when it was done , it was done !
یعنی ایکاش وقتی تمام شد ( عمل قتل نفس ) تمام میشد .
ولی مگر میشود ؟ عواقب عمل بلافاصله پس از ارتکاب آن شروع میشود .
آنچنان عدالت خداوند دقیق است که اگر زود بمیرد افسوس که در آن مدت کوتاه از منافع خیالی آن گناه بهره مند نشده و اگر خداوند به او زمان بدهد و او از منافع موهومی حاصل از قتل یا دزدی برخوردار شود که باز هم افسوس چه زمان طولانی ای را در وحشت و ناامنی به سر برده است .
من البته نمیگویم نظم پنهان در هر پدیده ای را کشف کرده ام . ولی میگویم این یک نظم است . که برای آنها که می اندیشند احترام بر انگیز است . متاسفانه ما انسانها تا یک واژه مذهبی میبینیم فکر میکنیم این اندیشه مذهبی است و یا ما باید مذهب را به طور کامل بپذیریم یا نفی کنیم .
کدام عقل سلیمی این را میپذیرد ؟
اگر چنین بود به ما عقل کاوشگر و ذوق و قریحه منحصر به فرد برای چه داده اند . این را داده اند که دو روز بخوریم و بیاشامیم و سکس کنیم و تقلید کنیم و بعد هم بپوسیم ؟!
اینها را که ستوران هم انجام میدهند !
اینها را به ما داده اندتا هر روز چیزی نو بیاموزیم و آموخته هایمان را به کار بندیم و در نتایج آنها بارها و بارها تعمق کنیم و هر جا که لازم شد خود را تصحیح کنیم . هیچ روزی را به ما نداده اند تا در آن مانند روز پیش بیندیشیم و عمل کنیم .
ما هر روز مقایسه میکنیم ، تعمیم میدهیم ، طبقه بندی میکنیم ، این همانی ها را پیدا میکنیم ، تفاوت ها را درک میکنیم ، تجسم میکنیم ، آزمون میکنیم ، خطا میکنیم ، و در نهایت خود را اصلاح میکنیم .
و همه این کارها را برای این میتوانیم انجام دهیم که نظمی حاکم است .
اگر نظم نبود ما قادر به انجام هیچ یک از آن کارها نبودیم . ریاضی و شیمی و هنر و ادبیات هرگز پیدا نمیشد .
عدالت هم گونه ای نظم است دیگر . من عدالت را یک پدیده نسیه موکول به قیامت نمیدانم . توکل از نظر من این نیست که من اعمال شرعی را انجام دهم و امیدوار باشم که جایی منظور میشود . من اسلام را وعده سر خرمن نمیبینم .
اسلام از نظر من یعنی وقتی چنین نظم قاهری در ساختار جهان میبینم باور کنم که خالق این نظم از من هوشمندتر است و در برابر آن سر تعظیم فرود آورم . و تلاش کنم سایر نظم هایش را هم بفهمم و قوانین قدرتمند حاکم بر کاینات را پیدا کنم و به قانون فضایی که در آن به سر میبرم احترام بگذارم نه اینکه مانند مورچه ای که برای آدمها شاخ و شانه میکشد در مقابل چنین خالق قدرتمندی قد علم کنم .

ناباور نوشته:

روفیا خانم
درود بر شما
شما دارید اسلام را معنی میکنید یا عقاید خودتان را به اسلام می چسبانید؟
اسلام میگوید اعمال شرعی خودت را انجام بده تا در آن دنیا از لذات بهشت بر خوردار شوی . نه یکجا که در جای جای قرآن
اینها همه وعده است و بستگی دارد تا ما چقدر به وعده دهنده ایمان داشته باشیم
هیچ کس هم نیامده تا بگوید آن دنیا یا در بهشت چه خبر است
میفرمایید :اسلام از نظر من یعنی وقتی چنین نظم قاهری در ساختار جهان میبینم باور کنم که خالق این نظم از من هوشمندتر است و در برابر آن سر تعظیم فرود آورم
چه ربطی به اسلام دارد . کجای اسلام به شما ثابت میکند که نظم قاهری در ساختار جهان هست الا آنکه شما را تشویق میکند که بپذیرید با چند آیه که میتوان با بی ایمانی آنهارا رد کرد ویا با ایمان پذیرفت
هر عقل سالمی نظام جهانی را پذیرفته و قوانین پیشرفته ی بشری نیز برین نظم صحه گزارده
حال شما چه مسلمان باشی چه نباشی
من این تبلیغ را فهم نمی کنم ، که برای اثبات حقانیت اسلام
از آنچه که قبل از اسلام هم پذیرفته شده و در قوانین بشری جا افتاده بوده استفاده شود
جنبه های دیگری هم در اسلام هست که میتوان در تبلیغ به کار برد
کدام دین و یا تفکری گفته که به قانون فضایی که در آن زندگی میکنید احترام نگزارید؟
یا کدام اندیشه ای برین است که انسان از نظم حاکم بر جهان هوشمندتر است؟
شما اگر اینها را فقط از اسلام گرفته اید خوشا به حالتان
ولی من میبینم که هم مسلمان وهم غیر مسلمان نیز برین عقید اند
با احترام

بابک نوشته:

ناباور عزیز
اگر اجازه دهى براى مدتى ولو کوتاه باور، دیدگاه، و عقاید یکدیگر را رها کرده و تمرکزى کنیم بر پرسش این حقیر.
آیا شما دیدگاه و نظرى دارى که تمایل به اشتراک گذاردن آن داشته باشى؟
روفیا عزیز
با سپاس از پاسخ و همچنین شجاعت و دلیرى شما در بیان نظراتتان.
اما آیا پاسخ خود به پرسش ذیل را کافى و قانع کننده مى بینى؟
…”عقل و ذهن را از دیدگاه خود براى این حقیر یک تشریح “کامل” بکنید…”

پیشتر هم باید خدمت همه دوستان عرض مى کردم که هدفم نه مچ گیرى و خیط کردن و من مى دونم تو نمى دونى و حالا دیدى نمى دونستى و و و …. نیست.
بلکه فقط آنکه ببینیم هر کدام از ما حقیقتاً از آن چه مى دانیم؟ و آنرا چه اندازه مى شناسیم.

بابک نوشته:

پوزش از دوستان که “درود بر شما” حذف شد.

ناباور نوشته:

بابک گرامی
نظر را از صاحبنظران میخواهند
ممنونم که از من پرسیدی ولی باید مزه ی عقل را چشیده باشم تا شرحش بدهم؟
میدانی نظر شارحین در همین لغتنامه ی دهخدا فراوان است
کاش منظور نهایی را مشخص میکردی تا تکلیف خودمان را بدانیم
با احترام

merce نوشته:

کوکب بانو ، ناباور گرامی ، لیام عزیز ،آقا پیام و ایزد جوی گرامی منتظر تماس شما هستم

روفیا نوشته:

ناباور و بابک گرامی
خوب میدانید که تعاریفی که از مفاهیمی مانند عقل و ذهن وجود دارد گونه گون و قراردادی است .
من تعریف آکادمیک عقل و ذهن را نمیدانم .
نیازی هم ندارم بدانم .
من فقط میدانم که عقل چیز خوبی است .
به آدم های اطرافم نگاه میکنم .
میبینم آنها که درست نگاه میکنند ، درست می اندیشند ، درست حرف میزنند و درست رفتار میکنند ، روزگار را در صلح و آرامش سپری میکنند .
اینها از نظر من عاقل تر هستند .
و کسانی که در مشاهده جهان و در روش اندیشیدن و کلام و رفتار سهل انگار و بی بند و بار هستند در ستیز با خود و جهان پیرامون خود هستند .
اینها از نظر من از موهبت عقل کمتر برخوردار هستند .
ذهن نمیدانم چه تعریفی دارد . ولی به گمانم همه تصورات و تخیلات و اندیشه های ما در فضایی به نام ذهن صورت میگیرد .
فضایی غیر مادی که هر چه بازتر باشد عقل در آن مجال بیشتری برای رشد دارد . فضایی که نه دیدنی است نه بوییدنی نه لمس کردنی نه شنیدنی و نه چشیدنی ،
ولی در عین حال همه این حالتها را میفهمد و تجسم و ارزیابی میکند .
برخی از آن به دل تعبیر میکنند .
دلی که نه طول دارد نه عرض نه رنگ ولی هنگامی که یک گل زیبا یا چهره زیبا را میبیند میرود !!
هم طول را میفهمد هم عرض را هم زیبایی و هم زشتی را …
این ذهن یا دل یا قوه تشخیص درونی ما نباید مستقل از ضریب هوشی و هوش هیجانی و اطلاعات و دانش و عقل ما باشد .

و اما درباره چسباندن عقاید خود به اسلام :
ناباور گرامی همه همین کار را میکنند .
بخشی از قرآن تاویل پذیر است . خوب من چه کنم ؟ آن را به علمای دین بسپارم ؟
علما را چگونه انتخاب کنم ؟
مگر همه آنها متفق القول و العمل هستند ؟
یا دو تای آنها حداقل ؟؟
حسین الهی قمشه ای را انتخاب کنم یا بن لادن یا آیه ا… صانعی ؟
علمای تشیع یا تسنن یا تصوف یا ….
یا شاید باید بروم تمام عمرم را صرف مطالعه زندگی این علما کنم تا بفهمم کدام عادلتر است ؟
تازه اگر این منم که باید تشخیص دهم کدامشان عادلتر است پس من عدالت کامل را میفهمم . پس من خود از همه عادلتر میتوانم باشم .
پس آخر کار که دوباره به خودم رسیدم !!!
از شما چه پنهان من این راه دور و دراز را نمیروم .
من آن قسمتهایی از قرآن یا هر کتاب و انسان بزرگی را که نمیفهمم به اندیشیدن درباره اش ادامه میدهم تا روزی که بفهمم .
ولی این بدان معنی نیست که قسمتهایی را که برایم قابل فهم است را reject میکنم .
نه ، از این طعامی که پیش رویم هست قسمتهای قابل هضم آنرا تناول کرده و از آن برخوردار میشوم . تعصبی ندارم که نه چون اعراب با ما چنان کردند من اصلا به کتابشان و فرهنگشان وقعی ننهم .
همانطور که تکنولوژی را از شیطان بزرگ و متوسط و کوچک خریدیم هر اندیشه به درد بخوری را از هر کسی که شد میخریم .
و اما درباره باور به نظم جهان که فرمودید همه باورمندند ،
پس این همه افسردگی و یاس و خشم چیست ؟
چرا آدمهای بسیاری در دنیا ناخرسند هستند ؟
اگر به وجود نظم و عدالت یک ناظم کاردرست باور داشتند که همه خوش و خرم بودند .
همه میگویند که باور دارند ولی :
از مقلد تا محقق فرق هاست
این یکی چون کوه و آن دیگر صداست

روفیا نوشته:

درباره حذف آقای لیام نظر بنده اینست که از نظر علمی کاری نادرست است .
اگر هر نویسنده ای ضوابط سایت را رعایت نکرد به راحتی میتوان حاشیه اش را حذف کرد نه خودش را .
کما اینکه اگر من باشم همین کار را هم نمیکنم .
نیروهای مخالف ، تا دنیا دنیا بوده ، بودند و هستند و خواهند بود .
هرگز کسی نتوانسته با روش قهری نیروی مخالفش را حذف کند .
چو در بندی سر از روزن بر آرد …
بر عکس ، همه این نیروها باید در فضایی سالم به تعامل برخیزند تا نتیجه کنش ها و واکنش ها را بررسی کنیم بلکه به جایی برسیم .
به عنوان مثال گردانندگان سایت شخص لیام را حذف کردند . چندین نفر دیگر به نشر شعر او دست یازیدند .
آیا اندیشه لیام حذف شد ؟
ما که ایم اندر جهان پیچ پیچ
چون الف از خود چه دارد هیچ هیچ
ما که ایم که اندیشه لیام ( خانم ، آقا ؟ ) را و علل پیدایش آنرا انکار کنیم ؟؟؟
وانگهی با فیلتراسیون گسترده سیستماتیکی که همواره در جوامع گوناگون وجود داشته و دارد ما هرگز به شناخت درستی از محیط پیرامون خود نمی رسیم .
هرگز به درستی نمیفهمیم کودکمان در چه محیطی درس میخواند ؟
همسایه مان براستی همان است که ادعا میکند ؟
همکارمان چقدر میتواند خطرناک باشد ؟
در یک جامعه بسته ما حتی خودمان خود را فیلتر میکنیم .
دیگر خودمان را خوب نمیشناسیم !
آیا من واقعا همینی هستم که دیگران خیال میکنند ؟
همه چیز نقاب بر چهره دارد .
همه چیز دروغین و به قول انگلیسی ها fake یا phony میشود .
زیبایی الکی ، عشق الکی ، پول الکی ، علم الکی …
بانوان برای به دست آوردن زیبایی الکی دست به جراحیهای الکی میزنند ، مردان برای جلب عشق الکی زیبارویان الکی با پول های الکی اتومبیلهای الکی میخرند و دانشمندان الکی برای به دست آوردن موقعیت های الکی مدارج علمی الکی را طی میکنند . شعرای الکی در مدح شاهان الکی اشعار الکی میسرایند .
چه کسی چنین دنیای الکی ای را دوست دارد ؟؟
همه ما عاشق راستی هستیم .

شایق نوشته:

با سلام و سلام و درود بر همه دوستان بخصوص دوستانی که لطف نمودند و در بحث شرکت کردند اما چند نکته در مورد فرمایشات سروران گرامی ۱- وقتی صحبت از طبیعت و ما بعد طبیعت میشود منظور جهان محسوسات و غیر محسوسات است بدین معنی که انچه را با حواس بنجگانه درک میکنیم طبیعت نامیده میشود و انچه با حواس ظاهری درک نمیشود و محسوس نیست ماورا طبیعت نامیده میشود مثلا بدن انسان طبیعت است و از قوانین مادی بیروی میکند و روح او ماوراطبیعت است و قوانین متافیزیکی بر او حاکم است و بنابراین مجموعه هستی هم یک کاسه است و هم بینهایت مانند سلسله اعداد است شما هر عددی فرض کنید باضافه یک عدد بعدی میشود و حد یقف ندارد در مورد هستی نیز هر نقطه یا هر مرزی فرض کنید بعد از ان نقطه یا ان مرز نیز هستی وجود دارد بعبارت دیگر عدمی وجود ندارد هر چه هست هست و اتفاقا یکی از دلایل اثبات خدا نیز همین است که هم توحید را ثابت میکند یعنی یک هستی بیشتر نیست و این هستی صرف کل هستی را در بر گرفته است و رابطه خدا با این مجموعه مثل رابطه روح با بدن است یعنی هر کجای بدن را بنگرید روح در ان ساری و جاری است اما نقطه ای بیدا نمی کنید که بگوید روح انجاست بس روح نسبت به بدن لا مکان است و خدا نیز نسبت به مجموعه هستی لا مکان است یعنی همه جا حضور دارد و هیچ جا خالی از خدا نیست در عین حالی که جای مشخصی نیست ( وسع کرسیه السوات و الارض )در گستره اسمان و زمین است به همین معناست یعنی مجموعه هستی از خدا بر است و این چیزهای مختلفی که می بینیم نمود ان هستی مطلق است که در فلسفه به اصل وحدت وجود معروف است بنابراین تمام این کثرتها و اشیا مختلف قایم و وابسته به ان یگانه هستیند مانند امواج که همه نمود دریا هستند و بنابراین بین هستی و خداوند همانطور که جناب ناباور فرمودند مرزی نیست و همچنین طبیعت و ماوراطبیعت قابل تفکیک و مرز نیست و هیچ محدودیتی هما برای خدا درست نمی شود و اما اینکه جناب ناباور می فرمایند بعد از مرگ به دامن طبیعت بر میگردیم که همان دامن خداست اگر منظور جنابعالی اینست که بعد از مردن انسان شعور هستی دارد و می فهمد که بر گشته است بسوی خدا حرفی است کاملا صحیح اما اگر دیگر شعوری در کار نباشد مساوی با نابودی انسان است و محدود شدن زندگی او به همین چند روز عمر در این دنیا که این بنظر صحیح نیست اما جناب بابک منظور خود را در باره سوالشان روشن نکرده اند اگر منظورتان این است که عقل و دهن مادی است یا غیر مادی باید گفت ذهن از ابزار مادی مثل دیدن استفاده میکندو مثلا تصویری وارونه و کوچک از کوه توسط چشم تشکیل میشود این تصویر تبدیل به کنشهای عصبی میشوند سلسله اعصاب انرا به مغز میرساند تا اینجای کار عمل مادی انجام میشوداما ذهن کوه به ان بزرگی را قابل تصور میکند که اگر بگویید این عمل مادی است در این صورت ظرف و مظروف تطابق ندارند و کوه هرگز در چنین ظرف کوچک و مادی نمی گنجد و از طرفی ذهن مفاهیمی می سازد که در خارج از دهن وجود ندارد مثل مفهوم انسان در خارج حسن و حسین و تقی و نقی وجود دارد اما چیزی بنام انسان که بر همه این مصداقها تطابق کند وجود ندارد و باز این امری است غیر مادی یا ماوراطبیعی اما جناب روفیا شما دو مطلب مهم و با ارزشی را مطرح نموده اید یکی اینکه انتخاب عقیده نهایتا به خود انسان بر میگردد یعنی هر چه دلیل از هر کتاب یا شخصی اورده شود اخرالامر این خود انسان است که انرا ببذیرد یا نه و این مساله نسبت به هر فردی متفاوت است و به همین دلیل گفته اند به تعداد انسانها راه بسوی خدا هست و اما مطلب با ارزش دیگری که بیان فرموده اید ( هر چند همه مطالب شما با ارزش است ) در رابطه با سانسور بود سانسور همیشه نتایج عکس داده است یعنی از انچه می خواهند جلوگیری کنند باعث رشد سریعتر ان میشوید امید وارم در بحثها حضور فعال داشته باشید با درود بر شما و دیگر دوستان

شادمان نوشته:

سلام دوستان گرانقدر ،بزرگواران عزیز
بنده تمامی حواشی تحریر شده بر این غزل را مطالعه نمودم . چه بحث زیبایی، بسی تبریک به همه بزرگواران.از این سعه صدر و شکیبایی ،این حقیر و یا به قول جناب شایق بنده فقیر ،خود را در حد نقد نظرات دوستان نمیبینم،شاگردی میکنم در محضر اساتید.اما اجازه بفرمایید سوالات و شبهات ذهنی خود را عرض نمایم واز نظرات گرانقدران بهره مند گردم.

شادمان نوشته:

دوستی فرموده بودند که روح ناموجود است،و حتی داستانهایی را که جناب شایق بیان کرده بودن را خرافه و دروغ و افسانه عنوان کردند.خوب در صورتیکه روح ناموجود باشد،همه اینها افسانه است.من هم معتقد با ناموجودی روح هستم .ولی یک سؤال: محبت .مهربانی،عشق چیست؟از کجا سرچشمه میگیرد؟اگر روح نیست پس چیست؟دلتنگی یعنی چه؟ نگرانی و دلواپسی برای چیست از کجا نشات میگیرد؟؟

بابک نوشته:

دوستان گرامى درود بر شما،
روفیاى عزیز
من تعریف آکادمیک، که دیدگاه دیگران است را جویا نیستم، درخواست حقیر “دیدگاه خود” و یا نظریات شخص پاسخگو و راهنماست .
معنى تعریف “قراردادى و گونه گون” را هم نمیفهمم، گمان برم این بدان معنى است که تعریف مشخص و واحدى از آن موجود نیست، مثل جریان فیل در تاریکى و یا مثلاً حکایت ملا نصرالدین و نان؟
یعنى آنکه به زبان بى زبانى آنرا حقیقتاً نمى شناسیم؟
سپاس از پاسخهایى که از خود بیان کردى، و در باب آنهایى هم که فرمودى نمى دانى همان کافى است.
ناباور عزیز،
منظور پرسش در خود پرسش واضح و شفاف است، منظور نهایى را هم در آخرین جمله پست پیشین بسیار شفاف بیان کردم.
مشخص شدن تکلیف شما چه پیوندى دارد با منظور من؟
آیا منظورتان اینست که نتیجه گیرى نهایى بنده چیست؟ که اگر چنین است آنرا زمانى مى یابى که پاسخ پرسش بنده را حداقل براى خود بدهى.
صاحبنظران و شارحین ؟ آیا این بدان معناست که باید بر نظر دیگران تکیه زنیم و بدانها استناد کنیم تا بخشى از وجود خود را بشناسیم؟ یا به عبارتى ساده تر شخص و اشخاص دیگرى باید بنده و شما را به خودمان بشناسانند؟ یعنى که بنده و شما خود را نمى شناسیم؟
عقل را مزه کردن تا آنرا شرح دادن یعنى چه؟
اگر منظورتان تجربه کردن عقل است براى شناخت آن، که شما هم عقل دارى و هم آنرا تجربه کرده اى، از درون همان هم با شمس الحق مشغول گفتگو بودید.
هدف هم همین است که از عقل خود بپرسى کیست تا با پاسخى که از او مى گیرى بنده اى نادان را (خود را مى گویم) شیرفهم کنى که کُلّیت عقل و ذهن چیست.
همین
سپاس
شایق عزیز
همانطور که به ناباور عرض کردم پرسش بسیار واضح و شفاف است، به عبارتى شاید مفهوم تر:
” از دید شخص خود عقل و ذهن را براى این حقیر شرح کامل دهید که چیست؟”
آنچه شما فرمودى تعریف و شرح کامل عقل و ذهن نیست، بلکه بخشى از عملکرد آن است.
و یک خواهش از شما، که پس از اتمام هر سطر (یا پاراگراف) کلید return را بفشار. خواندن نوشته را براى چون منى آسانتر مى کند.
سپاس

روفیا نوشته:

درود بر شادمان گرامی و همه یاران و همرهان
در مغز آدمی بخشی به نام دستگاه لیمبیک وجود دارد که مسوول کنترل عواطف و احساسات است .
این چنین نیست که احساسات ما پدیده ای قطعا غیر مادی باشد .
حداقل بخشی از آن توسط ماده کنترل میشود .
توسط سلول و ملکول !
موادی به نام نورو ترانسمیتر ها نقش مستقیمی در انتقال دریافت های شما از محیط و تعبیر و تفسیر آنها دارند .
ماده ای به نام اندورفین طی مدت کوتاهی حس سرخوشی در شما پدید می آورد .
کمبود برخی مواد مقدمات افسردگی را فراهم میکند .
واژه های کربنی یک بیت شعر حافظ شما را به آسمان میبرد .
درست است که در خود معنا را حمل میکند .
ولی به هر حال ماده است .
میبینید ؟
ماده بسیار بیش از آنکه فکر میکنیم در زندگی ما نقش دارد .
همانطور که خاطرات ما که ظاهرا پدیده هایی غیر مادی هستند در مغز مادی ثبت شده اند .
شاید هم روزی پیدا کنند همه احساسات ما ، همه معنا ها ، توسط ماده کنترل میشود !
شاید هم نه !

حمید رضا کائنی نوشته:

درود بر همه دوستان،
جناب ناباور، سپاس از درج نظرتان درباره نوشته ام.
این گفته شما که “ما عشق به نظام طبیعت را در اولویت داریم” کامل کننده آن چیزی بود که من در ذهن داشتم و دیدن آن نوشته خوشحالم کرد. اما پرسشی را میخواستم مطرح کنم:
پس از میلیونها سال تاریخ انسان بر روی زمین، آیا پدیده فلسفه خدا و پیدایش مذاهب که از چند هزار سال پیش آغاز شد و نسل پس از نسل، انسان آن را به ارث می برد و راه تکاملی خود را به پیش می برد، جزئی از این نظام طبیعت نیست؟
من شک ندارم که پاسخ شما مثل من مثبت است. پس من، حمید کائنی، که تلاش میکنم عاشق نظام طبیعت باشم، برخوردم با این پدیده و با تمام پیچیده گی هایش باید از راه عشق باشد. این بدین معنا نیست که من کتمان واقعیت کنم، چشم پوشی از ظلم کنم و یا با ظالم نجنگم. ولی با تمام خشمی که از دیدن بی عدالتی ها در وجودم هست، بیشترین کوشش را میکنم که مبادا گفتار و کردار من موجب رنجش عزیزی شود.
اگر من دائما باورهای این همه انسانهای پاک را مورد سوال قرار دهم و به مسخره بگیرم و احساس بد به ابراز اندیشه شان دهم و با مطرح کردن این پرسش که عقل چیست، این پیام را بدهم که باور شما از روی عقل نیست، پس دیگر چه تفاوتی هست بین من و یک افراط گرای مذهبی که می گوید همه مردم باید باور من را بپذیرند؟ و چطور می توانم ادعا کنم که من عاشق این نظم و همه ی انسانها هستم؟
جناب شایق، نوشتید که به گمانتان من یک ناباورم. من درباره باور خودم و یا هیچ باوری اظهار نظری نکرده ام. احساس کردم که شما، ناباوران را مورد قضاوت قرار دادید و من با دلالت بر چند واقعیت بر اساس رفتار انسانها و نه باورها، اعتراضی کردم که شما نیز پاسخگوی آن بودید.
جناب شمس الحق، تشکر از درج گفتاری دیگر از شمس تبریزی. امیدوارم لطف کنید و هر از چند گاهی بخشهایی از این سخنان و نیز معنی حتی چند بیتی از دیوان شمس و مثنوی مولوی که مورد علاقه تان هستند را بنویسید تا کسانی مثل من از دانش و تجربه شما بهره مند شویم.
اما من هنوز مجذوب نقل قول اول شما از شمس هستم که “خداوند ثابت است ! تو جهد کن تا وجود خود را در محضر او اثبات نمایی”. من این سخن را بسیار عمیق میبینم و دوست داشتم دوستان درباره این سخن فکر کنند و نظراتشان را بنویسند.

شایق نوشته:

با سلام و سلام وویژه خدمت دوستی که تازه به جمع ما بیوسته اند جناب شادمانه خوش امدید اما چند نکته ۱ - جناب بابک اگر لطف می کردید و مطالب خود را را در مورد عقل مرقوم می فرمودید حتما استفاده می بردیم عقل یکی از نیروهای موجود انسانی برای شناخت دنیای بیرون از خودش است اما اینکه انسان چقدر قادر به استفاده از این نیروست بستگی به مسایل فراوانی دارد و ابنکه قاضی نهایی برای انتخاب عقیده. خود انسان است و بخشی از این قضاوت را عقل بر عهده دارد شکی در ان نیست ۲-جناب حمید کاینی این فقیر نوشتم ( اتفاقا ظاهرا از ناباوران است ) و این جمله بار قضاوتی ندارد من در ان نوشته به جناب ناباور عرض کردم اگر تشویقی برای نوشتن در کار است از جانب جناب حمید است که ظاهراطرز تفکری مثل شما دارد ولی بر خلاف شما خواستار گفتگوی بیشتر است ۳ - این فقیر قصد دارم بحثی در مورد ادیان اغاز کنم از همه دوستان و بخصوص طرفداران ادیان مختلف تقاضای شرکت دارم

شایق نوشته:

با سلام خلاصه بحث گذشته اینکه بشر از سه راه ممکن است خدا باور شود . عقل و حس و دل اما عقل و حس وقتی کارایی دارد که بر دل بنشیند و البته خدا باوری از درجات بسیار کم شروع میشود تا مرحله فنا و بقا در او بیش میرود انسان وقتی خدا را با دل احساس کرد او را در زندگی رو.زمره به مراتب درجات احساسش نقش می دهد الان در بسیاری از مغازه ها جمله ( این مکان به دوربین مدار بسته مجهز است ) دیده میشود و متاسفانه خدا باوری برخی از ما به اندازه این جمله اثر نداردوقتی با این جمله روبرو میشویم حتی به بعضی از مناطق بدن دست نمی زنیم مبادا کسی ما را ببیند اما توجه نداریم که همه جا زیر نظر خداوند هستیم و دوربینهای او بسیار بیشرفته تر از دوربینهای ساخت بشر است بهر حال بسیاری از ما می دانیم خدا هست اما انگار یقین نداریم و فرق است بین دانستن و یقین داشتن . اکثر ما می دانیم که یک جنازه کاری از دستش بر نمی اید اما جراتت نداریم تنها با یک جنازه بمانیم اما کسی که یقین دارد جنازه کاری با کسی ندارد سر خود را روی جنازه میگذارد و خواب راحتی می رود . اینست فرق بین دانستن و دیدن یا یقین داشتن و هر چه به این دیدن نزدیکتر شویم رفتار و عمل ما سالم تر است به عبارت دیگر هر چه خدا باوری ما محکمتر شود رفتار ما انسانی تر خواهد بودو بنابراین وقتی از خدا باوران صحبت می کنیم منظور کسانی است که حداقل نقش را در زندگیشان برای خدا قایلند

شایق نوشته:

با سلام اعتقاد به خداوند یعنی اعتقاد به جاودانگی انسان و لازمه این جاودانگی این است گه انسان از زندگی بعد از مرگ اطلاعاتی داشته باشد این اطلاعات را خداوند توسط کسانی از جنس خود انسان به نام بیامبر به بشر داده است و دیندار به کسی گفته میشود که حداقل یکی از این بیامبران مورد قبولش باشد و از او بیروی کند اما ایا ادیان مختلف با هم اختلافی دارند و اگر دارند این اختلاف در چیست ؟ مگر همه از جانب یک خدا نیامده است ؟ و اگر ندارند این همه غوغا و جنگ و کشمکشهای مذهبی برای چیست ؟ مسبب این همه اختلاف کیست ؟ جنگ هقتاد و دو ملت از برای چیست ؟ این مسایل باید مو شکافی شود از دوستان می خواهم نظراتشان را دریغ نفرمایند با تشکر

روفیا نوشته:

شایق گرامی
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند .
انسانی که به حقیقت نایل شده با کسی اختلاف پیدا نمیکند :
در کف ندارم سنگ من
با کس ندارم جنگ من
بر کس نگیرم تنگ من
زیرا خوشم چون گلستان
ستیزی که ما با جهان پیرامون خود و آنچه در آن است داریم تنها ریشه در جهل ما دارد . فرانسوی ها میگویند اگر همه را بدانی همه را میبخشی ،
من میگویم اگر همه چیز را بدانی اصلا مساله بخشش سالبه به انتفاع موضوع میشود .
صلح جویی بشر بستگی دارد به فاصله او از ریسمان الهی که همان عقل محض است . هر چه نزدیکتر صلح جو تر و هر چه دورتر ستیزه جوتر .
مسلمان ، مسیحی ، یهودی ، زرتشتی ای که با چیزی در ستیز است و در درونش ذره ای خشم ، حسد ، رنج ، اندوه ، اعتراض ، نومیدی و هر احساس منفی دیگریست هنوز دیندار نشده است . یعنی هنوز با ریسمان الهی که همه چیز را میداند و همه کس را میبخشد فاصله دارد !
اسمش هر چه میخواهد باشد .
ما برون را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را

روفیا نوشته:

بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمی‌بیند جز این خاک کهن
ور همی‌بیند چرا نبود دلیر
پشتدار و جانسپار و چشم‌سیر
در رخت کو از می دین فرخی
گر بدیدی بحر کو کف سخی
آنک جو دید آب را نکند دریغ
خاصه آن کو دید آن دریا و میغ
دین راستین انسان را فرخ رو میکند ، پشتدار ، جانسپار ، چشم سیر ، سخاوتمند …
دلیل اینکه این همه رنج و اندوه بر بشر وارد شد این بود که مفهوم دین راستین را نفهمید . دینی که از این کارکرد بی بهره است اصلا دین نیست .
یا در آن تحریف شده یا ما آن را درست نفهمیدیم . از این دو حال خارج نیست .

Hamishe bidar نوشته:

سلام خدمت شایق گرامی
حدیث منسوب به پیامبر اکرم(ص) درباره انشعاب امت اسلامی به ۷۳ فرقه. بنابر این حدیث، امت اسلامی پس از پیامبر اکرم(ص) بدتر از امتهای پیشین، به ۷۳ فرقه منشعب می‌شود که تنها یک فرقه از آنها رستگار می‌گردد.(فرقه ناجیه) حدیث افتراق و مسائل پیرامونی آن، انعکاس وسیعی در مباحث کلامی، دانش فرقه‌شناسی و کشمکشهای فرقه‌ای داشته است.
مهم این است که ملت مسلمان بیشتر از مسیحیان و یهودییان به اختلاف افتاده اند. جمود فکری در مسلمانان بیش از ادیان دیگر است. جالب اینجاست که در حدیث از ۷۳ فرقه حرف است و عرفا از جنگ ۷۲ ملت سخن میگویند. دلیل این است که یک فرقه که رستگار می‌گردد و به حق میرسد با کسی جنگ ندارد و به همهٔ بنی بشر احترام میگذارد.
ملت عشق از همه دینها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست

شایق نوشته:

با سلام و سلام ویزه خدمت دو سرور گرامی جناب روفیا و بیدار . سه نکته اساسی در فرمایشات شما هست ۱- تحریف ۲- تفسیر نادرست ۳-احترام به همه عقاید و بنی بشر و سر جنگ با هیچ کس نداشتن این سه نکته می تواند بسباری از مشکلات را براحتی حل نماید باید اشتراکات ادیان فهمیده شود و انحرافات دور ریخته شود و نهایت ببذیریم که نمی توان همه را با هم . هم عقیده کرد مطلبی که قران صراحتا به ان اشاره کرده است که اگر خدا میخواست همه ایمان می اوردند یعنی سنت و اراده خداوند بر این است که افراد عقاید مختلف داشته باشند این فقیر بزودی چند دین معروف را تجزیه و تحلیل خواهم کرد و باز تقاضای مشارکت دوستان را دارم و به جناب بیدار هم خوش امد می گویم و بسیار خوشحالم از اظهار نظر دوستان هر چه بیشتر . بحث بر بارتر

Hamishe bidar نوشته:

در عالم عالم آفریدن
به زین نتوان رقم کشیدن
اگر انسان به همین یک بیت اعتقاد قلبی داشته باشد٬ در پی این نیست که دیگران را هدایت کند. به نظر حقیر دین و دینداری از نظر عقلی خوب است، چون میتواند انسان را به معراج ببرد، ولی متأسفانه برای خیلی از انسانهای دیندار به خصوص مسلمین، خود دین یک حجابی هست سخت.
ولی بنده حقیر با این که اسلام تحریف شده مخالف هستم. هم اکنون هم افراد عارف مسلمان وجود دارند که به اصل اسلام اعتقاد دارند. گمان حقیر بر این است که اسلام کمتر درست فهمیده شده است.
اسلام به ذات خود ندارد عیبیء***هر عیب که هست در مسلمانی ماست.
سید جمال الدین اسد آبادی پس از بازگشت از اروپا گفته اند در اروپا اسلام بود و مسلمان نبود و در دیار مسلمین مسلمان هست و اسلام نیست.

پروین اعتصامی:
واعظی پرسید از فرزند خویش ​ هیج می دانی مسلمانی به چیست؟
صدق و بی آزاری و خدمت به خلق ​ هم عبادت هم کلید زندگیست
گفت زین معیار اندر شهرما ​ یک مسلمان هست آن هم ارمنیست!
حضرت حافظ که عارفی مسلمان و حافظ قرآن است، میفرماید:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا

حمیدرضا نوشته:

در مورد «حکایت گاو دهلزن» در بیت نهم این نوشته از استاد محمدرضا ترکی را ببینید.

شمس الحق نوشته:

هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد / که آن ادب نتوان یافتن به مکتب ها
“مولوی”

7 نوشته:

جور رقیب و سرزنش اهل روزگار
با من همان حکایت گاو و دهلزن است

خلاصه: دیگر برایم فرقی ندارد که گوشم پر است از نق و نوق
آب که از سر گذشت چه یک وجب چه سد وجب
شتر نقاره خانه است ؛ گفته کسی در او اثر نمیکند. (امثال و حکم دهخدا).

نادر.. نوشته:

دور از تو در جهان فراخم مجال نیست..
نوشته ای تقدیم به دوستان جان:
دیر آشناست عشق تو ای یار دلپسند
درد آشناست مهر تو، نوش لبت چو قند
آزادی از دو کُون مرا حاصل اوفتاد
تا دل به تار زلف تو شد صیدِ در کمند
دی کز شمیم عشق به صحرا همی شدم،
خوش داشت سوز غم به دل، شقایقی نژند
نالان ز هجر یار و جگر چاک چاک و بود
دود از درون سینه ی سوزان او بلند
ناگه صباش مژده ای از کوی دوست داد
دیدم ز شوق بند گشود از میان بند
در بزم عاشقان همگی شوق وحدت است
جانها رها ببین همه از قید چون و چند
نادر زمان هجر دگر رو به انتهاست
می نوش و نغمه سر ده و شادی کن و بخند..

روفیا نوشته:

دیر آشناست عشق تو ای یار دلپسند

امروز داشتم به چیزی شبیه این فکر می کردم!
روزی که آدم یار خود را می یابد به نظرش می آید که از زمانی که هنوز او را ندیده بود، از هنگامی که هنوز خودش هم خود را نشناخته بود، از خیلی خیلی پیشتر ها دلش برای او تنگ شده بود و در فراغش می سوخت!
که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشستی

به نظرم آمد که در اصل دل ما برای خودمان تنگ شده بود، در این هیاهوی جهان کثرت، با همه اطوارها و بازی های غریبش، ما راستی خودمان را گم کرده ایم، وقتی کسی از راه می رسد شبیه ما، که همو قادر به فهم ماست هم ما او را می فهمیم، نقاب از روی ما کنار می زند، درون ما را به ما نشان می دهد، آن خود گمگشته مان را که دلتنگش بودیم می یابیم!

روفیا نوشته:

به حصر رفت…

نادر.. نوشته:

امید، رها گردد و باز آید.. روفیا جان

روفیا نوشته:

شعر که نتوانمش خواند!
تنها دلنوشته ایست ملهم از شعر نادر جان :
Mask
I was lost
I was lost
Among many but lonely
With many masks in my pocket to wear
To have more protection
As I thought I need it
Untill he arrived in a sunny day
He showed me I did not need those masks
I threw them away
And found my real face burried under those masks
I lived life after that day
My laugh, my cry, my silence, my scream, my happiness my sarrow,my every moments grew real!
Really real
Since that blessed sunny day!

نادر.. نوشته:

بسیار دلنشین بود دوست جان..
congratulation

کانال رسمی گنجور در تلگرام