گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۵

 
عرفی
عرفی شیرازی » غزلها
 

ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود

تا ابد کشته ی زار از پی قاتل برود

به وداعی که مرا می بری ای دل بگذار

که بمیرم من و جان از پی محمل برود

بحر عشق است و به هر گام هزاران گرداب

این نه بحریست کزو کشته به ساحل برود

گر بمیرم بنما چهره به من روز وصال

حسرت روی تو حیف است که از دل برود

چاره ی کار به تدبیر نیامد، هیهات

کو رسولی که بر جادوی بابل برود

آید انگشت گزان روز جزا در محشر

آن که ابله به جهان آید و عاقل برود

تا به زانو به گل از گریه فرو شد عرفی

ور چنین گریه کند تا مژه در گل برود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منابع عرفی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشته ی زار از پی قاتل برود
درست:
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشته ی دل از پی قاتل برود

پیرایه یغمایی نوشته:

نادرست:
بحر عشق است و به هر گام هزاران گرداب
این نه بحریست کزو کشته به ساحل برود

درست:
بحر عشق است و به هر گام هزاران گرداب
این نه بحری است که کشتی سوی ساحل برود

رسته نوشته:

متن کامل از روی نسخۀ انصاری:

ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتۀ ناز از پی قاتل برود
به وداعی که مرا می بری ای دل بگذار
که بمیرم من و جان از پی محمل برود
بحر عشق است و به هر گام هزاران گرداب
این نه بحریست کزو گشته به ساحل برود
گر بمیرم منما چهره به من روز وصال
حسرت روی تو حیف است که از دل برود
آید انگشت گزان روز جزا در محشر
آن که ابله به جهان آید و عاقل برود
چارۀ کار ز تدبیر نیاید، هیهات
کو رسولی که بر جادوی بابل برود
گر بمانم قدمی آن کند این جذبۀ شوق
که دل دوست ز دنبالۀ محمل برود
تا به زانو به گل از گریه فرو شد عرفی
ور چنین گریه کند تا مژه در گل برود

کانال رسمی گنجور در تلگرام