روح عطار » دیوانچهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲

آیا بود که یک شب دستم نگار گیرد

با زلف بی‌قرارش جانم قرار گیرد

خواهم که در کنارش گیرم چو جان شیرین

خه زآنکه جان شیرین از تن کنار گیرد

خرم دلی که یک دم بر طرف جویباری

شمشاد گل‌عذاری خوش در کنار گیرد

هر صبحدم برآرم صد آه و ناله از دل

باشد که صبحگاهی آهی به کار گیرد

بی‌قامت چو سروش قدم ز اشک گلگون

چون شاخ ارغوان شد کز لاله بار گیرد

با عارضش برآشفت آن سنبل پریشان

ترسم که در میانشان روزی غبار گیرد

بس فتنه‌ها که خیزد در گوشه‌ها ز مردم

چون چشم نیم‌مستش از می خمار گیرد

گردم چو روح عطار از جمله مقبلانش

از خیل کشتگانم گر در شمار گیرد