روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵

زاین پس منم و سوز غم و دیده خون‌بار

در فرقت او تا به کجا می‌رسدم کار

هر کس به تماشایی و عیشی و نشاطی

الا من بی‌چاره و کنجی و غم یار

در کوی وی‌ام چند بود ناله و افغان

بی‌روی وی‌ام چند بود روی به دیوار

یا نیست وفا در دل بی‌رحمت یارم

یا خود به جهان نیست مگر یار وفادار

یاران همه با رود و سرود و می و معشوق

ما و غم و تیمار و شب تار و دل زار

چشمی نکند بر من بدحال خدایا

از چشم بدانش به همه حال نگه‌دار

روزی بکشد زارم و دانم که نیابد

دل‌سوخته غم‌زده چون روح دل‌افگار