گنجور

 
عطار

چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد

از رشک روی مه را در صد نگار گیرد

از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش

صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد

گر زاهدی ببیند میگونی لب او

تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد

گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل

گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد

گر از کمان ابرو بادام نرگسینش

یک تیر برگشاید صیدی هزار گیرد

خورشید کو ز تنگی بر چرخ می‌کشد تیغ

از بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد

او آفتاب حسن است از پرده گر بتابد

دهر خرف ز رویش طبع بهار گیرد

عاشق که از میانش مویی خبر ندارد

در آرزوی مویش از جان کنار گیرد

عطار را به وعده دل می‌دهد ولیکن

اندر میان آتش دل چون قرار گیرد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب
غزل شمارهٔ ۲۲۱ به خوانش عندلیب
می‌خواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
فعال یا غیرفعال‌سازی قفل متن روی خوانش من بخوانم
روح عطار

آیا بود که یک شب دستم نگار گیرد

با زلف بی‌قرارش جانم قرار گیرد

خواهم که در کنارش گیرم چو جان شیرین

خه زآنکه جان شیرین از تن کنار گیرد

خرم دلی که یک دم بر طرف جویباری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه