گنجور

غزل ۶۳

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

پیغام آشنا نفس روح پرور است

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگر است

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر

چون هست اگر چراغ نباشد منور است

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ

صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق

درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است

کاش آن به خشم رفتهٔ ما آشتی کنان

بازآمدی که دیدهٔ مشتاق بر در است

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی

وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است

شب‌های بی توام شب گور است در خیال

ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

گیسوت عنبرینهٔ گردن تمام بود

معشوق خوبروی چه محتاج زیور است

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل

هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

زنهار از این امید درازت که در دل است

هیهات از این خیال محالت که در سر است

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا سعدی نوشته:

۳/ معنای بیت واضح است، تنها نکته قابل اشاره تفاوت بین شمع و چراغ است، نور شمع بیشتر از نور چراغ بوده است:
اول چراغ بودی آهسته شمع گشتی
آسان فراگرفتم در خرمن اوفتادی

دکتر ترابی نوشته:

گیسویت عنبرینه‌ی گردن تمام بود………مصرع نخست از بیت نهم

دکتر ترابی نوشته:

مصرع نخست از اولین بیت بدین صورت ضرب المثل شده است:

از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است……والله اعلم

کسرا نوشته:

من در میان جمع و دلم جای دیگرست…
خوشا آن جمعی که تو سعدی بزرگوار در آن بوده باشی…
شمع مجلس گر تو باشی از هوا پروانه بارد
گر گل گلشن تو باشی از زمین بلبل بروید
درود بر حضرت عشق… سعدی بزرگ

قدرت خدرلو نوشته:

نفس روح پرور یاد آور جمله معروف سعدی درمقدمه گلستان است. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است وچون بر می آید می آید مفرح ذات.درود بر دوستداران ادبیات فارسی

وشایق نوشته:

با سلام ( سعدی خیال بیهده بستی امید وصل هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است ) سعدی از عرفایی است که بسیار از هجر نالیده است و همیشه یاداور لحظه های شیرین وصل بوده و همه ارزویش این بوده که هجرانی در کار نباشد اما بسیاری از عرفا از وصل و هجران فارغ بوده اند و خواست دوست را ترجیح داده اند اگر دوست وصل خواهد بسندیده اند و اگر هجران خواست او بوده بر دیده منت نهاده اند ( یکی درد و یکی درمان بسندد یکی وصل و یکی هجران بسندد من از درمان و درد و وصل و هجران بسندم انچه را جانان بسندد ) (ماییم و در میکده تا یار چه خواهد دلبسته انیم که دلدار چه خواهد صد شکر کز الایش کثرت برهیدیم در عالم وحدت دل بیدار چه خواهد ما را هوسی نیست که در میکده شادیم در سینه دگر اه شرر بار چه خواهد دل خون شدو جان رفت ز گف در ره جانان از ما دگر ان دلبر عیار چه خواهد ما عقل رها کرده و سر گشنه و مستیم از می زدگان عاقل هشیار چه خواهد هر کس بد ما گفت نرنجیم و ندانیم ان بی خبر خام از این کار چه خواهد گر نور ببخشند و نبخشند غمی نیست ماییم و در میکده تا یار چه خواهد )

محبوبه ذوالقدر نوشته:

سلام ،باز هم در جواب سعدی شیرین سخن و تقدیم به
ساحت دوست:
در خشکسال عاطفه چشم وفا مدار
محبوب ما اگرچه پری رو ستمگر است

محمد ع نوشته:

حتما به دوستان توصیه میکنم . این شعر رو با صدای حضرت استاد محمد رضا شجریان گوش کنن . اجرای خصوصی با نی جناب موسوی .

احمد نوشته:

اگر مصرع اول از بیت سوم را اینگونه بخوانیم (با اجازه حضرت سعدی) بهتر معنی خواهد داد:
شاهد که در میانه بود، شمع گو بمیر

کانال رسمی گنجور در تلگرام