زاین پس منم و سوز غم و دیده خونبار
در فرقت او تا به کجا میرسدم کار
هر کس به تماشایی و عیشی و نشاطی
الا من بیچاره و کنجی و غم یار
در کوی ویام چند بود ناله و افغان
بیروی ویام چند بود روی به دیوار
یا نیست وفا در دل بیرحمت یارم
یا خود به جهان نیست مگر یار وفادار
یاران همه با رود و سرود و می و معشوق
ما و غم و تیمار و شب تار و دل زار
چشمی نکند بر من بدحال خدایا
از چشم بدانش به همه حال نگهدار
روزی بکشد زارم و دانم که نیابد
دلسوخته غمزده چون روح دلافگار