گنجور

 
روح عطار

الغیاث از جور چرخ سرکش ناپایدار

کز سهی سرو صنوبر کرد خالی جویبار

سرور سادات عالم تاج دولت کز شرف

خاک پایش تاج بودی بر سر هر تاج‌دار

نور چشم نیک‌بینان قرة‌العین رسول

مجد ملت آنکه دین از جد او شد آشکار

آه از آن ساعت که ایشان دل ز جان برداشتند

حلقشان بوسید و خون بگریست تیغ آب‌دار

در خزان شد نوبهار عمرشان نقصان‌پذیر

آری آری در خزان نقصان پذیرد نوبهار

ای کنار خاک‌ می‌پرور به ناز آن نازکان

کز کنار نازکان بگزیده‌اند ایشان کنار

تا اجل بر یکدگر زد کار و بار این و آن

هر دو عالم را به یک دیگر برآمد کار و بار

نه فلک گشتند سرگردان و از دوران ملول

هفت دریا کف‌زنان بر سر ز دست روزگار

ماه سرگردان چو باد و مهر گردان گرد خاک

رعد نالان همچو آب و برق سوزان همچو نار

کرده هامون خاک بر سر سنگ بر دل بسته کوه

نیل پوشیده کبود از چشم‌های رودبار

خون‌جگر جمعی چو لاله همچو غنچه تنگ‌دل

همچو گل جامه‌دریده همچو بلبل زار زار

چون به گاه شام روز عمرشان آمد به سر

افکند هر شام روز از سر کلاه زر‌نگار

روح عطار از تفکر چون ندارد چاره‌ای

هر زمان از سوز دل گوید که ای پروردگار

قاتل ایشان اگر بر جانشان رحمی نکرد

زابر رحمت قطره‌ای بر روح ایشان کن نثار

روضه‌شان ده جان و با رضوانشان کن هم‌نشین

پرده بردار از میان و حورشان کن پرده‌دار

زیر طوبی بر کنار چشمه‌های سلسبیل

در نعیم و ناز بی‌اندازه‌شان جاوید دار

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب