گنجور

 
روح عطار

زاین پس منم و سوز غم و دیده خون‌بار

در فرقت او تا به کجا می‌رسدم کار

هر کس به تماشایی و عیشی و نشاطی

الا من بی‌چاره و کنجی و غم یار

در کوی وی‌ام چند بود ناله و افغان

بی‌روی وی‌ام چند بود روی به دیوار

یا نیست وفا در دل بی‌رحمت یارم

یا خود به جهان نیست مگر یار وفادار

یاران همه با رود و سرود و می و معشوق

ما و غم و تیمار و شب تار و دل زار

چشمی نکند بر من بدحال خدایا

از چشم بدانش به همه حال نگه‌دار

روزی بکشد زارم و دانم که نیابد

دل‌سوخته غم‌زده چون روح دل‌افگار

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
رودکی

ای عاشق دل داده بدین جای سپنجی

همچون شمنی شیفته بر صورت فرخار

امروز به اقبال تو، ای میر خراسان

هم نعمت و هم روی نکو دارم و سیار

درواز و دریواز فرو گشت و بر آمد

[...]

کسایی

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد ؟

جز شیر خداوند جهان ، حیدر کرّار

این دین هدی را به مثل دایره‌ای دان

[...]

فرخی سیستانی

ای آنکه همی قصه من پرسی هموار

گویی که چگونه ست بر شاه تراکار

چیزیکه همی دانی بیهوده چه پرسی

گفتار چه باید که همی دانی کردار

ور گویی گفتار بباید ز پی شکر

[...]

مشاهدهٔ ۸ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ناصرخسرو

این زرد تن لاغر گل خوار سیه سار

زرد است و نزار است و چنین باشد گل خوار

همواره سیه سرش ببرند از ایراک

هم صورت مار است و ببرند سر مار

تا سرش نبری نکند قصد برفتن

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ناصرخسرو
منوچهری

هنگام بهارست و جهان چون بت فرخار

خیز ای بت فرخار، بیار آن گل بی‌خار

آن گل که مر او را بتوان خورد به خوشی

وز خوردن آن روی شود چون گل بربار

آن گل که مر او را بود اشجار ده انگشت

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از منوچهری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه