گنجور

 
نورعلیشاه

عمریست تا چو شمع بخدمت ستاده ایم

پروانه وار جهان بهوای تو داده ایم

دی لعل می فروش تو پیمود جرعه

امروز این چنین همه سرمست باده ایم

نگشاده ایم بررخ خوبان بهیچ روی

چشمی که بر جمال تو جانا گشاده ایم

ای کرده دستگیری افتادگان بسی

ما را بگیر دست که از پا فتاده ایم

بس لاله ها که بر دمد آخر زخاک ما

زین داغها که بر دل سوزان نهاده ایم

از ما بغیر عشق مخواه ای پدر که ما

بهر همین زمادر ایام زاده ایم

نقش دوکون گرچه زما ظاهر است لیک

چون نور در جهان زهمه نقش ساده ایم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ما را میفگنید که ما اوفتاده‌ایم

در کار عشق تن به بلاها نهاده‌ایم

آهستگی مجوی تو از ماورای هوش

کاکنون به شغل بی دلی اندر فتاده‌ایم

ما بی‌دلیم و بی‌دل هر چه کند رواست

[...]

وطواط

جانا ، عنان دل بهوای تو داده ایم

سر بر خط اشارت عشقت نهاده ایم

بر جان ز خیل مهر تو صفها کشیده ایم

در دل بکوی عشق تو درها گشاده ایم

تا زاده ایم جفت هوای تو بوده ایم

[...]

خاقانی

ما دل به دست مهر تو زان باز داده‌ایم

کاندر طریق عشق تو گرم اوفتاده‌ایم

ما رطل‌های درد تو زان در کشیده‌ایم

کز رمزهای درد تو سری گشاده‌ایم

گفتی که دل بداده و فارغ نشسته‌ای

[...]

حکیم نزاری

چشم امیدوار به ره برنهاده‌ایم

گوش نیازمند به در برگشاده‌ایم

پیش خیال روی تو کز چشم ما نرفت

چون مخلصان به پای ادب ایستاده‌ایم

مهر تو از مبادی فطرت نهاده‌اند

[...]

حافظ

ما بی‌غمانِ مست دل از دست داده‌ایم

هم‌رازِ عشق و هم‌نفسِ جامِ باده‌ایم

بر ما بسی کمانِ ملامت کشیده‌اند

تا کارِ خود ز ابرویِ جانان گشاده‌ایم

ای گُل تو دوش داغِ صَبوحی کشیده‌ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه