گنجور

 
نشاط اصفهانی

دادم بغمت شادی این هر دو جهان را

گر عشق نباشد که کشد بار گران را

در روی تو بگشود نظر آنکه فروبست

از کار جهان دست و دل و چشم و زبان را

از دیده همی اشک فشانم که توان دید

در آب روان سایه ی آن سرو روان را

ای باده بهاری بهاری زقدومش خبری گوی

تا خاک فشانم بسر اندوه جهان را

ساقی بده از آن می باقی قدحی باز

تا فاش کنم باقی این راز نهان را

نطرب بسرا آیتی از رحمت خاصش

تاره سوی فردوس دهم دوزخیان را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ناصرخسرو

خواهی که نیاری به سوی خویش زیان را

از گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را

گفتار زبان است ولیکن نه مرا نیز

تا سود به یک سو نهی از بهر زیان را

گفتار به عقل است، که را عقل ندادند؟

[...]

منوچهری

ای شاه! تویی شاه، جهان گذران را

ایزد به تو داده‌ست زمین را و زمان را

بردار تو از روی زمین قیصر و خان را

یک شاه بسنده بود این مایه جهان را

مسعود سعد سلمان

آسان گذران کار جهان گذران را

زیرا که جهان خواند خردمند جهان را

پیراسته می دار به هر نیکی تن را

آراسته می خواه به هر پاکی جان را

میدان طمع جمله فرازست و نشیب است

[...]

ابوالفرج رونی

نوروز جوان کرد به دل پیر و جوان را

ایام جوانی است زمین را و زمان را

هر سال در این فصل برآرد فلک از خاک

چون طبع جوانان جهان دوست جهانرا

گر شاخ نوان بود ز بی برگی و بی برگ

[...]

سنایی

آراست جهاندار دگرباره جهان را

چو خلد برین کرد، زمین را و زمان را

فرمود که تا چرخ یکی دور دگر کرد

خورشید بپیمود مسیر دوران را

ایدون که بیاراست مر این پیر خرف را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه