گنجور

 
نشاط اصفهانی

بگذر ای ناصح فرزانه ز افسانهٔ ما

بگذارید به ما این دل دیوانهٔ ما

ما به دیوانگی افسانهٔ شهریم ولی

عاقلان نیک بخوابند ز افسانهٔ ما

ساغری از کف ساقی مگر آریم به دست

ورنه مستی ندهد دست ز پیمانهٔ ما

واعظا با همه غوغای خردمندی‌ها

نبری صرفه ز یک نالهٔ مستانهٔ ما

سیلی ای دیده روان ساز که ویران کندش

تا مگر درخور گنجی شود این خانهٔ ما

سقف این کاخ زراندود حجاب فلک است

پرتو مهر بجویید ز ویرانهٔ ما

آنکه یک شب غمش از دل ننهد پای برون

کاش یک روز نهد پای به کاشانهٔ ما

خردت راهبر کوچهٔ غمناکان است

خبری جو ز نشاط از در میخانهٔ ما

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

سروی از یزد گذر کرد به کاشانهٔ ما

که ازو چون ارم آراسته شد خانهٔ ما

با دلی گرم نشاط آمد و از حرف نخست

گشت افسرده دل از سردی افسانهٔ ما

فتنه را سلسله جنبان نشد آن زلف که هیچ

[...]

سلیم تهرانی

می‌دهد سیل سراغ ره ویرانهٔ ما

چون صدف در بغل موج بود خانهٔ ما

چوب گل بهر دوا در همه گلزار نماند

بلبلان را چه بلایی شده دیوانهٔ ما!

در میان دل و او نسبت نزدیکی هست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه