آیا بود که یک شب دستم نگار گیرد
با زلف بیقرارش جانم قرار گیرد
خواهم که در کنارش گیرم چو جان شیرین
خه زآنکه جان شیرین از تن کنار گیرد
خرم دلی که یک دم بر طرف جویباری
شمشاد گلعذاری خوش در کنار گیرد
هر صبحدم برآرم صد آه و ناله از دل
باشد که صبحگاهی آهی به کار گیرد
بیقامت چو سروش قدم ز اشک گلگون
چون شاخ ارغوان شد کز لاله بار گیرد
با عارضش برآشفت آن سنبل پریشان
ترسم که در میانشان روزی غبار گیرد
بس فتنهها که خیزد در گوشهها ز مردم
چون چشم نیممستش از می خمار گیرد
گردم چو روح عطار از جمله مقبلانش
از خیل کشتگانم گر در شمار گیرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
از رشک روی مه را در صد نگار گیرد
از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش
صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد
گر زاهدی ببیند میگونی لب او
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.