گنجور

غزل ۴۹

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست

راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست

من در این جای همین صورت بی‌جانم و بس

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم

فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جی 7 نوشته:

استقبال http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh19/

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

ناشناس نوشته:

این غزل بسیار زیبا را همایون شجریان به زیبایی هر چه تمام برای یادبود استاد پرویز مشکاتیان به آواز خوانده است و هم چنین سیامک آقایی بسیار دلنواز سنتور نواخته است
http://www.aparat.com/v/ATEqw

شایق نوشته:

با سلام سعدی این غزل را بیاد استاد و مرشد خود سروده است

بابک نوشته:

شایق گرامى،
تا آنجا که دانم مرشد و استاد سعدى، شیخ عمر سهروردى در بغداد بود و گمان نکنم که بقعه وى در شیراز باشد.
بارى با چه اطمینان خاطرى این غزل را منتسب به وى و یا مرشد دیگرى مى دانید؟

نا شناس نوشته:

جناب بابک ،
تا آنجا که دانید!! ممکن است مرجعتان را در باب مرشد شیخ به ما نیز بنمایانید؟

بابک نوشته:

به به به جناب ناشناس گرامى،
همان ناشناس باشید که مشغول پرخاشگرى به “بهشاد خان” بود؟
یا همان که به این دیگر حاشیه نویسان مى تازد که از صنعت شعر در یکجا، و از موسیقى در جاى دیگر سواد و سر رشته اى ندارند؟
به هر حال چه خوب که دگر بار چشم به جمال حضرتتان روشن شد.
*در باب پرسشتان با دو !!،
شیخ عمر سهروردى
-تاریخ عرفان و عارفان ایرانى
عبدالرفیع حقیقت
١٣٧٠ انتشارات کومش
صفحه ٤٧٦
شیخ شهاب الدین ابو حفص عمربن محمدبن عبدالله بن محمد بن عمویهء بکرى…
“وى مرشد شیخ سعدى شیرازى شاعر بزرگ ایرانى و برادرزاده ابولنجیب عبدالقادر سهروردى ….”
-فرهنگ معین
جلد ٥ صفحه ٨٣٠
سهروردى، ابو حفص عمر
برادر زاده ابولنجیب عبدالقاهر عارف معروف….
وى موسس فرقه سهروردیه و مرشد سعدى و اوحدالدین کرمانى است.
*اگر اطلاعات بیشتر خواستید:
“آلات‌ مردان‌ به‌ مردی‌ شنو
نه‌ سعدی‌ که‌ از سهروردی‌ شنو”
“مرا شیخ‌ دانای‌ مرشد شهاب
‌دو اندرز فرمود بر روی‌ آب‌
یکی‌ آن‌ که‌ در بند خودبین‌ مباش
‌دگر آنکه‌ در خلق‌ بدبین‌ مباش‌”
این ابیات را برخى دال بر شاگردى شیخ سعدى در پیش شیخ عمر سهروردى دانسته اند…
اما،
تو هم اى ناز ناز پسر جان پدر
کمتر شو با این و آن هم سربسر

نا شناس نوشته:

آقای بابک،
من هیچکدام از آن دو نیستم ، سپاس از پاسختان و متاسفم برایتان …….

بابک نوشته:

جناب ناشناس گرامى،
پس مى باید آن ناشناس دیگر باشید که به تقاضاى این بنده بابت معرفى خود با الف و ب … یا ١، و ٢… وقعى نگذارد؟
و ماجراى ” که ما بدانیم به که چه گوییم…”
بارى از علائم !! بگذریم!، بابت تاسف خوردن خود بر این حقیر،
“ما که رسواى جهانیم، غم عالم دیگر چیست…”
اما تاسف را براى نازنین پسران (شاید هم پدران؟) در اینجا ناشناس نگاه دارید که به جاى پاسخگویى به سوالات دوستان، جا به جا و نابجا به آنان تاخته و پرخاش مى کنند،
و آن بیتک آخر نیز براى آنان بوَد.
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

نا شناس نوشته:

جناب بابک دامت افاضاته
من در حد و اندازه ای نیستم که خدای ناکرده به ساحت شما اسایه ادب کنم ، چه رسد به پرخاش.
سرکار با آن بیت که در پایان نوشته‌ی پیشین سروده و همگی را آز آن مستفیض فرموده اید،
جایی برای حاشیه نویسی هیچکس نگذاشته اید
اطمینان دارم اگر سعدی و حافظ و فردوسی و……
میدانستند چنین کسی در عرصه‌ی ادب فارسی ظهور خواهد کرد هرگز دست به قلم نمی بردند. توفیق شمارا از ایزد منان آرزو دارم.

بابک نوشته:

جناب ناشناس گرامى،
سرکار هم که آخر مشخص نفرمودید کدامین ناشناسید؟
اگر آن آخرین که خوب دیگر صحبتى از اسایه (اسائه ؟) ادب و پرخاش با حضرتت نبود!
این ناشناس بودن هم مزایایى داردها؟
در باب بیتى براى نازنینان شما هم زیاد به خود نگیر، وسع است و بى بضاعتى.
اما شما هم بچسب به کاربرى علائم، مانند !!
توفیق جنابعالى نیز از درگاه پروردگار آرزوست

شایق نوشته:

با سلام و سلام ویژه خدمت دو دوست گرام جنابان ناشناس و بابک اول نکته ای عرفانی را گوشزد می کنم باشد خودم و تمام دوستان انرا با وجودمان عجین کنیم و ان اینکه عرفا می گویند در طریقت نه نتنها نباید دیگران را برنجانیم بلکه نباید از دیگران نیز برنجیم و چنین کاری گر چه واقعا سخت است اما شدنی است ( در طریقت کافری است رنجیدن ) بس بیایید فضایی دوستانه و مهربانانه ایجاد نماییم و لو اینکه عقاید و نظراتمان صد در صد مخالف همدیگر باشد و هیچ نیازی نیست که حتما عقاید و نظرات یکدیگر را ببذیریم و اتفاقا خداوند در قران می فرماید ( فبشر عبادی الذین یستمعون القول و یتبعون احسنه بشارت بده بندگان مرا کسانیکه اقوال مختلف را گوش می دهند و بهترین انرا انتخاب میکنند ) و از طرفی نیز ممکن است انسان مطلبی را اشتباه فهمیده باشد و دوستی انسان را از ان اشتباه خارج کند و این نه تنها ناراحتی ندارد بلکه باید از ان دوست کمال تشکر را نیز کرد و اما راجع به مرشد سعدی مضمون داستانی را از کلیات سعدی بیان می کنم و از دوستان می خواهم که اگر دسترسی به کلیات دارند در بخش اداب درویشان عین داستان را نقل کنند تا استفاده های بیشتری برده شود سعدی نقل میکند شبی با بدرش در کاروانی بودند و سعدی میگوید از انجایی که من به عبادت مولع (بسیار علاقه مند ) بودم با بدرم برای نماز شب بیدار شدیم من به بدر گفتم چه خوب بود این افراد بجای خواب دو رکعت نماز می خواندند بدرم در جواب گفت چه خوب بود تو نیز می خوابیدی و کاری به مردم نداشتی و یرای انها تکلیف مشخص نمی کردی این داستان هم مطالب فوق را تایید میکند که نباید متعرض عقاید دیگران بود و هم دلالت میکند که اولین مرشد سعدی در طریقت بدرش بوده است البته برخی به استناد همان شعری که جناب بابک نقل کرده اند مرشد او را سهرودی می دانند اما ان شعر فقط دلالت بر این دارد که سعدی جناب سهروردی را حداقل یکبار انهم در کشتی ملاقات کرده و از او استفاده برده است این یک نکته و اما نکته دیگر اینکه بقعه و ارامگاه لزوما بر جایگاه مرده دلالت ندارد و می تواند منزل شخص زنده باشد و بنا بر این تفسیر سعدی گر چه شاید در ان وقت خود استاد و مرشد بوده است اما هنوز مرشدش می توانسته در شیراز زنده بوده باشدو بنابر این به نظر این فقیر این غزل در باره شیخ سعدی است الله اعلم

بابک نوشته:

شایق گرامى،
درود بر شما،
اول یک نکته :
تاریخ پیدایش تصوف و عرفان
بخش دوم
عرفا و حکماى استان زنجان
کریم نیرومند (محقق)
١٣٦٤ (ناشر: ستاره زنجان)
صفحات ٤٦٩-٤٧٨
سفر بر روى آب را آخرین سفرى که شیخ عمر سهروردى به همراه شاگردان از جمله سعدى به حج مى رفت، به سال ٦٢٨ ه.ق، بیان کرده.
و شروع آنرا اینگونه:
مقامات مردان بمردى شنو
نه از سعدى، از سهروردى شنو
و نتیجه گیرى، صفحه ٤٧٨،(بى دخل و تصرف)
“…با اینکه اقوال مختلف است و گاهى صحبت از اخذ خرقه و زمانى تحصیل در خدمت شهاب الدین به میان آمده لیکن چیزى که اکثریت به اتفاق قبول دارند <>…”
*
بارى،
شاید مهمتر از همه تعریفیست که شما از آرامگه و بقعه فرمودى، که پس از مراجعه به فرهنگ معین دیدم هر دو صحیح مى باشند.
به علاوه آنکه بقعه را به معناى خانقاه نیز آورده، که باز مهر تاییدى است بر نظر شما.
با سپاس از راهنمایى و روشنگرى که فرمودى
سرت شاد

بابک نوشته:

با پوزش، این بخش پاک شد
“…چیزى که اکثریت به اتفاق قبول دارند : مرید بودن شیخ سعدى علیه الرحمه است…”

ناشناس نوشته:

جناب بابک،
خود سرکار نیز چندان شناخته نیستید . بابک دیگری هم در گنجور مینویسد و بگذریم که بابک ای بسا نام مستعار سرکار باشد.
در باره اسایه و تصحیح جنابعالی به عرض میرسانم من از نوشتن همزه حتا در واژه های عربی همواره پرهیز کرده ام.

جناب شایق ، حق با شماست نمی گویم کلوخ انداز را پاداش سنگ است، اما برخی جوانان گاه
به اندرزهایی چنین نیاز دارند.

شایق نوشته:

با سلام وسلام ویژه خدمت دو سرور گرامی در قران کریم خداوند در مورد قتل عمد سه گزینه بیشنهاد میکند ۱ - کشتن قاتل ۲- گرقتن دیه ۳- بخشیدن بی قید و شرط و خداوند خود گزینه سوم را بیشنهاد میکند و برای کسانیکه به گزینه سوم عمل کنند باداش عظیم قرار داده و وعده داده که اجر فراوانی خواهند داشت حال تصور کنید شخصی جوان بیست ساله رعنای خود را توسط یک فرد جانی وبی همه چیزی از دست داده است فردی که از نظر ما به هیچ دردی جز مردن نمی خورد اما خداوند خواستار بخشیدن اوست و اینکار عطمت بخشش در کارهای نابخشودنی را نشان میدهد و چنین بخششی چه ظرفیت عطیمی میطلبد و بنابراین عاشق خدا بودن یعنی بخشیدن بی قید و شرط همدیگر

روح اله نوشته:

سلام خدمت دوستان گل
اقا ما کلی فیض بردیم و استفاده کردیم
من راسیتش کمی خندم گرفت از این مباحثه و زد و خورد شما دو نفر
دعوای ادبی ندیده بودیم که اونم دیدیم
برای همتون ارزوی خوشبختی میکنم

رامین نوشته:

هر چه بیشتر می گذره، من بیشتر شیفته جناب شایق میشم. تا دیروز فقط به علم ایشون غبطه می خوردم ولی الان به شخصیت ایشون.
خداوند شما رو حفظ کنه.

حمید سامانی نوشته:

بعد از خواندن نظرهای ناشناس و بابک یاد شعری از سعدی افتادم

دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانایی ستیزد با سبکسار
اگر نادان به وحشت سخت گوید
خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگه دارند مویی
همیدون سرکشی و آزرم جویی
وگر بر هر دو جانب جاهلانند
اگر زنجیر باشد بگسلانند
بتر زانم که خواهى گفتن آنی
که دانم عیب من چون من ندانى

هر دو ادبیات فارسی را دوست دارید حالا اگر کسی نظرش به علت بی اطلاعی فرق داشت و مورد پسند ما نبود آیا واقعاً سزاوار سرکوب و تحقیر است؟
شما هموطن هستید همدیگر را دوست بدارید

حمید سامانی نوشته:

حمید سامانی

این شعر یکی دیگر از شاهکارهای سعدی است و بسیار بسیار زیباست
اما در رابطه با تفسیر بیت اول شعر
بقعه در اصل به معنای بنا، زیارتگاه، مدفن، مزار و چنین چیزها و همچنین محل است
بعضی از دوستان به همین معنای اولیه و اصلی به این شعر فکر میکنند
در حالی که سعدی با مهارت و زیبایی فوق العاده ای از قبعه به عنوان استعاره و تشبیه استفاده کرده و سر و سینه و ذهن خود را به قبعه تشبیه کرده که محل آرامش و آسایش یار است و در عین حال عاشق بیمار به دلیل وجود یاد و خاطر یار در قبعه اش خودش هم شفا می یابد چون موجب آرامشش است، وگر چطور میتوان فکر کرد که محل دفن کسی محل آرامش معشوق باشد، این چنین تفسیری به عقل و احساس عاشقانه کسی سازگار نیست

در ضمن چنانچه یکی از دوستان اشاره کرده اند حافظ از این شعر بسیار زیبا استقبال کرده و در شعر خود آورده اما رعایت ارج و قدردانی را به جا نیاورده

سعدی آنقدر قدر شناس و بزرگ بوده که در صورت استفاده از اشعار دیگر شاعران چون فردوسی برزرگ به زیبایی و افتادگی از آنان یاد کرده، ملاحظه کنید بیت دوم شعر زیر از فردوسی است و ببینید چطور سعدی به زیبایی و خوبی و معرفت از وی یاد کرده و چقدر استادانه و با مراعات در حفظ فرهنگ امانت شعر و شاعری به شاعر بزرگی ارج نهاده است

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است
که جان دارد و جان شیرین خوش است

روان این بزرگ ادب ایران زمین شاد
خداوند رحمتت کند ای سعدی بزرگوار

بابک نوشته:

جناب سامانى گرامى،
این داستان سرى دراز داشت ولى مدتها پیشتر فیصله یافت…
با سپاس از رهنمود شما

سولماز نوشته:

با سلام خدمت همه و آقای حمید سامانی که گفته بودید چطور محل دفن معشوق میتواند مایه ی آرامش خاطر عاشق باشد؟شاید منظور سعدی این بود ک راحت جانش(معشوقش)آنجا دفن است.نه اینکه آرامگاه یار راحت جان او و شفای دل بیمار اوست.

گمنام-۱ نوشته:

سولماز گرامی
بقعه خانه و سرای و سرزمین است
و آرامگاه جایگاه بود و باش.

حمید سامانی نوشته:

سولماز جان
شما اگر خوب بخوانید و معنای دوم و سوم کلمات را بدانید و با فن استعاره در شعر آشنایی داشته باشید بهتر متوجه میشوید
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست یعنی خرم باشد آن محل و مکانی که یار در آنجا آرامش دارد
آن محل و مکان ذهن و قلب است، پس به طور خلاصه خرم باشد آن قلبی که محل آرامش یار آنجاست

سولماز نوشته:

موافقم ک مصرع اول به همین معنی است.منظورم با مصرع دوم بود

حمید سامانی نوشته:

خانم سولماز

با تشکر از سؤال و پوزش از تأخیر در جواب، من امروز به اینجا دوباره سر زدم، هر چند اشتباه تایپی بقعه و مفهوم آن را در فاصله کمی مجدداً نوشتم و توضیح دادم ولی متأسفانه نمیدانم چرا وارد نشده

اگر دقت کنید میبینید که معنای بقعه را محل و مکان نوشته ام در حقیقت اشاره سعدی از بقعه به محل و مکان همان خانه و سرا است، به هر حال تصحیح میکنم

خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست = شاد و خرم آن خانه و سرایی که محل آرامش یار است
راحت جان و صفای دل بیمار آنجاست = در اینجا با مراجعه به مصراع اول دیگر بایستی به راحتی معنای مصراع دوم را به سادگی تشخیص داد، پس کسی که عاشق است و دل بیمار و رنجوری دارد همان خانه ای که مایه شادی و خرمی یارش است، مایه راحتی و آسایش او هم هست

امیدوارم توانسته باشم بهتر توضیح بدهم

سولماز نوشته:

آقای سامانی عزیز
ممنون از توضیحات شما.فکرکنم حالا متوجه منظورتان شدم
پوزش از تأخیر

7 نوشته:

۱-خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
۲-راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست
۱=خوشا دیاری که خانه یار آنجاست
یار در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
آه که ما در طلبش جمله مکان گردیدیم

کانال رسمی گنجور در تلگرام